سلام گیل آقا

یکسال و نیم از ورودت به این دنیا میگذره...

بزرگ و بزرگ تر میشی... اینو عکسا میگن... صدای قشنگت رو می شنوم که میگی صحبت و میگی و میگی... و من میخندم... و مامانی نقش مترجم همزمان رو بازی میکنه...

تو بزرگ میشی و بزرگتر... . ... همه رنگا رو می شناسی... میگی آبی.. نارنجی..

گیل!؟... میدونی دنیا چه رنگی یه و آدماش..؟!... چشمای تو دنیا رو به همون رنگی می بینه که هست به اندازه شادابی وجودت... و آدما... همه پری های مهربونن... .

میدونی گیل..؟!.. هیچ فکر نمیکردم یه روزی نی نی گولوی مامانی تو اینقدر ازم دور باشه... که برای حرف زدن باهاش بخوام تو دنیای مجازی فریاد بزنم...

ولی باور میکنم... وقتی کلی حرف تو دل م گیر میکنه و تنها کسی که می تونست حرفام رو بشنوه بدون اینکه من بگم.. الان مامانی تو شده... و نیست که نگام کنه و بگه.. از چشمات پیداست که یه مرگی ت هست...!!!

گیل!.. نمیدونم چرا اینقدر دوست دارم..!؟!.. ولی دلم تنگ میشه برای تو... برای اینکه بیای بغل م بشینی و چند تا مادرآزاری زیر گوش ت زمزمه کنم...
نمیدونم چرا... با اینکه از نزدیک ندیدم ت ولی میتونی بهانه ای باشی تو کسالت روزای من... و به این بلاگ رونق بدی....