تبليغاتX
همه گربه های شاعر
گاهی وقتا فکر می کنم اگه یه روزی نباشم... 6تایی ها روزگارشون چی میشه؟..

کی حوصله داره قلق هر کدوم شون رو بفهمه..؟..

کی حوصله داره روزی چندبار دنبال خانوم طلا تمام خونه رو دور بزنه و کمدا رو چک کنه؟... یا اینکه 5صبح از خواب بیدار بشه دنبال سپندآقا خان راه بیفته تا آشپزخونه و کنار ظرف غذا بمونه تا پسری غذا بخوره...........

وقتی زیبا خانوم قهر میکنه... کی درکش میکنه؟... یا میشا که فقط به من اعتماد داره...

کی حوصله داره... دقت کنه که زیبا و میشا چه غذایی دوست دارن یا ندارن... یا که در روز براشون نون و برنج و ماکارونی بجوه تا بیان از دهنش غذا بخورن..؟

یا اینکه روزی صد بار در بالکن رو برای میکی وفیبی باز کنه و ببنده...... وفقط در مقابل خرابکاری هاشون بخنده و چیزی نگه...

و...

هر کدوم از 6تایی ها شخصیت و سلیقه خودشون رو دارن باید بشناسی شون... تا بتونی نگاه شون.. راه رفتن شون یا حتی خوابیدن شون رو بفهمی... اینکه راحت خوابیدن یا که غمگین یا عصبی هستن...

...

بعدش به خودم میگم... اینا همش بهانه ست... بهانه ای برای زندگی...

این موجودات نازنین چه با من یا بی من میتونن براحتی به زندگی شون ادامه بدن و این من هستم که برای بودن به بودن شون احتیاج دارم...

احتیاج دارم به شیطنت ها و نظارتی که بر زندگی من دارن...

احتیاج دارم به اینکه بهانه ای باشن برای بودن م..!..

      


      


      


      


      


      


+ نوشته شده توسط نیک ابان در دوشنبه 11 اردیبهشت1391 و ساعت 8:57 بعد از ظهر |
چقدر دور!.. و چه نزدیک بودی!؟... . ... بودی... نبودی!..

وقتی نوشتم.. م.. مادر نبود..

و من فکر  کردم قصه همینه.. و بهش عادت کردم... 

نمیشد جور دیگه ای باشه... . ...

تو قصه های بچگی م... مادر تو قاب عکس جوون بود... و پسری با چشمای سبز..!..اسمش برادر بود..

ولی مامان من اسمش خاله بود...

خاطرات من پر از نبودن تو بود...

من بزرگ شدم و به این فکر کردم... میشد که قصه اینجوری نباشه... اگه اشتباه نبود... اگه میشد روی حادثه قلم کشید... اگه میشد روز پنجم رو از تقویم حذف کرد!... .. ... ...

روزی که تو و پسرت با جاده ها رفتین و من از حادثه جا موندم... تا باشم با رنج های بودن در این دنیا...

روزای دلتنگی م... جای خالی تو بزرگتر میشه...

+ نوشته شده توسط نیک ابان در شنبه 5 فروردین1391 و ساعت 7:7 بعد از ظهر |
آخرین سیزده سال... به یادم می یاره یکساله که رفتی... برای اینکه تمام سال پر از بودن تو بود...

برای اینکه تمام سالهای عمرم در پناه تو آموختم و بزرگ شدم...

یکساله که نیستی و نگاه نگران ت- برای هر موضوعی حتی کوچیک... هنوز نگران م میکنه... یه هو به خودم میگم مامان جونی نگران میشه...

به این دفترچه قهوه ای نگاه میکنم که تا نیمه پر شده از خاطرات کودکی تو..... که اگر این همه درگیر دغدغه های خودم نبودم می تونست چندین دفتر بشه.... میتونست گوشه ای از تاریخ گیلان باشه.... افسوس که لیاقتش رو نداشتم... 


امروز فرصتی شده که کمی با دلم در این گوشه مجازی خلوت کنم... با ربط و بی ربط.... خلاصه دیگه!.. شما که حوصله شو داری و میخونی.... به باربطی خودت ببخش..!!! ! !!!

