مدتی میشه که محل غذاخوری پرنده ها رو به بالکن خونه تغییر دادم...
به هر حال یه کوچولو زورم به بچه های خودم میرسه و میتونم اوضاع رو کنترل کنم!..
پرنده ها هم بعداز 2-3 روز شرایط جدید رو قبول کردن و ظاهرا خیلی هم راضی هستن..!
میکی
وفیبی و سپند از دیدن مهمون های نو رسیده به شدت هیجان زده شدن و بخشی از
روز رو با گوش خوابیده به کمین و شکار و ..... سپری میکنن.. هی میگن در رو
باز کن بریم با مهمونا بازی کنیم و ....
خلاصه... . ...
ولی داستان امروز درباره خانوم طلاست
صبح
در رو باز کردم تا خانوم طلا یه چرخی روی بالکن بزنه.. حواسم به کارهای
دیگه رفت و بعد نیم ساعت یادم اومد که ای داد طلا روی بالکن جا مونده..
اولین
چیزی که از پشت در دیدم گروهی قمری در حال دون خوردن بود.. یه لحظه فکر
کردم طلا هم کمین کرده الانه که بپره وسط پرنده ها... خیلی زود متوجه شدم
که نه!.. خانوم طلای من دقیقا کنج مقابل نشسته و با آرامش به غذاخوردن قمری
ها نگاه میکنه..
تو چهره ش نه کمین بود نه ترس.. انگار آروم نشسته که مزاحم پرنده ها نباشه
پرنده ها غذا خوردن و یه چرتی هم زدن و در نهایت رفتن پی زندگی شون.. بعدش طلایی هم اومد که در رو براش باز کنم
این صحنه برای من خیلی لذیذ و زیبا بود.. هی به بیرون نگاه میکردم آرامش قمری ها.. صبر و تحمل طلا..


حداقل یه ساعتی از صبح پر از حس های خوب بودم..
البته بعدش آقا میشا به مدت یکساعت جیغ زد و عربده کشی کرد که بزارم بره مزاحم زیبا بشه که دختری سر تخم خوابیده... !
برای
میشا هم یه سبد و 2تا از تخم های زیبا گذاشتم که میره ساعتها سر تخم
میخوابه!!!.. ولی بعضی وقتا لج میکنه که بره دقیقا زیبا آزاری!!!..
تقریبا تمام تارهای عصبی مغزم دچار ویبره شده بود!!!..

بعدش
هم آقا سپند لج کرد که بره مزاحم پرنده ها بشه.. در رو براش باز نکردم..
رفت یه فصل مفصل میکی و فیبی رو کتک زد........... خیلی شاکی شدم
از اونجا که خیلی جنم دارم!!!.. با یه بسته غذای تر مخصوص گربه مورد علاقه سپند باهاش به تفاهم رسیدم که نره بیرون..!!!!!!!!!!

الان که دارم مینویسم.. همه چی آرومه
موقع
ناهار با همدستی میشا.. زیبا رو بیدار کردیم یه ناهاری خورد و رفت که
بخوابه.. میشا هم راضی از این هم دستی فعلا با سبد خودش راضی یه..
فیبی ومیکی که دوره نقاهت بعداز جراحی عقیم سازی رو میگذرونن... حالشون خوبه و آروم خوابیدن..


سپند هم بالاخره یه سری بالکن رفت و کارشناسی کرد..
پرنده ها دون خوردن.. قدقد خانوم و گربه های حیاط هم غذا خوردن و به لیسیدن پنجولاشون که رسیدن من هم برگشتم خونه
پی نوشت :
میشا پسر من یه مدتی پای راستش درد میکرد و با نطر دکتر بهش
آنتی بیوتیک دادیم.. الان درد پا خوب شده و راحت راه میره ولی مدتی یه
انگشتای عقبی (همین پا) رو به جلو اومدن و با انگشتای جلوی پا هی به هم گره میخورن..
دامپزشکی رشت کمکی بهم نکرد و بهم گفتن اینقدر حساس نباشم!!!..
میشا کاملا شاداب و شیطونه و علایم حیاتی خوبی داره.. ولی مشکلی هست و من دارم میبینم..
اگه بتونم و میشا اجازه بده از پای محترمش عکس بگیرم خیلی خوب میشه.. سر حق امتیاز انتشار عکسش به تفاهم نرسیدیم!!!!!!!!!!!!!.....
دوستان عزیزی در اینترنت دارن به من مشورت و راهنمایی میدن که از همشون ممنون هستم
تمام آرامش امروزم رو همین میشای فسقلی و پای کوچولو ش زیر سوال برده..
پی نوشت تر :
من مثل ماهی شعر پست قبلی نمیتونم حجم کم آب چاه رو دریا ببینم و اینکه میدونم هیچ وقت هیچ چاهی راه به دریا نداشته..
مدتهاست که به دریا فکر نمیکنم.. و خوشبختی در نظر من یه کلمه شیک و انتزاعی یه..
مدتهاست
که انگیزه حیاتی در من به حداقل رسیده تا جایی که میدونم اگه همین الان
بمیرم هیچ آرزویی ندارم.. و راستش فکر میکنم این اصلا بد نیست..
بعداز سالها خود درگیری و کوبیدن به دیوارهای بلند.. که شاید خودم با تصمیمات اشتباه خودم ساخته باشم..
حالا که میدونم توان جهیدن ندارم پس با آنچه که هست چارچوبی می سازم برای آرامش.
دیگه کلام آخر :
در کنار 6تایی ها.. پرنده ها و گربه های حیاط و البته قدقد خانوم.. حتی در عمیق چاه.. دنیا بزرگه و برکه ها زلال..
دریا توهمی نداره..
و زندگی زیباست..