به رنگ زندگی ..

          

          

          

          

            

          

          

پاییز طلایی

۴سال پیش .. یه روزی مثل امروز در انتهای پاییز..

خانوم طلایی که اولش همکار من بود.. با من اومد خونه و .. شد هم خونه ... بهتر بگم صاحب خونه!!!

          

          

          

          

امروز ... اون یه وجبی پرانرژی که هر روز یه داستانی واسه من داشت .. یه خانوم باشخصیت شده..

           

اون روزی که طلا اومد.. با تمام تردید هام .. میدونستم که خونه مون به یه نفس سوم نیاز داره.. و وجودش برای من لطف بزرگی بود.. همیشه با نگاهش با رمز و راز چشمای تیله ایش .. طوری خیره میشه به من .. که میدونم که میدونه...

طلا خانوم ممنون که اومدی... 

۲تا عکس هم از سپند و زیبا... که این روزا به تلافی آرامش خانوم طلا.. هر روز برام کلی داستان و شیرین کاری دارن...

          

          

درس............. می خوانیم!

جمعه -۱۲آذر - امتحان وکالت داشتم.. حدود یه هفته - ۱۰روز قبلش دچار وجدان درد و در نهایت تصمیم گرفتم که درس بخونم.. این هم از وضعیت درس خوندن من :

              

بعد از اینکه سپند راضی می شد از خیر کتاب بگذره.. زیبا هوس جویدن مداد به سرش میزد..!        

            

یه وقتا که دو تایی با هم حمله میکردن... اول منصفانه کتاب و مداد رو تقسیم می کردن..

            

 بعداز مدتی سر تقسیم غنایم دعواشون میشد..!

           

دختر طلایی من اینقدر خانوم بود.. که تصویری از درس خوندنش ندارم.. هر وقتی می اومد یه نگاهی به سپند و زیبا می انداخت.. یه نگاه هم به من.. انگار میگفت که هر بلایی سرت بیاد حقته!!!....

           

در روز زیبا و سپند کلی دعوا و رقابت دارن.. که مامانی .. یا اسباب بازی مال کی باشه؟... ولی زیبا در کنار خواهر طلایی خودش خیلی راحت و آرومه.......

بی حرف ... فقط نگاه

وقتی ۳تایی شون خوابیدن.. مثل روح سرگردان تو خونه پرسه می زنم.. هرکدوم از فسقلی ها یه کنجی از خونه ولو شدن.. دل م برای تخس بازی شون تنگ میشه!..

یه وقتا هر۳تا بیدارن و هر کدوم مطالباتی دارن.. حس می کنم درچند قدمی مرز جنون م!!!
ولی چشمم ۴تا ...
فقط مواظب خودشون باشن ... سلامت باشن... همین و بس!

        

دختر طلایی .. ساکت و آروم .. فقط نگاه می کنه .. یه وقتا سپند موفق میشه که به بازی دعوتش کنه ..

      

زیبا خانوم .. عشق یه وجبی مامانی .. این روزا به شدت وابسته م شده .. نگران م میکنه ..

      

سپند آقا خان .. هنرپیشه اول این روزای ما ...

        

سپند هم به جمع حقوقدان های ما اضافه شد.. بچه م می بینه من درس نمی خونم.. غیرتی شده.. می خواد جای من امتحان وکالت رو شرکت کنه..!

... بی رنگ

ما هم قصه ای داشتیم .. قصه از روزهای نه خیلی دور..
در شبی که به صبح نزدیک بود.. فکرمیکردم ... باطلوع.. آفتاب می آید.. نور و صدا.. زیبایی می آید..

زیبایی به رنگهاست.. رنگ ها که توهم ما هستند.. بازی رویای ما.. رویای نور..
صبح آمد.. اما نور نبود.. رنگ ها توهمی دروغ بودند.. رنگ ها هزار.. و من بی رنگ بودم!
بی رنگی من در یک صبح و نور عجیب بود.. و من غریب شدم بین هزارها.. و رنگ ها.. آدم ها..!

آدما و رنگ هاشان بی شمار... . ... و من بی رنگ بودم!

ـ هر که دوستم داشت می پرسید : که تو گل مرداب!.. زاده پاییز.. چرا بی رنگی؟
- صبح که می آید.. نور که می پاشد.. همه جا رنگ است.. گل ها زیبا.. آسمان آبی.. هرفصل رنگی دارد و هر آدمی هزار رنگ.. تو چرا بی رنگی؟

بی رنگی من در این هزاران.. بر هر که دوستم داشت.. رنجش یک سوال بود.. بی پاسخ!.. 

خواستم رنگین باشم.. هر رنگ که دیدم دروغ بود.. توهمی که در آن زاده شدم.. در فصل مرگ رنگ..
رنگ ها همه آلوده.. به نیرنگ آدما..!

خواستم.. نشد
سال ها رنگ بر رنگ طرح می زدم... عاقبت نشد رنگی بسازم... . ... برای همرنگ شدن..
درگیر رنگ ها شدم.. رنگین.. نه... . ... نشدم!

گفتند آبی هستم..
آبی پاک.. سرشار از آسمان و رود.. رنگ بودن است.. 
آبی نه... . ... که من در بی رنگی خود غرق می شدم!

بی رنگی من بر هر که دوستم دارد... . ... رنجش یک پرسش است.. بی پاسخ!

      

 

شرحی از صاحبخانه هام که در کنارشون.. زندگی سراسر رنگه.. و رنگها توهم نه.. که از جنس زندگی هستن.!

      

      

      

     

بی ربط با پاییز!

       چه ارزانیم ؟

       چه ارزان می فروشیم ؟

       و هنوز

       چه ساده می اندیشیم !..

       که ..

       گران ترین کالای دهریم !

       ...

       چه ساده ایم ..

       افسوس ..

       چه ساده می بازیم !  نیکابان

 

         بدون شرح !

      

      

      

      

      

پاییز نوشت : از نیم ساعت پیش باران شدیدی همراه با رعد وبرق شروع شده .. هوا اینقدر سرد شده که روی منو کم کرد و بیشتر پنجره ها رو بستم..
امشب بوی پاییز رو حس کردم ..  نفس کشیدم .. پاییزی شدم !!.

پاییزجان!.. خوش آمدی!!.

بدون شرح !

دوست دارم بنویسم .. از ماجراهایی که این روزا تو خونه در جریانه..کلی سوژه برای خنده و شکار لحظه ها داریم!!!.... ولی در حال حاضر نمیدونم چرا اصلا حرف م نمی یاد!
چند تا عکس میزارم که خودشون شرحی هستن بر این روزا ...

           پیشی پسرنورسیده مون کلی واینا حالش خوبه .. به خاطر جهش های آکروباتیک و اسپندواری که داره!!! تصمیم بر این شد که اسمش رو سپند بزاریم و طبق آخرین شور خانواده این اسم تایید شد!..

      

           

         

         

         

بازگشت

اضافه شد : ۵شنبه - ۴صبح !

