یه قصه خوب و پایان شاد -1
تابسنان 92 و بیماری بچه گربه های حیاط که بیشتر روزها درگیر کلنیک و درمان بودم و خیلی کم نتیجه گرفتم...
رفتن زیبا در آبان92 انتهای درد بود ،
فکر کردم که دیگه کوپن های درد ورنج من خرج شده ولی در ادامه گل صنم بانو و چند پیشی کوچولوی دیگه هم رفتن...
سال 93 با داستان وارش کوچولو در بهارشروع شد ، با خودم گفتم 3فصل دیگه مونده...
ولی هفته گذشته یک داستان خوب داشتم که به من امیدی دوباره داد!...
هفته پیش ، خانومی یه بچه گربه آورد خونه ما و گفت که میشه این گربه رو تو حیاط بزاری ، از مرحله شیرخوارگی گذشته و می تونه خودش به زندگی ادامه بده...
من که می دیدم پیشی توی دستای من برای زندگی آزاد و تنها خیلی کوچیکه... مثل همه موارد مشابه که زبون م رو موش می خوره ، بی هیچ کلامی گربه رو گرفتم و در رو بستم!!!
گربه به بغل و حیران اومدم خونه........ همسر جان م یه نگاهی کرد و گفت : یعنی تو این فسقلی رو میزاری حیاط؟!... بگو میخوای نگهش داری!..
از دنیای شیرین پیشی کوچولو دل م غنج میزد.. ته دلم یه نفر میگفت نگهش دار!... از طرفی دلایل زیادی بود که دوباره 7تایی ها نداشته باشم و... شرایط خونه که خود سونامی بود!!..
فقط میدونستم که این کوچولو نباید در حیاط زندگی کنه...
در رشت 2تا پناهگاه برای گربه ها هست که من ، نه همیشه... گاهی در حد توان م کمک هایی براشون داشتم ، وقتی باهاشون تماس گرفتم به بهانه ای پیشی ما رو قبول نکردن!...
برای اولین بار میزان اطلاع رسانی برای واگذاری رو از دایره دوستان شماره یک وسیع تر کردم...
خلاصه بعداز چند روز یک خانواده خوب از راه رسید..
و حالا پیشی پسر ما ، تک فرزند خانواده ای شده که هم جوان های خانواده وقت کافی برای توجه و محبت بهش دارن و هم مادرشون گربه خیلی دوست داره که خودش خیلی مهمه!!!...
الان که می نویسم میدونم که پیشی کوچولو شرایطی بهتر از خونه ما با 5تا گربه بزرگ و عصبانی داره!!!...
می تونم از آرامش نفسی تازه کنم!...



طبق معمول بعد از رفتن یک پیشی.... طوفان و سونامی آرام شد که هیچ ، رنگین کمان هم پدیدار شد!!!...
کلی اتحاد ، صلح ، دوستی و مدارا.......!!!
جالب تر از همه وانیل آقا بود که عجیب حسودی میکرد..... هی منو نگاه میکرد و ضجه میزد و با دستای کوچولوش منو میزد و بعد می پرید تو بغلم...!!! شدیدا دچار افسردگی شده بود که نگران م میکرد..
کلا جو بدی بود.... گربه ها نه خواب درست داشتن و نه خوراک.... به جاش کلی واکنش های اعتراضی داشتن!..و داستانی بود!!!...



آبان88 - اولین هفته ورود زیبا
صلح و دوستی در خونه ما رنگ دیگه ای داشت......................