پرندگان در پاییز - برادکسلر - ترجمه : شمیم هدایتی - نشر نیلا

سه روز باران - ریچارد گرینبرگ - ترجمه : ترجمه شمیم هدایتی - نشر نیلا

با پاییز جاده ها رفتی... ولی پرندگان... از پاییز برگشتن... تا همیشه باشی...
خاله ریزه!.. این از 2تا کتاب... 3روز باران که فوق العاده بود و پرندگان که اینقدر منتظرش بودی... بزودی بقیه هم می یان................ من منتظرم..


چند صحنه از رنگهای زندگی من

      

خانوم طلایی.. هنوز هم با این بچه گربه ها دوست نشده... دعوا نداره باهاشون... ولی سعی میکنه که بهشون نزدیک نشه....
توی عکس.. طلا خوابیده بود... این میکی یه مسخره اومد پهلوش خوابید... طلا وقتی بیدار شد قیافه ش واقعا دیدنی بود!!!!!!!... بچه م از پر رویی میکی کم آورد... رفت یه جای امن تر بخوابه!!!...

      

      

سپند وفیبی
این هم از سپندآقا... وقتی برای بچه گربه ها مادری میکنه...

      

      

عکس بالا... اصلا عاشقانه نیست...!!!

 زیبا و میشا علاقه عجیبی به آینه دارن... ایستگاه میشا مجهز تره!!!... جلوی آینه ای که براش نصب کردم... یه سینی هست که هر روز براش یه سفره مفصل میچینم و بچه م تمام روز میخوره و میخونه...!...

      


در ادامه مطلب چندتا عکس از گربه های حیاط میزارم... به خاطر شمیم مجازی خودم!!!... که همیشه به یادشون هست...


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط نیک ابان در جمعه 12 اسفند1390 و ساعت 10:39 بعد از ظهر |
سلام گیل آقا

یکسال و نیم از ورودت به این دنیا میگذره...

بزرگ و بزرگ تر میشی... اینو عکسا میگن... صدای قشنگت رو می شنوم که میگی صحبت و میگی و میگی... و من میخندم... و مامانی نقش مترجم همزمان رو بازی میکنه...

تو بزرگ میشی و بزرگتر... . ... همه رنگا رو می شناسی... میگی آبی.. نارنجی..

گیل!؟... میدونی دنیا چه رنگی یه و آدماش..؟!... چشمای تو دنیا رو به همون رنگی می بینه که هست به اندازه شادابی وجودت... و آدما... همه پری های مهربونن... .

میدونی گیل..؟!.. هیچ فکر نمیکردم یه روزی نی نی گولوی مامانی تو اینقدر ازم دور باشه... که برای حرف زدن باهاش بخوام تو دنیای مجازی فریاد بزنم...

ولی باور میکنم... وقتی کلی حرف تو دل م گیر میکنه و تنها کسی که می تونست حرفام رو بشنوه بدون اینکه من بگم.. الان مامانی تو شده... و نیست که نگام کنه و بگه.. از چشمات پیداست که یه مرگی ت هست...!!!

گیل!.. نمیدونم چرا اینقدر دوست دارم..!؟!.. ولی دلم تنگ میشه برای تو... برای اینکه بیای بغل م بشینی و چند تا مادرآزاری زیر گوش ت زمزمه کنم...
نمیدونم چرا... با اینکه از نزدیک ندیدم ت ولی میتونی بهانه ای باشی تو کسالت روزای من... و به این بلاگ رونق بدی....

      

      


+ نوشته شده توسط نیک ابان در پنجشنبه 27 بهمن1390 و ساعت 8:11 بعد از ظهر |
(( آدما عوض میشن.. ولی فراموش میکنن اینو به هم بگن.. ))

یادم نیست این جمله رو کی و کجا خوندم.. ولی نوشتمش و گذاشتم روی میز کارم.. که هر روز ببینم... شاید تغییرات آدما رو بهتر هضم کنم...

ادامه نوشت! :
من هم متغیرم..
جالب اینجاست که هضم تغییرات خودم خیلی سخت تره..
یه وقتایی باید عوض بشی.. تا زندگی کمتر بهت سخت بگیره...

نمیدونم کدوم یکی سخت تره....؟...

+ نوشته شده توسط نیک ابان در سه شنبه 27 دی1390 و ساعت 9:11 بعد از ظهر |
پاییز را دیدم..
ریخته بود انگار
بر زمین سرد و خشکیده..
در میان برگانش..

خوابیده بود انگار...

پاییز من بودی!
اینگونه سر به زمین!.. سجده برخاکی!؟..
شور نهان ت کو؟
سودای پنهان ت؟
رنگ و هزار رنگت؟
آوای برگان ت؟..

