بار دیگر تو لرزیدی زمین...
باز هم لرزیدی... از مردم گیلان.... مردم کرمان... حالا به هموطن آذری من رسیدی...
زلزله رودبار رو با گوشت و خونم حس کردم... گرچه آسیب در رشت کمتر بود و من هم کم سال بودم ولی درد رو دیدم..... ماتم ابرها رو دیدم.... اشکهای شهرم رو دیدم...
زلزله بم رو و درد مردمانش رو از تلویزیون دیدم و با دردشون درد کشیدم.............. دردشون رو می شناختم.... دردی بزرگ.... دردی نگفتنی....
حالا می بینم که امروز هموطن آذری من در سوگ نگاه.................. ای زمین بار دیگر تو لرزیدی و لرزاندی و هموطن من.... مردم ایران من....
امروز شعرم نمی یاد... بهتر از این نمیتونم بنویسم..... فقط نوشتم که باید می نوشتم برای هموطن آذری خودم...
خب در توانم نیست که بیام و در کنارت باشم... امیدوارم همه کمکهای مردمی درست و بموقع برسه...
هموطن آذری همدردی م رو بپذیر...
2روز بعداز لرزیدن خاک در زمین بم این شعر رو نوشتم که عزاداری من بود برای بم و شاید رودبار و منجیل و...
زمستان و تابستان هر کجای وطن م......................... امیدوارم تاریخ مصرف این شعر من تموم بشه...
تقدیم به مردمی که تاریخ ایران زمین وامدار مردمان غیرتمندش هست................. همیشه.
بار دیگر تو
لرزیدی زمین
بار دیگر آه تو ای زمین
آه را در سینه ها گم کرده است.
بار دیگر
لرزش تو
در سوز این سرمای سخت
ریخته بنیادها از پای بست.
آه ای زمین!
داغ کدامین درد
کدامین جور بی فرجام
تو را لرزانده است؟..
لرزش تو
آه ای زمین
سوز این سرما را سوزان تر
خونین جگرها را
خونین تر کرده است.
آه ای زمین!
بار دیگر لرزش تو... ...
ریشه سوزاند
بنیاد را ویران کرد. 7-10-82
--- --- --- --
وای از پریشانی خاک!
ناگهان
چشم دریده به غضب آلوده
ناگهان
آشفته می لرزد
وای و صد وای!
که به یک لرزش خاک..
صد موی به هم آشفته
صد کودک بی گهواره
و هزاران مادر
در سوگ نگاه و لبخند
خانه ها ویران است. 17-10-82