 برخلاف دنیای حقیقی من دید و بازدید در دنیای مجازی رو دوست دارم! این روزا هم هر وقتی به دوستان سر میزدم ولی کمتر با نظرات م اعلام وجود کردم!!! آخه مغزم کمی خسته ست! و دوست ندارم بدون فکر چیزی بنویسم..

                تا روز جمعه هم درگیر یه امتحان هستم .. که به خاطر رستم پیشی تا امروز نتونستم یه صفحه هم بخونم.. خوشبتانه رستم حالش روز به روز بهتر میشه.. و وقتی می خواد راه بره دم ش رو بالا میده که طبق اطلاعات دم شناسی که از بلاگ پگاه عزیز بدست آوردم یعنی که آشتی!!! و منو دوست داره 
اگه این  امتحان رو هم به خیر بگذرونم می تونم بگم هفته ای بد که به خیر ختم شد!.. بعدش م با خاطری آسوده به دید و بازدیدهای مجازی م برمیگردم


چند روز گذشته روزای خوبی نبودن...
از روز جمعه پسر نورسیده ما مریض شد .. همون صبح جمعه با دکتر دامپزشک مشورت کردیم و بردیمش دکتر .. که تشخیص داد پسری التهاب روده داره و یه سری درمان انجام داد.
ولی پسری نه تنها خوب نشد که روز به روز بدتر شد .. بی اشتهایی - تهوع و دمای بدنش به ۳۶ونیم رسیده بود.. ظاهرا بدنش به آنتی بیوتیک واکنش داده بود!
روزای خیلی بدی بود.. این پسر کوچولو که آورده بودمش زندگی بهتری داشته باشه جلوی چشم من داشت از دست م می رفت..

روزها بین خونه و دامپزشکی در رفت و آمد بودیم که با کمک سرم زندگی ش رو حفظ کنیم.
۲روز سر کار نرفتم و ۲شب بیدار بودم و با حوله گرم سعی میکردم که بدنش رو گرم نگهدارم...

بالاخره تا دیروز -۲ شنبه -  که کم کم تلاش ما جواب داد .. تونست کمی آب مرغ بخوره و دمای بدنش بالا رفت....... امروز هم بهتره نیم ساعت پیش کمی غذای خشک مخصوص بچه گربه ها خورد.. الان م تو بغل من نشسته و داره به تایپ این متن نظارت میکنه!!! ولی هنوز ضعیفه و کمی تا قسمتی هم قهره.. ناز کردن و خرخر جزو قوانین قهر به حساب نمی یاد خب!!!

         جمعه -اینجا هنوز خیلی حالش بد نیست .. حس فیگور داره!

        پسری در حال گرم شدن!!! حوله رو اتو میکردم و دورش میزاشتم بعد تا حواسم نبود با همون حال و روزش از زیر حوله می اومد بیرون.......تو عمرم اینقدر از اتو استفاده نکرده بودم!

این روزا اینقدر حال م بد بود که دیگه به فکر اسمی برای این پسری نبودم همسرم و دکتر آقا مراد صداش میکنن!!! ولی من دوست دارم که اسمش رستم باشه به معنی رستن و پیروز شدن این کوچولو بر بیماری ش.. فقط امیدوارم که هر چی زودتر این رستم-مراد!!!!!!! سلامتی ش رو به دست بیاره ..

از همه دوستان خوبم ممنون م.. از اسم های قشنگی که پیشنهاد دادین.. بخصوص از اسم بلوط خیلی خوشم اومد.. دل م میخواد به اندازه تمام این اسم های قشنگ گربه داشته باشم!.. (امیدوارم همسرم اینو نخونه)

پسر نو رسیده !

  روز شنبه بعداز ۳ماه به کارم برگشتم..  اول یه آمار از گربه ها - رفقای جدید و قدیم گرفتم ! خب کلی به جمعیت شون اضافه شده !! معلوم بود به خاطر تعطیلات ۲هفته ای کارخانه روزای خوبی نداشتن.. و به خاطر ماه رمضان و تعطیلی رستوران روزای خوبی در انتظار شون نیست!

به هر حال من هر روز براشون غذای خشک می برم .. میدونم کافی نیست ولی یه ته بندی میشه براشون که برن دنبال یه لقمه نون و شکار حلال بگردن!!!

اما یه سورپرایز هم منتظر من بود! یه گربه فسقلی چند رگه!!! که دمش رو صد در صد از اجداد پرشین خودش به ارث برده ..
روز اول - شنبه - که دیدمش دقیقا یه مشت مو بر روی استخوان بود که با کمی پارتی بازی در جیره بندی غذا !!! بعداز ۲ روز کمی شبیه گربه شد..

      

خلاصه بعداز کلی تحقیق فهمیدم که خانواده این پسرکوچولو مهاجرت کردن و طفلی آواره شده همکار ما - دوست اون خانواده با احساس - این گربه رو آورده اینجا .. خب از آواره شدن تو خیابون بهتره ولی این گربه اصلا بلد نیست که برای خودش غذا تهیه کنه.. برای همین م اینطور ضعیف شده بود..

از طرفی دست راستش آسیب دیده بود و درد داشت.. خلاصه به فکر شدم که آخر هفته دعوتش کنم خونه که بعد ببرمش دکتر.. و یه فرصتی بهش بدم شاید بتونه باشرایط خونه و وجود زیبا کنار بیاد!

      

از همون روز شنبه که برای همسر جان تعریف کردم که یه گربه خرخروی ناز دیدم و .. سریع گفت اصلا فکرش م نکن!!! دیگه هر روز کارم این بود مستقیم روی عواطف همسر جان راه برم! از من تعریف و از همسر نشنیدن ... تا اینکه روز سه شنبه از همکارا شنیدم که توی محوطه سگ هست و چند تا گربه هم کشته.. دیگه میدونستم که نمی تونم بدون این فسقلی برم خونه و شب راحت بخوابم..

سه شنبه تولد همسرم بود و شب کلی میهمان داشتیم.. دیگه به چیزی فکر نکردم .. با همسرم تماس گرفتم که ما داریم می یام!!!  

      

 این گربه فسقلی واقعا که موجود نازنینی یه.. تمام راه اعتراضی نکرد.. به خونه که رسید برخلاف گربه ها که همه جا رو بو میکشن.. فقط رفت سر ظرف آب و غذای طلا شکمش رو سیر کرد و کلی هم واسه همسرجان دلبری کرد و خوابید .. بعداز یه ساعت بردیمش حموم که برای شب جلو مهمونا خوشگل باشه!!!.. بعداز کلی چرک که ازش دور کردیم .. مثل یه دسته گل!!! و یه جنتلمن واقعی شد..

البته این عکسا مربوط به محل کارمه هنوز عکسای جدید و گل پسری ش رو به کامپیوتر وارد نکردم!

