وارش... . ...

وارش ، در زبان گیلکی یعنی باران... . ...
یک شب بارانی در انتهای پاییز 91 پیداش شد ،

تصمیم گرفته بود قبل شروع فصل سرما برای خودش خونه ای پیدا کنه...

وقتی بابایی رو دید ، میو میو کنان دوید و پاهای بابایی رو بغل کرد ،
این دلبری همراه با تحکم!.. جواب داد.

اسم ش شد وارش ،
بعداز درمان های اولیه در رشت ، همراه مامان و بابا راهی تهران شد... در تهران درمان ادامه داشت...
مشکلات پوستی و عفونت ریه و .... خلاصه همه چی رو به راه شد.

وارش آقا خان!... عشق مامانی و پسر بابا بود... روزگاری خوبی داشتن.
مامان و بابایی که بی دریغ بهش عشق میدادن و بهترین ها رو براش میخواستن... حتی وارش در نقشه های بلند مدت خانواده جایگاه ویژه ای داشت و این پسر نازنین هم هر روز و هر لحظه خاطرات قشنگی می ساخت.

همه چی خوب بود.............. تا یک ماه پیش که پسرکوچولو در دفع ادرار دچار مشکل شد.

سریع به پزشک مراجعه کردن ، پزشک معالج وارش از روز اول - دکتر!!! گودرزی - کلینیک کژال.
دکتر گفت که مورد خاصی نیست اگه تا چند روز آینده مشکلی بود برای ویزیت مجدد بیایید... حتی به گربه نگاه نکرد ولی ویزیت کامل رو دریافت کرد.

با مشورتی که داشتیم وارش رو برای سونو و رادیو گرافی به کلنیک دانشگاه تهران بردن....
دکتر گودرزی بعد از دیدن جواب ها گفت که مورد خاصی نیست کمی شن کلیه داره و بهتره که تشویقش کنید بیشتر مایعات بخوره.....

وارش ظاهرا بهتر بود و زندگی ادامه داشت......... تا اینکه 3شنبه گذشته باز هم دچار مشکل دفع در ادرار شد و به خونریزی افتاد ،
روز تعطیل بود و شب هم رسید و خلاصه مامان و بابا ، وارش رو به کلنیک پایتخت رسوندن..

در کلنیک پایتخت سریع آزمایش خون و ادرار انجام شد و نتیجه اینکه پسر کوچولو درگیر عفونت مجرای ادرار بوده!که عفونت به خون هم رسیده بود.

از 3شنبه روزی یک یا دوبار در حال رفت وآمد به کلنیک بودن و دکترهای کلنیک پایتخت خیلی تلاش کردن ولی دیر شده بود ، بعلت انسداد مجرا... ادرار به سمت کلیه برگشته و کلیه رو از کار انداخته بود.

همه تلاش کردن که اشتباه و سهل انگاری دکتر!!! گودرزی - کلنیک کژال رو جبران کنن ... . ...
ولی دیر شده بود... . ...

صبح جمعه ، وارش کوچولو به آسمان برگشت که با هر قطره باران بباره بر آسمان شهر بی وجدان...

 

وارش کوچولو ، یک سال و 8ماه در کنار مامان و بابایی زندگی کرد که عاشقش بودن... و برای راحتی و خوش بودنش از هیچ تلاشی دریغ نمی کردن ،
هیچ کدوم فکر نمیکردن که سهل انگاری یه دکتر ، به همین سادگی... دنیای قشنگ شون رو نابود کنه..
به همین سادگی!..
فریاد رسی نیست.

 

ببر مازندران!..

 

1
هفته گذشته ، به دعوت دوستان یه مسافرت 2روزه به مازندران داشتیم...
در یکساعت اول ورود ما ، این خانوم قشنگ برای خوش آمد گویی از راه رسید..
با یه دستبرد کوچیک از انبار آذوقه ازش پذیرایی کردم..
این خانوم نازنین دقیقا 3وعده صبح و ظهر و شب می اومد و غذای خودش رو می گرفت و میرفت.



کمی بعد این خانوم از راه رسید...
این خانوم فقط غذا نمی خواست بعد از سیر شدن باید کلی ناز تحویل میگرفت و کلی خرخر تحویل می داد..





