صاحبخونه دوم.. پسراول!..

  سال گذشته .. یه روز آفتابی و داغ مثل امروز سپند آقا خان که همکارم بود.. اومد خونه ما و شد همخونه!..

26 مرداد .. تولد همسرم ... .. حدود ساعت 5  من و سپند وارد شدیم.. چند دقیقه ای رو به بررسی خونه و طلا و زیبا صرف کرد .. دقیقا چند دقیقه ... بعدش همه چی عادی شد ...

شب تعدادی از دوستان مهمون ما بودن .. سریع پسری رو حموم بردیم.. که برای دلبری تمییز و آماده باشه!.

اون شب از همه دل برد ... و شب ها و شبهای دیگه...!

      

از تست دموکراسی سر بلند شد... و زندگی مسالمت آمیز با طلا و و خصوصا بازیبا رو پذیرفت.. در واقع این اولین و آخرین پذیرش سپند بود... و بعدش صاحبخونه بود و قوانین خودش رو داشت...

      

از اون روز یکسال گذشته.. این خرسک که دکتر براش رژیم توصیه کرده... پسر اول خانواده ست..

      

میز وسط سالن که کلا بطور کلی برای چیدن چای و شکلات و ... و وسایل پذیرایی در نطر گرفته شده... در ضمن جای خوبی یه برای لم دادن زیر باد کولر...!
این روزا مهمون.. غریبه ... دوست .. فامیل .. هرکی بیاد ... جای پسرم وسط میزه ... ما هم میگیم بفرمایید سپند تون سرد نشه!!!!... . ...

نی نل

      

      

نی نل کوچولو رفت ...
تا همیشه ..
از بس که جان نداشت.

دستورات و توصیه های پزشک رو برای کمک بهش اجرا کردیم .. ولی بدن کوچیک و ضعیفش طاقت مبارزه با عفونت رو نداشت و ... از این دنیایی که نور رو ازش دریغ کرده بود رفت ... رفت به روشنایی ...!

نی نل کوچولوی من ... دلم برات تنگ میشه پسری .. خیلی ..
الان یه غنچه شدی .. یه شکوفه .. تو باغچه مون .. زیر پنجره اتاقم ...

آخرنوشت :
فرصتی نبود تا جواب کامنتا رو بنویسم .. شرمنده!
فقط یه توضیح در مورد پیشنهاد دوستان ... سپند آقا خودش به خواص دم مبارک پی برده و در امورات خانه خصوصا گردگیری زیر تخت و جاهایی که دستم نمیرسه خیلی بهم کمک میکنه!!!

به نام زندگی

  گروه نمایش طلا و سپند ...
بچه های من با تئاتر و نمایش بیشتر از دیدن  برنامه های تی وی موافقن ..!
من م باهاشون موافق م ..!!    

       

      

 تبلیغات کانن نیست ... فقط یه توافق خواهر و برادری یه ..!!
میشا دوربین ... زیبا کیف دوربین ..!

      

میشا جان م !.. مثل همه پسرا به سهم خودش راضی نیست ...! دوربین رو میخواد کیف ش رو هم میخواد!

      

یه قصه گربه ای یه دیگه :
برفی خانوم .. یه مامان گربه ست که با کلی خلاقیت بچه هاش رو زیر شیرونی همسایه قایم کرده بود!!!
حدود ۱۰روز پیش بچه هاش رو کشف کردیم ... به شدت نحیف و چشمانی آلوده و عفونی ...
بچه گربه ها رو آوردم خونه... و درمان رو شروع کردم به همراه رژیم غذایی خوب و مقوی ... ولی دیر شده بود و درمان جواب نداد..

متاسفانه یکی شون از دست رفت ... همونی که سالم و سرحال بود و یک چشمش بینایی داشت..

         

نی نل
حالا این کوچولو مونده و من و ... بچه هام که کودتا کردن که این دیگه کیه ...!

من و همسرم بی هیچ کلامی .. توافق کردیم که نی نل کوچولو رو به جمع بچه هامون اضافه کنیم..
خب کسی یه گربه نابینا نمی خواد ... ولی من عاشقشم...

      

 نی نل ... درسته که نمی بینه ولی به شدت باهوشه و سرشار از زندگی ...
غذا خوردن تو ظرفش و استفاده از جعبه خاک برای دستشویی رو سریع یاد گرفت ...
بعد از غذا و یه  فصل مفصل!!! بازی میره تو سبدی که بهش دادم میخوابه ...
یکبار در روز هم میره به مامانش سر میزنه...

پی نوشت :
مجبور شدم هر چی سبد دارم بیارم بین بچه هام تقسیم کنم ... کسی این وسط دپرس و افسرده نشه ..!!!

پی نوشت تر :
شنیده بودم ... فرزند کمتر زندگی بهتر !!!... . ... یه چی میدونستنن دیگه !!! ! !!!

آخر نوشت :
این روزا از دید و بازدید مجازی عقب موندم ...درگیری های زیادی هست .. از جنس مختلف ... در اولین فرصت که رو به راه شدم .. کلی مطلب نخونده هست که دوست دارم بخونم ... وقتی خوندم .. نظرمو می نویسم  ... . ... در اولین فرصت ..!