همین قدم اول از دلبری خودش جواب گرفت .. همسرم میگه اگه با زیبا کنار نیومد زیبا رو بدیم این پسری بمونه 

      

اما برخورد اول ش با طلا : اول دماغ به دماغ همدیگر رو بو کردن.. بعدش طلا چند تا فیف اساسی تحویلش داد.. که دارم میگم به من بدچشمی نکنی ها !!! خودم کلی خواستگار دارم .. آقای ژوکس .. مانی!!! ....
فعلا که تا اطلاع ثانوی دختر طلایی من خرجش رو از ما جدا کرده .. فقط امیدوارم حضور این داداشی رو در خونه بپذیره ..

      

برخورد اول پسری با زیبا جالب تر و کلی هیجان انگیز بود!!! وقتی زیبا شروع به پرواز کرد تمام سعی ش رو کرد که زیبا رو شکار کنه!!! بعد که زیبا بالای میل پرده نشست صداش میکرد بیا پایین...!

طوری که ما از نگهداشتن ش نا امید شدیم.. حتی یه بابایی هم براش رزرو کردیم که اگه با زیبا کنار نیومد یه خانواده ای داشته باشه!
اما برخوردهای بعدی ش تا شب کمی رقیق تر و بهتر شد.. از دیروز تا الان وضع خیلی بهتر شده .. زیبا وقتی پرواز میکنه .. فقط زیز چشمی نگاش میکنه!.. هر چی باشه خون پرشین تو رگاش هست

 

امشب دومین شب حضور این پسر گلی تو خونه ماست .. و اینطور که پیداست از زندگی راضی یه! هم از ظرف خودش و هم از ظرف طلا غذا می خوره .. یکی از مکان های استراتژی طلا در پشت پنجره رو تصرف کرده.. همونجا بین خواب وبیداری کلی شکار هم میکنه!!!
امروز دامپزشکی هم رفتیم خوشبختانه دستش مشکل خاصی نداره ..
الان م کنار بابایی ش خوابیده!!!

فقط الان یه مشکلی هست.. برای این پسر گلی هنوز اسم انتخاب نکردیم!!!!!!!!!!!! همسرم میگه چون گربه نطلبیده ست اسمش رو بزاریم مراد!!! ولی من دل م یه اسم قشنگ میخواد بخصوص که الان تمییز و خوشگل  و ....... شده!
خواهشا اگه اسم خوبی به ذهن تون می رسه برام بنویسین .. ممنون میشم ..!

گزارش تصویری ... طلا وزیبا

این تصاویر گزارشی از حال و روز منه  وقتی که می خوام از کامپیوتر استفاده کنم :

 ۱- طلا خانوم دستیار سمت چپ و ناظر کیفی .. از نزدیک کنترل امور رو در دست دارن..

 

 ۲- وقتی کارم مورد تایید نباشه زیبا خانوم .. وارد عمل میشه و مدیریت کار رو به عهده میگیره!!!

 

 ۳-  در این مرحله .. بعداز اینکه من از کارم و کلا از زندگی نا امید ...  و از روی صندلی بلند میشم!!!....  خانوم طلا به عنوان ناطر کیفی داره شرایط رو بررسی میکنه ...

 

 ۴- هر کسی این عکس رو ببینه ممکنه فکر کنه وای چه گربه بدی!!!... اگه همینطوره .. بهتره تشریف ببرین یه دوره زیبا شناسی ببنید!!  اینجا در ادامه تصویر قبل طلا روی صندلی نشسته بود.. که زیبا از بالای کتابخونه سر رسید که چه معنی داره .. تو اینجا نشستی!!.. الان این نهایت عصبانیت خانوم طلاست .. ولی در ادمه دستش رو آورد پایین و از صندلی پرید پایین ... یه نگاه عاقل اندر سفیه هم به من و دوربین م انداخت.. که ترجمه ش میشه : این خواهر بود واسه من آوردی؟؟؟....... حالا عکس م میگیره!!!!!!

 

  ۵- این م مدرک مستند که زیبا برنده شده .. و داره خونه تکونی میکنه !!! البته این از خویشتن داری طلا خانومه که اجازه میده خواهرش برنده بشه!!!

 

 ۶- خب خسته ست بچه م! کلی به مامانی کمک کرده .. و کلی و اینا هم خواهر آزاری و ...

 

 ۷- در روز بیشتر از تصویر بالا .. تصاویری از این دست داریم .. که طلا و زیبا در کنار هم هستن بدون دعوا و گیس کشی!! .. طلا می خوابه و زیبا در اطرافش بازی میکنه.. انگار که از وجود هم آرامش میگیرن ..

 

زیبا نوشت : در تمام مدت تایپ و تنظیم متن بالا زیبا در کنارم بود .. مدیریت وکنترل متن رو شخصا به عهده گرفت (خانوم طلا از خواب بعدازظهر هنوز بیدار نشدن)!

 

گیل نوشت : خاله جون ! این گزارش تصویری طولانی شد.. بخصوص به یمن حضور دختر خاله ت زیبا!!! ( بهش بد چشمی نکنی ها!!!!!!!!!!!!!!) دیگه حال ندارم پای کامپیوتر بشینم!! قول میدم اولین عکس پست بعدیم تو باشی حالا هر موضوعی باشه!!!.... قول !.. قول خاله ای !!!.... از مامان ت بپرس .. بهت میگه من چقدر خوش قول هستم!.  این م اختصاصی برای تو یاد بگیر در اینده نزدیک به دردت میخوره!

پایان ترم

با ۲امتحانی که امروز داشتم تا حدودی پرونده این ترم هم بسته شد و به اندازه چندهزار صفحه به اطلاعات حقوقی من و زیبا اضافه شد!!! یه ۲تا تحقیق مونده که هرطور شده تا هفته دیگه باید آماده بشن .. حالا چه طوری؟؟ دقیقا نمیدونم!!!

اگه دروس این ترم هم پاس بشه.. می تونم بنویسم که به زودی اینجا یک نه ببخشید ۲حقوقدان نصب میشود!!! (آخه زیبا بیشتر وقتا روی سرم نشسته بود و باهم درس میخوندیم!!!)

خیلی خسته م ... فقط دوست داشتم کمی بنویسم..

 این هم یه عکس از طلا و زیبا که مثل همیشه زیبا خانوم واسه خواهر آزاری نقشه چیده!!!.. تمام این روزا زیبا دستیار اول م بود...  بهترین حالت نظارت کیفی از بالای سرم بود .. که به کتاب و مدادم دسترسی نداشت!..

طلا هم که از وقتی زیبا اومده مثل بچه اولی ها احساس بزرگی بهش دست داده و خیلی آروم شده.. فقط باید مطمئن بشه که من بهش توجه دارم .. و یه وقت زیبا رو بیشتر دوست نداشته باشم!!!

 این م یه عکس از گیل مرد کوچیک ما ...!

خاله! امروز میخواستم با مادر خانومی ت تماس بگیرم .. یه چند تا شیرین کاری ت رو برام تعریف کنه .. ولی ما شمالی ها یه ضرب المثلی داریم ....... گربه و عطسه !!!!!!! از مامان بپرس برات میگه ...! خلاصه دیگه ناچارم عکس ت رو بدون شرح بزارم ..

