5شنبه 23 آبان
ساعت 12شب

دخترم زیبا از آغوش بابایی ش یه راست به آسمونا پرواز کرد و فرشته ای شد برای پاییزم...

مدتی بود که برای تخم گذاری آماده میشد، صبح بیدار شد و گردش و نان خوردن صبحگاهی و سریع به سبدش برگشت حدود ساعت 1بعدازظهر با یه بوق ورود تخم اول رو اعلام کرد من هم کلی خوشحال و بهش تبریک گفتم و همه چی خوب بود.........................

نیم ساعتی گذشت دیدم بچه روی میل پرده نشسته و مضطرب شده.............. بعداز تخم گزاری تخمدان بچه م زده بود بیرون.

ظهر روز عاشورا و همه جا تعطیل بود.. تا جایی که میشد مشاوره تلفنی با چند تا دامپزشک داشتم و با کمک آشنایی که تجربه در نگهداری پرنده ها داشت... سعی کردیم کمکش کنیم تا روز بعد حفظش کنیم ولی در انتهای شب بچه م دیگه طاقت نیاورد و از پیش ما رفت............................

از پیش ما رفت تا پاییز92 بدرنگ و بد رنگ تر بشه... نمیدونم چرا احمقانه فکر میکردم 92 سال خوبی یه... در این سال روزای بد زیادی داشتم و این آس آخر در انتهای آبان، بدترین بود.

      
       آخرین عکس دختری
              

      
       زیبا و خرسی محبوبش


مدتها بود که میخواستم برای زیباترین عروس دنیا یه پست بزارم..

یه پست بزارم و بنویسم که هیچ وقت فکر نمیکردم یه روز عاشق یه پرنده 200گرمی بشم که این فسقلی اینطور با هر لحظه و هر نفس م مانوس شده..

بنویسم که زیباخانوم با ورودش دنیای جدیدی رو به من هدیه داد.

همیشه عاشق حیوانات خصوصا گربه ها بودم و به پرنده ها احترام میزاشتم ولی حضور زیبا در خانه یه دنیای بی نظیر بود..
روز اول عاشق همسرم شد و من بخاطر علاقه همسرم از زیبا دعوت کردم که همخونه ما باشه... هیچ اطلاعی درباره نگهداری پرنده ها نداشتم... سعی کردم با مشورت و جستجو در اینترنت تجربه کسب کنم...

ولی خیلی زود فهمیدم که زیبا یک شخصیت کامله و من باید زیبا و خصوصیاتش رو درست بشناسم.

سراسر زندگی، سراسر نشاط و شادابی بود..

زیبا منو با تمام پرنده ها دوست کرد... دوستی و دونه دادن به پرنده ها در بالکن خونه... دوستی با مرغ ها خروس ها و هر پرنده ای ......................
من یاد گرفتم که گوشت مرغ و هیچ نوع گوشت دیگه ای نخورم.

زیبا دنیای قشنگ من بود... و حالا...................................!

مدتها بود که میخواستم بنویسم حتی سال 89 تو دفترچه م یه یادداشت نوشته بودم ... فکر میکردم وقت هست و وقت هست و...
ناگهان چه زود دیر میشود..

و امشب با دستی لرزان و چشمای پف کرده اینجا نشستم و برای فرشته کوچکم مینوسم که دنیای زیبای من بود.

      

      

      

29آبان 88 اومد و صاحبخونه ما شد.. زندگی و نشاط رو با خودش آورد... و امشب با یک ابان دیگه رفت تا من یادبگیرم که رنج و درد هم رنگی از زندگی ست.........

زیبای پاییزی من