پاییز من.. آری!..
در تو جنونی نیست..
آنچه که میبینم
سودای بی برگی ست..

برگ و هزار رنگت؟!..
در سوز این سرما..
شور نهانی نیست..

پاییز من اینگونه ست.. آری..
پاییز من.. تنهاست... . ...!


طلا نوشت :
سال 85 روز 29 آذر خانوم طلا با من اومد تا نفس سوم خونه ما باشه... اومد که محرم سکوت شبانه هام باشه...
اون موقع یه بچه گربه شیطون بود مثل الان فیبی و میکی... هر روز برام یه داستان تازه داشت مبادا حوصله م سر بره ... و امروز یه خانوم کوچولوی باشخصیته... که تنها من افتخار دارم نازش کنم و ... تقریبا با کسی دوست نمیشه..
ولی بچه م اینقدر آروم و اهل مداراست که من به خودم اجازه دادم 5تا عضو دیگه هم به خانواده اضافه کنم...

اطرافیان ما طلا رو دوست ندارن چون توقع آدما از گربه رو برآورد نمیکنه... ولی این دختر طلایی شاید مثل سپند خوشگل و لوس نباشه... ولی برای من دنیایی از عاطفه ست... هنوزم بهترین همدم منه... شاید یه جورایی مثل خودم باشه..




زیبا خانوم ورودی دوم پاییز :
یه روز پاییزی در آبان88 اومد خونه مون... برای من که همیشه با گربه ها زندگی کرده بودم... یه دنیای تازه بود... به نگاهم در مورد سایر حیوانات روح تازه ای بخشید...
این م جایگاه اختصاصی زیبا خانومه.... جلوی آینه ست و از اون مهم تر میشا نمیتونه بیاد پهلوش... (چون جا کم و یه نفره ست!!!)


اما سپند آقاخان.... بار اول که به این شکل دیدمش فکر کردم بچه م از حال رفته!!!... ظاهرا با بوی درون کفش دچار خلسه میشه.... از کفش نو و تازه هم خوشش نمی یاد..!!! اصلا.....!




میشا که یه روزی با یه پاکت تخمه اومد خونه ما.... از عشق زیبا نا امید شده و به هنر رو کرده... از صبح تمرین آواز داره و برای ما کنسرت اجرا میکنه... دستی هم تو کار رنگ و نقاشی داره!!!....



و دوقلوها فیبی و میکی.... فعلا آخرین ورودی های خونه ما هستن...
صبح زودتر از همه بیدار میشن و ... و بازی و ... و فضولی در کار خواهر و برادرای بزرگتر و ...
همین الان میکی دقیقا پشت گردن من خوابیده و داره به مونیتور نگاه میکنه... حالا تصویر کنید من با چه وضعی دارم تایپ میکنم..!!!...


+ نوشته شده توسط نیک ابان در سه شنبه 29 آذر1390 و ساعت 11:7 قبل از ظهر |

پاییز جان..!
سپید پوشیده ای این بار... پوشینه سردت... این سفیدی مطلق... در خود نهان کرده... رنگین قبای ت را....


4آذر - 6صبح جمعه روزی ... امتحان دارم - کانون وکلا ... چشم انداز باغ در قاب پنجره ... خمیازه م نصفه می مونه!!!... واووووو.............
برف بازیگوش شبانه....  و سپیدی مطلق این صبح و شهر خواب آلود... . ...
غافلگیرانه بود...!....

شنیده بودم شوخی شوخی جنگ میشه ... حالا دیدم ...!... عجب برف پاییزانه ای...!

ما شمالی ها.. مردم راحت طلبی هستیم.. با اینکه در این چند سال اخیر پدیده ای بنام برف راه شهر ما رو خوب یاد گرفته... باز هم پتانسیل اینو داریم که بدجور غافلگیر بشیم... اونم از این برف پاییزی...

اینکه چطور به محل امتحان رسیدم... داستانش مفصله... فقط اینکه مسیر نیم ساعته رو در 2ساعت طی کردیم..!!!... و .... خلاصه که الان کلی بهانه دارم.. اگه قبول نشدم .... بخودم غر نزنم... چرا خوب درس نخوندی!!! ! !!!.. و ...!.. و ...