نیم ترم دوم - ترم آخر

تازه می فهمم برداشتن ۲۴واحدتخصصی حقوق .. اون م تو فصل گرما و همزمان با بازی های جام جهانی یعنی چی؟؟؟

تازه از زیبا چیزی نگفتم احتمالا این ترم رو زیبا به جای من پاس میکنه.. برای اینکه یا روی سرم نشسته یا وسط کتابه و در حال جویدن مدادم!!! ولی طلا خیلی خانومه و اصلا اذیتم نمی کنه.. طفلی پیش خودش میگه همین زیبای فضول واسه مامانی کافیه!!!....

به هر حال چاره ای نبود می خواستم.. این ترم واحد های باقی مونده رو پاس کنم.. فقط یه نکته تستی هست بهش فکر نکرده بودم.. اگه بتونم همه رو پاس کنم... با این کتابای ۴۰۰-۵۰۰ صفحه ای...؟؟؟

اما جام جهانی : گرچه بازی اول ایتالیا چنگی به دل نمی زد ولی ایتالیا همیشه غیرقابل پیش بینی بوده و تا وقتی حذف نشه من بهش امیدوارم... و آرژانتین مارادونا هم که با این بردش از کره جنوبی حسابی شیرین کاشت... کلی و اینا خوش م اومد!!!

یه عکس هم از طلا و زیبا بزارم ... یه وقت نگن مامانی ... ما رو فراموش کردی!!!

                

اما طبق آخرین اخبار ارسالی از ولایت غربت ...جناب گیل بلد نبودن که شیر بخورن... ایشون موقع شیر خوردن زبونش رو بالا میداده.. شیر بهش نمی رسیده.. خلاصه بردن ش بیمارستان.. و کلی زحمت تا پسری بتونه شیر بخوره و .............. بعدش مادر خانومی ش بتونه یه روزی بهش بگه شیرم رو حلال ت نمیکنم    

                  

پسر خوب ... گیل!... خودمونیم خاله..! این اولین سوتی زندگی ت بود.. که من برات ثبتش کردم..!

معرفت طلایی..!

روز ۵شنبه گذشته.. که به قراری روز مادر بود.. دختر طلایی من برام هدیه آورد.. اون م چه هدیه ای؟؟؟

این روزا که خونه هستم.. هوا هم خوبه در بالکن رو باز میزارم.. که طلا به راحتی رفت وآمد کنه.. نزدیکای غروب بود.. من هم سرگرم خوندن کتاب بودم.. یه لحظه سرم رو بلند کردم.. دیدم یک عدد دختر طلایی من جلو م نشسته و توی دهانش هم یک عدد گنجشک.. قیافه من یه لحظه خیلی دیدنی بود

هرفکری به سرم اومد!! که طلا...... و شکار ... اونم یه پرنده.. باورم نمیشد.. !! اگه مرده باشه؟؟ جرات نداشتم بهش نگاه کنم.. از فکر اینکه مرده باشه..

من که اصولا آدم خونسردی هستم.. از تجمع این فکرا یه جیغ کشیدم.. طلا!!!!!!....   

ظاهرا گنجشک بخت برگشته هم که از شدت شوک تو دهان طلا آروم گرفته بود.. با جیغ من شروع به بال زدن کرد...

خلاصه گنجشکک بیچاره رو از خانوم طلا گرفتم.. بچه م از اونجایی که تا به حال شکار نکرده بود.. فقط گنجشک رو تو دهان ش نگه داشته بود.. و گنجشکه اسیب جدی نداشت..

برای اینکه این اشی مشی کمی آروم بشه.. چند دقیقه ای قفس زیبا رو بهش قرض دادم..یه عکس یادگاری هم ازش گرفتم... بعدش هم ول ش کردم.. تا مدتی روی نزدیک ترین درخت به خونه نشسته بود.....نمیدونم به چی فکر میکرد؟؟؟

                

این م از طلایی که داشت کنترل میکرد از مهمونش خوب پذیرایی کنم

                

پی نوشت :

۱- وقتی طلا با گنجشک اومد.. قیافه ش خیلی دیدنی بود.. انگار که دقیقا نمیدونست .. بعدش چیکار کنه؟؟ ولی وقتی اشی مشی بیچاره رو ازش گرفتم.. یه نگاهی به من کرد... انگار میگفت.. بی معرفت فقط بلدی خاطره گربه های غریبه رو بنویسی.. ؟؟؟ .. برات غذا آوردم..

خلاصه کلی ازش تشکرکردم..  و براش توضیح دادم.. که نگران غذا نباشه..!!! بعد از۲-۳ ساعت بالاخره با من آشتی کرد..

۲-بعداز این ماجرا همش نگران بودم که مبادا طلا شکار زیبا به سرش بزنه.. ولی زیبا هر روز بالای سر طلا پرواز میکنه.. و در فاصله کمی ازش ساعتها بازی میکنه.. و طلا فقط بهش نگاه میکنه .. حتی بودن زیبا بهش آرامش میده..

وقتی اینا رو می بینم ... بیشتر و بیشتر به شعور حیوانات احترام میزارم.. به ظرفیت درک شون از موقعیت..

راستی.. چرا از بچگی همش شنیدم که آدم اشرف مخلوقاته؟؟؟

مسافرکوچولو.. چرا نمی یای؟؟ بسه  دیگه.. دنیا منتظره!!! برات از بدی هاش گفتم.. از حفاظ آهنی برا دل ت گفتم.. ولی خاله یه چیزی یادم رفت......... ما آدما پوست مون کلفته!!!... پس خیلی نگران نباش..!..

فرشته مهربون!

هفته پیش به خاطر مشکل مختصری که داشتم ... برای عمل جراحی چند روزی دربیمارستان بستری شدم ...

هر چی بود .. گذشت ... میدونم که به همسرجان م بیشتر از من سخت گذشت ...و طفلی دخترام -طلا و زیبا- که چند روزی تنها بودن!!!...

از یه طرف نگرانی های تابع چنین روزهایی ... از طرف دیگه طفلک وقتش رو بین من.. و طلا وزیبا تقسیم کرده بود.. آخه دخترای من با هر کسی کنار نمی یان... و یه سری سرویس دهی مخصوص هست .. که در حوصله هر کسی هم نیست!!!...

به هر حال روزای سخت گذشت ... من اومدم خونه ... و ... مثل همیشه جمع خانوادگی مون برقرار شده ...

دیروز با همسر جان درباره روزای بیمارستان صحبت میکردیم ... که چه پرستارهای خوب و نمونه ای بودن ... چقدر مهربون  ... کلی تعریف و ... حتی یه لحظه فکر کردیم یه پیام تشکر هم براشون بنویسیم ...

من که اصولا کمتر جوگیر میشم.. کمی فکر کردم .. و یه چیزایی یادم اومد..درسته که بی حال بودم ولی یه مواردی هست  که در هر حالی آدم یادش می مونه...!

