صلح.. دوستی و مدارا..
غروبا
که برای گربه های حیاط غذا می برم.. یه کنج حیاط هم برا پرنده ها ارزن و
گندم می ریزم.. خیلی زود حیاط پر میشه از قمری و گنجشک... کلی با من رفیق
شدن و به من اعتماد دارن...
گاهی رفتار و توجه خاصی با من دارن.. کلی جوگیر و نمک گیر و ................. میشم..
همیشه افتخار من این بوده که حیاط ما خونه مادر بزرگه ست و.. حیاط صلح و دوستی یه و گربه ها به پرنده ها بد چشمی نمی کنن..
ولی
در ماه گذشته.. گربه ها یه کبوتر شکار کردن و چند روز پیش... مشکی.. پیشی
پسر فضول حیاط... جلو چشم من به یه قمری حمله کرد و گرفتش...
البته به موقع رسیدم قمری موفق شد که پرواز کنه و بره...
برای اولین بار.. به یه گربه لگد زدم... چاره ای نبود..
من در روز غذای مفصلی برای گربه ها می برم... اینقدر که وقتی سیر میشن و شروع به لیسیدن پنجول شون میکنن کلی غذا و گوشت اضافه اومده... تمام تلاش م اینه که غذای خوب و مقوی براشون ببرم که رضایت در نگاه شون ببینم و کمی دل م آروم بگیره......
نمیدونم چرا این روزا گربه های بدی شدن و سر به سر پرنده ها میزارن..
روزی که مشکی به قمری حمله کرد..... به پرنده ها گفتم که دیگه براتون دون نمی ریزم... حیاط خونه ما جای امنی برای شما نیست...
فرداش
که رفتم حیاط دیدم همه دونه های روز قبل رو خوردن و حیاط رو برام جارو
زدن...... به درخت به نگاه کردم.. دیدم ردیف به ردیف نشستن و
منتظر................. خب بازم براشون گندم ریختم.. ارزن ریختم..
هر
روز براشون دون می ریزم و سعی می کنم حواس م به گربه ها باشه ولی من که
همیشه نیستم............ خیلی به این موضوع فکر میکنم... کار درست چیه؟...
من
این موجودات نجیب و نازنین رو دوست دارم... بهشون عادت کردم.. و از توجه و
احساسی که به من میدن لذت می برم... ولی این روزا همش نگران م...
فکر اون قمری نازنین و نگاه نجیبش کابوس م شده.. قمری به اعتماد من داشت راحت دون بر می چید و نگاه معصومش خوشبخت
بود.. و چه زود خوشبختی ش ویران شد.. نمیدونم الان حالش چطوره؟.. بازم به
این حیاط برمیگرده؟..
نمیدونم چی کار کنم؟؟؟..



بعداز ماجرای حیاط
تازه فهمیدم که بچه های من چقدر مهربون و باگذشت هستن... و گربه ها اگه بخوان چه راحت می تونن زیبا و میشا رو اذیت کنن..
طفلک خانوم طلا.. وقتی زیبا و میشا اذیتش میکنن.. فقط یه نگاهی به من میکنه و جای خودشو عوض میکنه..

بازی با این بند قرمز بخصوص که بازیگردانش من باشم.. بازی محبوب سپند و فیبی و میکی یه...
یه
وقتایی زیبا و میشا می پرن وسط بازی و بی خیال 3تا گربه با گوش های
خوابیده و عصبانی شروع میکنن به جویدن بند مخصوص بازی گربه ها .....
عکس های پایین واکنش گربه هاست..به میشا و زیبای ناخوانده

سپند : آخه من به این بچه پر روها چی بگم؟؟؟!!..

میکی : بعد مامانی میگه اذیت شون نکن..!
میکی کلافه.. و فیبی که داره فکر میکنه چطور طناب رو از زیبا و میشا پس بگیره..
بعضی وقتا هم میکی و فیبی یه حمله ساده میکنن تا زیبا و میشا رو از محل بازی دور کنن...
درگیری ها در حد همین کل کل های ساده ست...

این هم آخرین گزارش تصویری از روابط دوستانه میشا و زیبا...


۲ - زیتون
۲ - مرمر







این گربه خانوم و مامان ش خیلی بامن رفیق شدن.. یه وقتایی گشنه نبودن.. کنار من دراز میشدن .. که بله....... نازشون کنم...!





این آقای برفی که میبینید.. از اونجایی که شبا میره ولگردی روزا مست خوابه....... ظاهرا شکم برفی گرم تر از مادر این جوجه هاست!..
بر خلاف جوجه اردک ها که از جای جدید لذت میبردن... این جوجه فضول... فقط به فکر آزار دادن بود...

اما در مورد این آقای محترم... که نگهبان گله هستن.. کلی به ما سفارش شده بود.. که نزدیک ش نریم... ما هم اصلا نرفتیم!... ولی این موجود نجیب انگار از دل آدما خبر داره... برای اینکه ما باهاش دوست شدیم... و نازش هم کردیم............ ولی قیافه چوپان ها و صاحب ش دیدنی بود
این فسقلی ها برای سیر کردن شکم شون راه بهتری پیدا کردن.... به خصوص ماه رمضان که رستوران تعطیل بود!!!
به جای این در واون در زدن یه راست اومدن سراغ آدما!!! گر چه به نظر من اعتماد به آدما خیلی عاقلانه نیست.. ولی به هر حال بین حدود ۱۰۰نفر پرسنل.... یه چند تایی آدم خوب پیدا میشه!..
این ۲تا فسقلی با خواهرشون که تو عکس ها نیست... یه راست به ساختمان اداری پناهنده شدن... (خواهر وبرادرهای خانوم طلا.. سری جدید-۲۰۱۰-هستن!!!)
!ین فنچول که من عاشق شم!!! تک فرزند مامانشه... و مادرش خواهر خانوم طلایی هست... حیف که نشد ازش عکس بگیرم!!!چشمای خیلی قشنگی داره...
همه این گربه ها روزانه هر چی دشت کنن یه وعده هم از من طلب دارن!!! با اینکه میدونم کلا به به طور کلی بهشون بد نمیگذره !!! ولی............آخر هفته ها دلم براشون تنگ میشه................
۱-شاسخین! گربه نارنجی دوستی ش خاص بود۲-پرنسس-وسطی- خیلی ظریف و با شخصیت و ۳-داداشی که خب دیگه خان داداش بود...
ساعت ورود وخروج منو کارت میزدن... من هم هر صبح به خاطرشون یه ربع زودتر از خونه بیرون می اومدم.. وقتی صدای پای منو می شنیدین اینقدر بوق می زدن!! تا من برسم و غذا رو بزارم.. و خیال شون جمع میشد..... خیلی وقتا گرسنه نبودن انگاری به این مراسم صبحگاهی عادت کرده باشن!..
دون دون! خیلی مهربون و خرخرو بود!
۱-داداشی ۲-رستم که یه بچه گربه بود اون سه تا گربه ازش نگهداری کردن.. خیلی زود از همه گنده تر شد.. بعد براشون خط و نشون می کشید!!
این رستم آقا با همه گربه ها و آدما دوست بود.. بعضی روزا می اومد خونه ما مهمونی!! خیلی سعی کردم که راضی ش کنم پیش ما بمونه و داداش طلا بشه........ ولی رستم گربه خیابون و آزاد بود وخونه رو بیشتر از چند ساعت دوست نداشت..... راضی نشد. 