با اینکه یه نمه !!! استرس امتحان داشتم... ولی یادم نرفت که دوربین م رو با خودم ببرم... برای همین تو این زمان 4ساعته رفت وبرگشت اصلا حوصله م سر نرفت... کلی عکس گرفتم..


      

      

      

      

      

      

      

+ نوشته شده توسط نیک ابان در یکشنبه 6 آذر1390 و ساعت 11:16 بعد از ظهر |
هوای شهر ما... دو روزه بارونی که نه... طوفانی یه و بشدت سرد..
سرمای زودرس... خودش رو به پاییز تحمیل کرده... پاییز امسال دوست داشتنی نیست..

بعدازظهر  برا گربه ها غذا بردم... . ... به خاطر گل و لای بارون رنگ عوض کردن!!.. و بخاطر سرما موهای قشنگ شون پوش داده شده و پشمالو شدن... قشنگ تر از همیشه... . ...

حسابی کلافه بودن..از این بوران و سرما...

یه خونه گربه داشتم براشون بردم... یه دوتا کارتن مقوایی هم با پارچه درست کردم.. که برا همه جا باشه.. بخصوص که این روزا بعضی هاشون خیلی ناسازگار شدن..

سعی میکنم که غذای خوب براشون ببرم که برای جنگیدن با این روزای سرد و سخت انرژی داشته باشن..

همین کارا از من بر می یاد و بس...

برمیگردم خونه.. تو هوای مطبوع اینجا... فسقلی های من هر کدوم یه گوشه ای سر خوشانه ولو شدن... بغض م میشکنه... . ...

میدونم... گربه های خونگی من در هیچ بازاری فروش نداشتن... اگه به من افتخار نداده بودن.. شرایطی بهتر از گربه های حیاط نداشتن و شایدم بدتر... . ...

ولی من دوست دارم که هیچ گربه ای روز سخت نداشته باشه... نمی تونم پاییز رو دوست داشته باشم وقتی روزای سردش برای گربه ها سخته... . ...

دل م میگیره ... دست خودم نیست...
بعضی از اطرافیان میگن به جای این خرجا واسه گربه ها واسه خودت خرج کن... من به کی میتونم بگم که من دارم واسه خودم خرج میکنم... واسه دل م... واسه موجوداتی که دوست شون دارم... 

و امسال از این زمستان زودرس... از این سرما... دل م میگیره ... وقتی نمیتونم پناه خوبی برای بهترین دوستای خودم باشم...

        طلا و سپند و پتوی مخصوص شون....
        اگه پیش من نبودن... نمیدونم الان تو محیط کارخانه... چه میکردن؟؟؟..

          

عکس دوتایی زیبا ومیشا..... البته هیچ م با هم دوست نیستن!!!!....                          

      


      

فیبی و میکی 
هنوز نیومده  جای سپند و طلا رو غصب کردن... و پدیده ای بنام زیبا و میشا هنوز براشون حل نشده..!!!
فعلا سپند باهاشون خوبه... مثل یه مامان تمیزشون میکنه... فقط آخرش یه تو سری هم بهشون میزنه ... فلسفه ش چیه..؟ فقط سپند داند و بس!!!


        این م یه عکس ویژه از سپندآقاخان

      

+ نوشته شده توسط نیک ابان در دوشنبه 16 آبان1390 و ساعت 7:7 بعد از ظهر |
برام نوشتی!... زودی برگرد و کادو تولدتو بگیر... . ...

من برگشتم.. . ولی تو نبودی..

یکساله که نیستی..

خاله ریزه!.. یکساله که من تنها خاله گیل هستم..

گیل بزرگ شده و هر روز یه شیرینکاری تحویل مامانی ش میده و .... نیستی تو... ... ... .. یکساله... . ...

خاله ریزه!.. یکساله که من از طرف 2تایی مون ذوق می کنم و .... تو ...

یکساله که نیستی و من هنوز باور نکردم این نبودن ت رو ... من هنوز منتظرم...
.
.
.
به یاد شمیم و سینا... که در چنین شبی از سفر جاده ها برنگشتن و با باران ها ... با بادهای پاییزی هم قدم شدن...


خاله ریزه نشر نیلا یکی از ترجمه هات رو برای چاپ آماده میکنه... البته پرندگان در پاییز کتابی که این همه منتظرش بودی نیست... پرندگان تو هنوز منتظر پاییزی هستن... و ...

سه روز باران - ریچارد گرینبرگ ترجمه شمیم هدایتی - نشر نیلا 

بزودی راهی بازار کتاب میشه...