به طور مثال : برای یه جراحی ساده اصولا چند موردهست که بابتش یه تست خون می گیرن... ولی به خاطر عدم هماهنگی کادر پرستاری... ۳بار از من نمونه خون گرفتن... که خودشون هم شرمنده شدن...  و ما هم اعتراضی نکردیم..

یا اینکه ۲بار تست برای آنتی بیوتیک انجام دادن ... باز ما حرفی نزدیم!!!

با اینکه به یکی از دستام آنژوکت وصل کرده بودن ... نزدیک بود یکی دیگه هم برام وصل کنن...!!! که یه لحظه چشام گرد شد و پرسیدم اینی که میخواین وصل کنین با این آنژوکت فرق داره؟؟؟پرستار با لبخند ملیحی جواب داد: چه خوب شد گفتی ... بعضی از بیمارا صداشون در نمی یاد... اون وقت ما دوبار آنژوکت وصل می کنیم و ...

بعد از به هوش اومدن م هم یه مشکل مختصر و اینا.. پیش اومده بود.. که درسته ربطی به پرستارا نداشت... ولی به الطاف تیم بی هوشی مربوط میشد.. دیگه کل بیمارستان مهربون شده بودن.................باز هم ما اعتراضی نکردیم..!

... ... ... و یه نکته بامزه هم هست که همسرجان میخواست تو وبلاگ خودش درباره ش بنویسه که من چیزی نمی گم...

به هر حال وقتی کل خاطرات مون رو جمع بندی کردیم ... در کنار یه چایی و شکلات که دهن مون رو شیرین کردیم...  به این فکر کردیم که چه پرستارهای خوبی بودن ... چه فرشته های مهربانی...! برمنکرش لنعت..!

ولی یکی نیست برای ما یه پیام تشکر بفرسته ... که بعد از این ماجرا ها .. با لبخند و تشکر از پرستارا... این فرشته های مهربون خداحافظی کردیم.......

هیچ کس هم نگفت چه بیمار خوبی......!

کلام آخر : این م برای تشکر از طلا و زیبا که چند روزی که مامانی نبود ... کسی نبود اونطور که باید لوس شون کنه ... حوصله شون سر رفته بود ... وقتی هم منو دیدن کلی تحویل م گرفتن ...

                

خواهران و فلسفه..!

اصولا هر وقت من تصمیم میگیرم بیام پای کامپیوتر ... دخترای من م یاد تمام خورده فرمایشات شون می افتن... اگر یه وقت من خودم رو به ندیدن بزنم نتیجه ش این میشه...

          

فرق نمیکنه طلا یا زیبا ... برای رسیدن به بالای کتاب خونه ... از من به عنوان سکوی جهش استفاده میکنن!!!

          

این م آخرین عکس از پیشولای حیاط ما ...!

          

پی نوشت:

قدیما مردم که می خواستن برن مسافرت وصیت میکردن ... بازم همون قدیمی یا می گفتن ... وصیت آدم رو نمی کشه!!!

من م یه چند روزی نیستم ... اگه همه چی به خیر پیش بره ... زودتر از فاصله دو تا پست م برمیگردم ... هر چی خیرش کمتر باشه ... این فاصله طولانی تر میشه ... ... ... !

به هر حال ... هر جا باشم ... همه دوستای مجازی خودم رو دوست دارم ... خیلی مخلصیم!

سوال و سراب

 

       - سوال و سراب

                  و پیچش رنگ ها

       در میان سنگستان آدم ها..

       کویری به وسعت قلب آدمی..

       هر چه بود..

       توهم رنگ بود..

       خورشید هم نبود..

       سوال بی جواب بود...

        ...

دلتنگی این روزهای خاکستری را فقط .... فقط با خودم ... با تو ...  نه ... با تو قسمت نخواهم کرد...

 

پی نوشت: وقتی سر برمیگردونم.. طلا و زیبا رو میبینم.. روزم رنگی میشه.. ای کاش مسالمت و مدارا رو از این موجودات نجیب خدا یاد بگیریم!..

      

این روزا دختر طلایی رو نمیشه از چمنزار ش دور کرد!!.. بخصوص که آخر هفته که خونه هستم تمام روز زو تو همین یه وجب سبزه آفتاب میگیره!!!

      

این م زیبا خانوم.. که چند روزی میشه.. از تخم های ۴گانه ش بلند شده.. با تمام وجود انرزی احتکار شده ش رو خرج میکنه!!!

(یه صحبت مختصر با مسافرکوچولو : خوبی؟ سلامتی؟ خاله خیلی دوست داره! اگه مامان ت بهت نگفته خودم بهت میگم.. فقط یه چیزی... به مامانی بگو یه وقت خواست تو بخش نظرات درافشانی کنه.. یه بار کلید Alt وShit  رو با هم بگیره.. فکر کنم در این حالت فونت انگلیسی رو بشناسه.. یا اینکه بی زحمت یه لگد بهش بزن.. برگردان فارسی برای کیبورد بگیره... خیلی مخلصیم )

    کلام آخر : استقلال از بازی های آسیایی حذف شد 

بعدش بعضی ها تو خونه کم لبخند تحویل ما دادن! تو دنیای مجازی هم نیشخند تحویل م میدن.. میگین نه!.. خودتون ببینید..   یه نفوذی تو خونه آبی ها! 

 

طلا و زیبا

 

          

           

          

وقتی طلا کوچک بود!..

 

داشتم آرشیو عکس سال های گذشته رو مرتب میکردم... به عکس های طلا که رسیدم همه عکس ها رو نگاه کردم....... دل م برای اون وقتی که طلا کوچولو بود تنگ شد...

                       

روز اول طلا رو جلو رستوران محل کارم دیدم.. روز دوم اومد اتاق م... و همکارم شد... اول از همه صندلی م رو اشغال کرد...بعدش کارها رو به دست گرفت... خیلی هم جدی بود...

۳سال و ۳ماه از روز ورود طلا به خونه مون میگذره... الان برای خودش کلی خانوم شده.. و نه تنها به قواعد زندگی در آپارتمان عادت کرده... که برای خودش کلی قوانین طلایی برقرار کرده... عمرا اگه جرات داشته باشم رعایت نکنم......

                     

                    

اون روز اینقدر خسته شد.. که  رو صندلی خوابید... صبح فرداش که اومدم... رو همون صندلی خوابیده بود!!!..... در نهایت روز سوم با من اومد.. و هم خونه ما شد... الان هم که صاحب خونه ست!!!....

از وقتی که زیبا به جمع ما اضافه شده... بر خلاف نظر همه طلا هیچ مشکلی درست نکرد.. روز اول ترسید...ازروز دوم تا چند روز بعدش افسرده شد... من تمام تلاش م رو کردم... که حس کنه چقدر دوست ش دارم و وجود زیبا نگران کننده نیست...            

و بالاخره... صلح برقرار شد...!