این رفیق ما ، کمی دیرتر رسید ولی موفق شد  2وعده غذای خوب بگیره...



گربه های این منطقه با دریا مانوس هستن... و به راحتی کنار ساحل قدم میزنن.. البته کاملا هوشیار نسبت به ماهی هایی که گاه به سمت ساحل پرت میشن!...



این هم رفیق زاغی ما
یه گوشه براشون نان گذاشته بودم... خیلی سریع فهمیدن و می اومدن و هر بار یه تکه نان برمیداشتن
خلاصه که دنیای قشنگی داشتن...

یه رفیق گربه دیگه هم داشتم ، سفید با چند خال محدود خاکستری... از همه بزرگتر ولی خیلی ترسو بود حتی از بقیه گربه ها هم می ترسید...
می اومد با اضطراب یه غذایی می خورد و سریع میرفت...

در مجموع این موجودات نازنین در کنار دریای بی نظیر شمال ، خاطرات قشنگی شدن برای من.


2
وقتی صحبت از مسافرت شد همه دوستا درگیر برنامه ریزی شدن که چه کار کنیم و کجا بریم............؟؟؟

من جدای از جمع درگیری خودم رو داشتم ، برنامه ریزی برای بچه هام و هماهنگی با خاله خانوم(تنها مشتری مهربون بچه هام!) که چه کارهایی باید انجام بده..
صبحانه با منوی مخصوص تک تک گربه ها و... ، غذای گربه های حیاط ، غذای پرنده ها ، برقراری تعادل بین گربه ها و پرنده ها... و رسیدگی به میشا...

میشا که بعداز زیبا بشدت وابسته من شده و در روز درخواست های ویژه خودش رو داره...

طفلکی خاله چقدر کار هست براش......................!!!

تمام مدت مسافرت ، ساعت به ساعت تماس می گرفتم و حال 6تایی ها رو می پرسیدم از تلفن صدای آواز میشا رو می شنیدم و دلم آروم می شد.............

به هر حال برگشتیم و تمام راه با اشتیاق منتظر دیدن بچه هام بودم............................. نمی گم چه استقبال باشکوهی بود!!!..... دچار یاس فلسفی شدم!!!
بعداز یکساعت به نوبت اومدن و جهت خوش آمد گویی به نوبت برام دستوراتی صادر کردن! و من تا نیمه شب در حال بروزسانی شرایط شون بودم!!!

 گزارش تصویری مفصلی از 7تایی ها در -ادامه مطلب- ببنید...

3
یکی دوستان خوب و قدیمی این وبلاگ (ژاله عزیز)... یکی از گربه های نازنینش مریض شده ، بعداز کلی هزینه و تلاش برای درمان... کلنیک های خوب تهران!!!.. هنوز نتونستن بفهمن که مشکل از کجاست؟؟؟...

خانوم آنا کارملا... رو از نزدیک ندیدم و حتی یه بار نوازش نکردم ، ولی مثل همه بچه های دوستان مجازی دوستش دارم...
یادم هست روزایی رو که ژاله عزیز ،خانوم آنا رو پیدا کرده بود و بعداز دوران درمان معلوم شد این دختر خانوم علاقه ای به زندگی جمعی با سایر گربه ها نداره...
ژاله عزیز سعی کرد براش یه مامان و بابا پیدا کنه ولی هیچ کس نیومد و آنا کارملا در کنار 3تا گربه قشنگ ژاله عزیز به زندگی ادامه داد و به مرور تعادلی نسبی برقرار شد.................. و حالا این روزها از بیماری رنج می بره

با خودم میگم یعنی چی؟؟؟... ژاله عزیز تمام زندگی ش رو وقف کمک به گربه ها کرده...
این هم از دستمزد طبیعت...

هر روز می یام  تو اینترنت به امید یه خبر خوب درباره خانوم آنا... هر بار این بغض و دردی که در وجودم می پیچه..

با سیستم بی نظیر پزشکی که ما داریم ، فقط میشه که اشک رو در تنهایی خودم جاری کنم و آرزو معجزه داشته باشم برای خانوم آنا....

آنا کارملای نازنین!... بمان و سلامت باش تا معجزه طبیعت رو باور کنم.