منتظر روزی هستم که ترجمه های 12گانه ت رو پشت ویترین کتابفروشی های شهر ببینم و.. از طرف 2تایی مون ذوق مرگ بشم و ... حضورت رو با هر نفس حس کنم... . ... من منتظرم..

+ نوشته شده توسط نیک ابان در دوشنبه 9 آبان1390 و ساعت 11:7 بعد از ظهر |
       

بعداز ظهر امروز تو یه جعبه کفش ارسال شدن خونه ما....!!!

2روز بود که روی بوم یه مغازه گیر کرده بودن و نمی تونستن بیان پایین.... خلاصه همسایه ها با کمک گروه امداد آتش نشانی آوردن شون پایین.... و خلاصه تر دیوار خونه ما هم کوتاه تر از هر جای دیگه...!!!

      

اول بحث شیرین شکم... گشنه بودن و برای جلوگیری از دعوا ظرفای جدا گزاشتیم براشون...........

      

اسم این خانوم رو گزاشتیم فی فی...
آخه همون اول که جعبه رو باز کردم یه فیف اساسی تحویل م داد... و کلا همه هیجانش به یه فیف خلاصه میشه!!!!!!

        

این آقای با شخصیت فعلا اسم نداره..... به شدت ناز نازی و بازیگوشه.....

      

فعلا من موندم و این دوتا کوچولوی دوست داشتنی...... دل م نمیخواد حتی بدم شون به مامان- بابای دیگه ای از بس که شیرین و خواستنی هستن.... از طرفی هم تو خونه امکان ش نیست که بمونن ... با وجود 4تا صاحبخونه ای که دارم.... همین الان درگیر کودتا و سونامی و این حرفا هستم!!!!!!!!....
سپند و زیبا و میشا و آخر همه طلا همگی اومدن کارشناسی کردن و رسما شاکی شدن که اینا کی و چی هستن !!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟...
و خلاصه بد نشد الان با من قهر هستن... یه فرصتی شد من بیام پای اینترنت...............


کودتاچی های عزیز مادر :
سپند و زیبا بیشتر از بقیه شاکی هستن .... و به سپند میگم آخه خرسک تو هم یه روزی مهمون نطلبیده بودی و حالا صاحبخونه ای!!!!!!!!!!!!!!....

      

      

خلاصه که فعلا به بهانه اینکه مهمونای ما کوچیک هستن و .... و .... و ...!!!.. تو خونه نگهشون داشتم.... تا بیینم چی میشه دیگه.........


شخصیت های خوب هفته :
دل م نیومد پست م رو بدون عکسی از طلا و میشا آپلود کنم.......... که کلا بطور کلی کم دردسرتر و آروم تر از اون 2تا هستن....!!!

      

      

+ نوشته شده توسط نیک ابان در دوشنبه 25 مهر1390 و ساعت 9:3 بعد از ظهر |
  غیبت من این بار بخاطر خود درگیری نه ... که دقیقا از جنس زندگی بود !!..
تعمیراتی در خانه داشتیم...

طبق برنامه ریزی خودمون ... 5-6 روز کافی بود ولی برنامه اوستاها و اهل فن داستان دیگه ای داشت!!!

فسلی های 4گانه حدود 3هفته مهمون خاله م (مامان بزرگ شون) بودن .. تنها کسی که هر4تا رو با هم دعوت کرد و در واقع به خونه ش راه داد!!! ! !!!

من هم سرگردان بین کارهای خونه و رسیدگی به امورات 4گانه هام...!

خلاصه روزاهایی بود که گذشت و بعید میدونم به این زودی ها خلاقیتی از این دست تعمیراتی از ذهن م عبور کنه!!! ! !!!

اما بچه های من مهمونی در خونه مادربزرگه بهشون خوش گذشت.. بخصوص گربه ها و بخصوص تر سپند آقاخان که هر شیرین کاری بلد بود و بلد هم نبود یاد گرفت و اجرا کرد..! از برگردوندن گلدون تا انداختن میل پرده و.. و.. و .....
با همه این حرفا خاله م میگه دل م برا سپند تنگ شده!!!.. میگم.. قابلی نداره!!.. تقدیم به شما...!

      

      

      

      

+ نوشته شده توسط نیک ابان در چهارشنبه 23 شهریور1390 و ساعت 8:7 بعد از ظهر |


Powered By
BLOGFA.COM