الان... هر روز یک ساعتی با هم بازی میکنن... بعضی اوقات کلی خط و نشون واسه هم میکشن... ولی کار به گیس کشی نمیرسه... این هم به خاطر خویشتن داری طلا هست ش... و الا زیبا با یه وجب قدش...... یه چیزی یه که نگو 

یه دو تا عکس از زیبا هم بزارم... یه وقت ناراحت نشه!!!... آخه زیبا در مقابل توجه من به طلا به شدت واکنش نشون میده و حسودی میکنه!!!!!!!....

   

پی نوشت: در حالت عادی طلا به هیچ وجه دوست نداره که روی میز غذا بخوره!.. و ظرف ش یه جای مخصوص داره.. کمی این ور و اون ور هم نباید بشه!! ولی اینجا به عشق زیبا داره تو یه پیش دستی و روی میز غذا میخوره!!!....

یه معجزه کوچک!..

 

امروز یه ماجرای بد با پایانی خوب داشتیم.. من بهش میگم معجزه کوچک!

پیش درآمد:

در همسایگی ما یه خانوم مهربون - که دبیر بازنشسته ست- زندگی میکنه.. این خانوم هرچند وقتی برای گربه ها غذا میزاره...

در بین گربه ها یکی شون - که یه گربه خپل ومهربونه به اسم مخملی... و متاسفانه من امکان آپلود عکس ش رو ندارم-  این خانوم رو به مادری پذیرفته!!!......... و روزی سه وعده بست دم در خونه شون می شینه.. تا غذا نگیره.. نمیره!!!...

روز اولی که مخملی رو دیدم ظاهرا گوش های منو زیر این همه پوشش اسلامی دید!!... دنبال م تا در خونه اومد... این شد ماجرای ما که هر وقت منو می دید یه وعده غذا هم از من دشت می کرد..

اما اصل ماجرا:

امروز هم مطابق معمول مخملی دنبالم اومد و از در ورودی تا در آپارتمان رسیدیم... من در رو بستم.. و سریع یه غذایی جمع و جور کردم.... همین که در رو باز کردم که برم بیرون... یه لحظه دختر طلایی من که تا اون وقت ناپیدا بود... با یه شیرجه زودتر از من پرید - طلا که میگم از عصبانیت پف کرده... ۳برابر شده بود

خلاصه مخملی بدو.. طلا دنبالش.. من هم......! از در ساختمان بیرون رفتن... به سمت فضای سبزی که آخر کوچه هست...

یه کنج فضای سبز به دیواری محدود میشه.. که از بد ماجرا دیوار یه سوراخ گربه رو داشت و این دو تا پریدن اون تو... ومن موندم پشت دیوار...

 تا امروز زیاد به این بخش از کوچه توجه نکرده بودم.. فقط معلوم بود که اون ور دیوار زمین خالی یه...

نمی تونم بگم چه حالی داشتمپشت دیوار مونده بودم.. و باورم نمی شد که دیگه طلا رو ببینم.. ممکن بود دنبال مخملی هر جایی بره... و من پشت این دیوار جا مونده بودم.... حتی موبایل همراه م نبود... که به یکی زنگ بزنم... به دادم برسن.....!

کوتاه ش میکنم... همین طور که دیوار رو بررسی میکردم که یه راه انسان رو هم پیدا کنم.. متوجه یه در اهنی با قفل گنده ای روش شدم... کمی بعدش دیدم بخشی از دیوار ریخته...

دیگه بی هیچ فکر و منطقی سرم رو انداختم و رفتم داخل  دیدم بله! دخترطلا یه گوشه دیوار نشسته.. و هراسان به اطراف نگاه میکنه... کاملا فهمیده بود که چه غلطی کرده...و بر خلاف معمول به من اجازه داد که بغلش کنم.. و افتخار حمل و نقل ش رو داشته باشم...

پی نوشت۱: کل ماجرا نیم ساعت طول کشید.. ولی برای من یه قرن بود.. نمی تونم بگم چه حالی داشتم... یه جورایی ناامید بودم که بتونم طلا رو پیدا کنم..

همش به خودم میگفتم خودش رفته اگه بخواد برمیگرده... تازه از سر کار اومده بودم و خسته... ولی همش فکر میکردم اگه برم خونه.. طلا دوباره برگرده به اینجا.. با این تردد ماشین ها...

۲: تمام این مدت دعا میکردم....... باز هم یه بار دیگه خدا به داد من و دخترم رسید... واقعا اگه گوشه اون دیوار نریخته بود....... نمی خوام بهش فکر کنم... فقط خدایا... ممنون!.... ممنون!..

۳: یه نکته جالب که الان می تونم بهش فکر کنم.. اینه که تا به حال طلا رو اینطور عصبانی ندیده بودم... این همه گربه و حتی وجود زیبا در خانه...... نمی تونم بفهمم چی؟؟؟؟ باعث این واکنش شد؟؟؟ خلاصه که بدجور جوگیر شده بود!!!...

پایان خوش: الان خانوم طلا تو سبدش خوابیده... من نگاش میکنم... و میگم خدایا شکرت..

فلفل نبین چه ریزه!..

 

  این تصاویری که آپلود کردم... داستانی یه که هر چند وقت بین این خواهرای خوشمزه!!! پیش می یاد!!!

طبق معمول خانوم طلا تو سبدش خوابیده بود... و زیبا با یه وجب قدش تصمیم گرفت بره سبد رو فتح کنه!!!

اصولا زیبا یه تصمیم بگیره کسی جلودارش نیست... به خصوص در مورد طلا!!!

طفلکی طلا در این مواقع اول گوش هاش کج میشه!!! بعد یه نگاهی به من می کنه... انگار که میگه آخه من با این فسقلی چیکار کنم؟؟؟

و من از این همه خویشتن داری طلا شرمنده میشم...که به جای اینکه یکی بزنه تو سر زیبا(کاری که آدما تو این شرایط انجام میدن   بدون قطره ای!!! خون سبد رو برای زیبا خالی میکنه... این م ادامه ماجرا...........

مامانی تو هم بین این همه گربه قشنگ این خواهر چی بود واسه من آوردی؟؟؟؟

خواهرخوشمزه!

به لطف راهنمایی یه دوست خوب موفق شدم چند تا عکس از طلا وزیبا آپلود کنم..!که دیگه خیلی شاکی بودن........

زیبا دختر مامان موقع فضولی کردن یادش میره که خواهر طلایی ش یه گربه ست!

کلا به طور کلی فضای خونه مون پر از بد نیست.. طلا مثل همه بچه اولی ها خیلی خویشتن داری میکنه.. میدونم که اگه اراده کنه میتونه هر بلایی سر زیبا بیاره..ولی دخترطلایی من خیلی باخواهر خوشمزه اش مدارا میکنه...

برعکس زیبا با یه وجب قدش واسه طلا خط و نشون میکشه.. و از راه نرسیده نسبت طلا به شدت حسودی میکنه..

                

                

                

 

طلا و طوطی!...گفتگوی تمدن ها!....

 

به این میگن تفاهم... در قرن گفتگوی تمدن ها!!!...

                 

                

                

اولین ۵شنبه خانوادگی روز خوبی بود...یه صبح آفتابی وسرد... و ما به پیشنهاد و در واقع به دستور خانوم طلا در کنار پنجره باز از این سرمای پاییزی لذت می بردیم..    بعدش زیبا جوگیر شد یه راست رفت پهلوی طلا نشست... درباره بقیه ماجرا چی بگم آخه؟؟؟ دختر طلایی من یه قد پرید و زیر تخت قایم شد...عکس۱

خلاصه که بعدش بیرون اومد بعد از کلی حسرت خوردن که زیبا داره از هوای افتابی لذت میبره... کم کم به زیبا نزدیک شد و کنار پنجره جایی برای خودش باز کرد...    عکس۲و۳ 

و صبح زیبای پاییزی ما به این شکل ودر خدمت طلا و خواهر خوشمزه اش گذشت

تبصره - البته هنوز سر اینکه کدوم یکی خواهرش رو لقمه چپ میکنه به نتیجه نرسیدم

عجیب ترین خواهر دنیا!!!

 

عضو جدید خانواده-خواهر خانوم طلا رو به تون معرفی میکنیم!.........................   زیبا خانوم اینا.... وبله.................دیگه

                  

                  

                  

تو این ۸ساعتی که از ورود زیباخانوم! به خونه ما میگذره... مشکلی بین خانوم طلا و خواهر جدیدش پیش نیومده... تو این مدت هیچ نگاه خصمانه ای رد و بدل نشده!.... خانوم طلایی من فعلا به بررسی این خواهر عجیب رضایت داده... تا مرحله بعدی این اشنایی چی باشه... باید منتظر بمونم تا فردا............. آخه فعلا هر دو تا بچه م خوابیدن................!

رویای سبز!

 

گرچه فاصله خونه جدید ما با زمین کم شده... کماکان این ۲تاگلدون دنیای سبز دختر طلایی من هستن...

                

البته شرایط اینجا بهتره... دختر طلایی بالای دیواره بالکن میشینه و به راحتی برگ نخل مرداب رو می جوه... و حالش رو میبره....!

                

وقتی اینطور متفکر به دور دست نگاه میکنه... دلم میخواد بزارم بره تو حیاط بازی کنه ولی خانوم طلایی کمی تا قسمتی شیطون و غیرقابل کنترل تشریف دارن... برای همین با کلی تدابیر امنیتی هر چند وقت یه بار می فرستمش بره...

                

گربه اپارتمان نشین من به جای زندگی در طبیعت... به این نظارت از دور تن داده... به تماشای پرواز پرنده ها.......... و از اواز صبحگاهی شون حسابی هیجانزده میشه...

طلایی...

 

   این دو تا گلدون تنها دارایی سبزینه آپارتمان ما و تنها خط ارتباطی دختر طلایی من با طبیعته...

بعداز ساعتها... تماشای دنیا از قاب پنجره میاد روی بالکن و زیر چتر این سبزینه ها دراز میکشه.. و 

گاهی برگی رو می خوره.. چشماش رو مینده.. احتمالا خواب میبینه که وسط باغ و چمن واسه پرنده ای کمین کرده!!!

                   

                  

                    

گربه های ساکن حیاط اپارتمان که من هر صبح براشون غذا میبرم (داستان این رفقای صبح گاهی مفصله باشه برای یه آپ دیگه) دوست دارن بیان اپارتمان نشین بشن.. دختر طلایی من از این زندگی خسته شده.. عجب داستانی یه... فکر میکردم.. این آدما هستن که همیشه ناراضی هستن!!!...

تبصره مهم!!!!!!!!!!!!! بالاخره بعد از مدت ها موفق شدم یه آپ طلایی بزارم...! هورا!!!!!..........                  

وقتی یه گربه قهر میکنه!

 

روزای ۵شنبه روز تعطیلی منه و من ترجیح میدم  خونه باشم و حداقل یه روز در هفته در اختیار خانوم طلا باشم..

ولی امروز خانوم طلا با من قهره!!! از صبح که بیدار شده از این پنجره به اون پنجره بین اتاق ها سرگردونه!!!...                                                                         امروز هوا بهاری و لطیفه.. اسمان و درختای جلو آپارتمان ما پر گنجشک و کبوتره! دختر من میگه در رو باز کن برم واسه ناهار گنجشک شکار کنم.. هر چی بهش میگم حالا شما به همین مرغ سرخ کرده رضایت بده.........!!! خلاصه که بدجور قهر شده!!!

                

 بهش میگم .. اگه میشد این پرنده ها رو شکار کرد که گربه های آپارتمان هر صبح صف نمی کشیدن من براشون غذا ببرم!!..

                

 نگاه نمیکنه که هیچ به من پشت میکنه... به نظرم داره میگه تو مامان بدی هستی و من رو درک نمیکنی..

                 

یه اپ طلایی

 

داشتم عکس های سال ۸۷ رو مرتب میکردم.. گفتم یه اپ طلایی از اخرین شیرینکاری های طلا در سال۸۷ بزارم..

دیگه دادش در اومده که ب.........له! این همه اپ کردی پس من چی؟؟؟

              

              

 البته دختر طلایی من شیرین کاری زیاد داره.. ولی صاحب شدن این بالش و لحاف! از اخرین آس های سال۸۷ بود!!!

شیرین کاری!(قابل توجه گربه های اپارتمانی)

 

قابل توجه گربه های آپارتمانی:(این قسمت آموزش پرده نوردی )

خانوم طلا از اولین روزای زندگی ش تو اپارتمان زندگی کرده.. و خیلی فرصت نداشته از طبیعت و دار و درخت! لذت ببره.. اما تا امروز چیزی از ارزش های گربه ایش کم نشده..

به خصوص وقتایی که میخواد جلب توجه کنه که بله!.. من هستم !.. که منو ببینید.. و اگه من نببینم.. هر شیرین کاری ممکنه پیش بیاد.. حتی به قیمت داد و فریاد من باشه..

اول با چند تا جیغ و میو میوی اساسی اعلام میکنه.. که نگی نگفتم.. بعد اماده جهش میشه.. تا من بگم نپر!.. با یه جهش اون بالاست!..

      

دوم کمی قدم میزنه و به من نگاه میکنه.. که نتیجه شیرین کاری ش رو ببینه..

       

سوم برای پایین اومدن چنان فیلمی بازی میکنه که من یادم بره که کار بدی کرده و تمام پرده نخ کش شده!!!

      

چهارم در ادامه دوربین از دست من افتاده و من پرده رو تو دستام جمع کردم.. که خانوم طلا تو دستام سقوط کنه..

پنجم.. بعد از سقوط کمی تو بغل م خودش رو مچاله میکنه.. که.. اره ترسیده بودم.. و ازاین حرفا.. و خلاصه قند تو دل اینجانب اب شده و پرده نخ کش هم به جهنم خانوم طلا سرش سلامت!!!...

یه کاربر بالاترین...

 

از وقتی که امتحاناتم تمام شده یه ۷۰-۸۰ درصد به توقعات طلاخانوم اضافه شده...

تقصیر خودمه.. بهش گفته بودم اگه دختر خوبی باشی بعداز امتحانم ... کلی بازی  میکنیم و .. بماند که چقدر خانوم بود!!! و.. حالا مامانی یه و حرفش...! چشمش چهارتا........!!! از ساعتی که میام خونه تا موقع خواب دوست داره که من باهاش بازی کنم و در هر حال بهش توجه داشته باشم....!

حتی موقعی که پای کامپیوتر هستم.. دوتایی باهم از اینترنت واخبار داغ دنیا لذت می بریم...! میگی نه خودت ببین.......

          

            

هر شب دوتایی یکی-دو ساعتی خرج سایت بالاترین میکنیم...!! من اخبار رو        می خونم و برای طلا تعریف می کنم...  یه وقتایی هم ماجرا برعکس میشه..!!!

همنشین شب یلدای من

 

شب یلدا برای من یعنی اینکه پاییز تمام شد...

فصل محبوب من که همیشه دوست داشتم هر لحظه ش رو زندگی کنم...

گرچه چند سالی میشه... که پاییز می یاد و میگذره... و من جا می مونم با کوله بار افسوس.. نه غارغارکلاغی .. بر روی کاج همیشگی... نه ناله های برگ ها در میان هیاهوی مرگ و رنگ...  دریغ از لحظه ای هیجان پاییزی...

شاید پیر شدم خودم خبر ندارم!!!

اما شب یلدا ی دو سال پیش طلا خانوم با ورودش به خانه دو نفره ما... به زندگی پر از همیشگی من رنگ و آبی داد!!... دمش گرم!...

          

من اعتقاد به هیچ جشن و سنتی ندارم به نظرم مهم اون لحظه ست که ادم دلش شاده.. و از زندگی ش راضی...

یلدا هم که اخر پاییزه! .. ولی خوردن انار و هندونه!!!.. و فال حافظ اگه در جمعی خوشایند .. حتی دو نفره باشه ... خیلی حال میده...

همنشین شب یلدای امسال من طلا خانوم بود ... انار دون کردم ولی میل به خوردن نبود.. واسه خودمون فال حافظ باز کردم و برای طلا خانوم خوندم...                      طلا خانوم دم ت گرم... تنهایی طولانی ترین شب سال رو برام طلایی کردی!

 

 

زندگی نو!!!

        

         

 

          

 

پاییزطلایی!

 

طلا خانوم در یکی از اولین روزهای پاییز ۸۵ به دنیا اومده.. تازه ۲ساله شده..

این روزا بیشتر از همیشه در خانه تنها ست.. وقتی خونه می یام کلی شیرین کاری برام داره.. که بله دیگه.. من هم هستم.. منو ببین.. وقتی مطمئن میشه که حواسم بهش هست.. اروم میشه ومیخوابه!

     

   برای جلب توجه من هر کاری میکنه.. گاهی وقتا برای خودش سوژه بازی پیدا میکنه!!!

         

   وقتی خیالش جمع بشه که خیلی دوستش دارم.. اونوقت می خوابه... فقط یه گربه طلایی می تونه      اینطوری بخوابه...!!!

      

یه روز خوب...

 

هفته گذشته همراه با طلاخانوم رفتیم پیک نیک...

فکر کنم به طلا خیلی خوش گذشت... کلی بازی کرد.. زیر بارون راه رفت...

برای اولین بار تو زندگی ش از درخت بالا رفت و به ما ثابت کرد که زندگی در آپارتمان چیزی از ارزش های گربه ایش! کم نکرده..

 

            

           

           

طلای مامان..!

 

این روزا که درگیر درس و امتحان بودم طلا خانوم خیلی دختر خوبی بود... سعی 

میکرد منو درک کنه... حتی تو درس خوندن کمکم میکرد...!!!

اما بیشتر اوقات همبازیش- پسر همسایه - به دادم می رسید!!! 

      

بعضی وقتا سر اینکه کی تو خونه بخوابه دعواشون میشد... در نهایت هر دو تا باهم

گذشت میکردن...!!!

          

یه روز یه مهمان براشون اومد... ولی طلا اصلا خوشحال نشد...!!!

        

                                        این هم از طلا خانوم در پایان یه روز پر از بازی..!

یه چیز دیگه.. طلا خانوم به عنوان کادوی روز مادر... تمام روز رو خوابید و به من فرصتی داد تا در ارامش درس بخونم!!!

 

7 سین در خانه ما

 

سفره عید ما امسال پر رونق بود!!!

        

طلا خانوم روزای عید رو دوست داره آخه دوستاش (ماهی ها) یه چند روزی مهمونش میشن!!!...

         

اینقدر دوستشون داره که میخواد بغل شون کنه...!

    ولی این دختر خوب هیچ وقت ماهی ها رو نمیخوره...

       

بی حوصله!

          

         

این روزا طلا خانم همش حوصله ش سر میره ...!!! بخصوص وقتی برام شیرین کاری میکنه... حداقل توقع یه جیغ رو داره!!!!!!!!!!!!!!!

ولی من کمی تا قسمتی سرم شلوغه ...

ولی قول میدم ... قول  ... قول ... یه هفته فرصت میخوام ... تا جمعه دیگه ... فکر کنم از شر هندونه بزرگه خلاص بشم!!!!!

 

 

 

برف بازی!!! و طلا

      اولش کمی از برف ترسید ولی بعد ...

      

       

۱۷-۱۰-۸۶

شب یلدا

همین فسقل خانوم بعداز یکسال زندگی مسالمت امیز وارام دو شب پیش یه ضدحال جانانه به ما زد در واقع یه بلایی سر خودش آورد که داستانش مفصله...

خلاصه  اون شب تا صبح به اندازه هزارتا شب یلدا طولانی بود... تاصبح شد بردیمش دکتر  و...

الان حالش خوبه به کل یادش رفته که چه بلایی سر خودش وما اورده ...

 

موش وگربه

این گربه خانوم  شبا همراه من پای کامپیوتر میشینه بعضی اوقات نظری هم میده اگه توجه نکنم نتیجه ش این میشه...

 

یه همکار خوب...

 

 اول صندلی من رو اشغال کرد...

بعد اومد پای کامپیوتر...

امیدوارم این عکس رو رییسم نبینه!!!!!!!!!!

کم کم تو کار جدی شد...

موضوع خیلی جدی شد...

در پایان یک روز کار سخت با هم اومدیم خونه ...حالا فقط تو کارهای خونه کمکم میکنه....

 

طلا خانوم

این گل در چمن خانوم همون طلا خانومه که گفته بودم

شب یلدا که برسه  همزیستی مسالمت آمیز ما با این گربه خانوم یکساله میشه