سلام گیگیلی!

سلام گیگیلی

دل م برات تنگ شده ... می تونی بگی خاله یه چی میگی یا!!! راستش یه وقتا هست که برای دلتنگی دنبال بهانه می گردم ... خب چه بهانه ای قشنگ تر از تو!.. بعضی وقتا هم دل م واسه خودم تنگ میشه!!

گیل قشنگ م!
دل م برات تنگه!.. برای اینکه بغل ت کنم و تو به چشمای من نگاه کنی و حس کنم که هستم برای تو..

برات قصه بگم از اون قصه های چپ اندر چپ مخصوص به خودم!.. که تو بچگی هام زیاد شنیدم و برای همین هنوز یاد نگرفتم که برای نوشتن.. کاغذ رو سر وته نگیرم!..
قصه های خوب م بلدم..!
دوست دارم کلی حرف برات بگم.. از اون حرفا که به کسی نمیشه گفت..! ولی به تو میگم ... چون تو هم به زودی بزرگ میشی و یادت میره که من چی گفتم!!!.. و به چشمای من نگاه میکنی و من حس میکنم که هستم... فکر کنم حس خوبی باشه!

گیل قشنگم.. دنیای بچه ها پر از قصه ست.. پر از تصاویر رنگی که از دنیای خوب و آدمای خوب برات میگه.. که بزرگترا با این قصه ها می خوان خوبی و خوب بودن رو بهت یاد بدن... ولی بزرگ که میشی اول از همه خودشون بهت یاداوری میکنن قصه برای خوابهای کودکانه ست!

بزرگ که میشی تعریف خوب بودن هم بزرگ میشه..

به این فکر میکنم که اگه پیش م بودی چه قصه ای رو می تونستم برات تعریف کنم که بعدش شرمنده نشم.؟
احتمالا قصه ۲خیاط رو برات تعریف میکردم که لباسی برای پادشاه دوختن که فقط حلال زاده ها می تونستن لباس رو ببین!..
چون فکر می کنم همه بچه ها باید این قصه رو بدونن..تا در شرایطی که دنیا پر از خیاط های حیله گره! از برهنه بودن پادشاه و انگ حرمزاده بودن نترسن!!!

گیل قشنگ م چقدر حرف دارم که برات بگم .. ولی خیلی حرفا رو باید زیر گوش ت مثل لالایی زمزمه کرد و تو بخوابی .. و زودتر از زود بزرگ بشی و فراموش کنی هر چی که دیگران برات ساختن و تو خودت دنیایی محکم بسازی.. فراتر از کلیشه های انسانی!

راستی گیگیلی یادت باشه بزرگ شدی منو خاله صدا نکنی!!! دوست دارم که منو به اسم خودم صدا کنی بدون هیچ پسوند و پیشوندی!!! قبول دارم که اسمم برای بچه ها سخته .. می تونی از هر ترکیبی که برات آسون بود شروع کنی!!!..یه تقلب بهت میرسونم!.. بچه های کوچکتر خانواده میگفتن نانی!!!

مامان گیل نوشت : مامانی یه قول به خانوم طلا داده بودی! یادت رفت؟ بی ادبی اگه زحمتی نیست.. و خسته نمیشی با یه ایمیل ناقابل نتیجه رو بگو!!

یه قصه برای گیگیلی

بچه که بودم یه قصه ای بود خیلی دوسش داشتم .. این قصه با من به بزرگی سفر کرد وهیچ وقت از ذهن م نرفت!

گیل قشنگم می خوام که این قصه رو برات تعریف کنم حالا که نمی تونم بیام پهلوی تو یه بالش بزارم و پهن بشم!! و زیر گوش ت قصه رو زمزمه کنم .. خب از همین صفحه مجازی داد میزنم ... برات می نویسم شاید یه روزی ........ یه روزی ....... نمیدونم چی میشه !!!؟ ولی تو این قصه رو بشنوی !

  و اما قصه :

روزی روزگاری زیر سقف آسمون ..  توی این شهر بزرگ .. یه دختر و پسری زندگی میکردن .. که فقیر بودن و تو این دنیا هیچی نداشتن جز دلی واسه دوست داشتن که داده بودن به همدیگه!!! اونا همدیگر رو خیلی دوست داشتن..

به غیر از این.. پسر قصه ما یه ساعت جیبی داشت نسل به نسل از پدر به پسر میراث خانواده بود!.. طفلی دختره همین م نداشت ولی موهای بلند و قشنگی داشت..!که بهشون افتخار میکرد..

خلاصه زندگی یه !.. این دو تا جوون با توشه عشق و محبت شون روز رو به شب و شب رو به ستاره ها!!!... خلاصه راضی بودن و روزها می گذشت .. تا اینکه به جشن سال نو و کریسمس نزدیک و نزدیکتر شدن
خب مثل هر آدمی .. دختر و پسر قصه ما به فکر تهیه هدیه ای بودن که شب عید همدیگر رو خوشحال کنن!
دختر فکر کرد چیکار کنم؟؟ چیکار نکنم؟؟؟ یه هدیه خوب یه سورپرایز!!! خلاصه بعد کلی فکرکردن تصمیم گرفت که مو های خودش رو بفروشه ..! و با پولش بره برای ساعت پسر یه زنجیر بخره!
از اون ور قصه پسر هم تمام فکراش رو گذاشت و کلی آی کیو خرج کرد و به این نتیجه رسید که ساعتش رو بفروشه و برای موهای قشنگ دختر شانه (به قول امروزیا گیره سر!!!) بخره!

گیل قشنگم شب عید رسید ولی زنجیر پسر ساعت نداشت و موهای دختر برای استفاده از شانه خیلی کوتاه بود.........................! ولی اینو بدون چیزی از عشق و محبت شون کم نشد!

قصه من تمام شد!!! به این فکر میکنم اون موقع که بچه بودم چرا این قصه رو دوست داشتم؟؟؟.. شاید به خاطر طرح سیاه وسفید و مرموز کتاب بود که به تخیل م وسعت میداد!!؟ ولی الان میدونم چرا دوسش دارم!
خیلی وقتا از زندگی و از آدما چیزایی رو گرفتم .. که دیگه تاریخ مصرفش گذشته! و اون موقع این قصه و تصاویرش .. و زنجیر بی ساعتش جلو چشمم می یاد!
کلا تو زندگی و آدمای اطراف موارد زیادی رو می بینم .. که دوست دارم برای همه شون این قصه رو تعریف کنم.. که آی! آدما!!. قبل از این که کلی عاطفه و محبت خرج کنید!!  اول کمی فکر کنید .. ببنید طرف مقابل شما .. عزیز شما این گذشت رو میخواد؟... اصلا برای کی و چی داری گذشت میکنی؟؟.

خب من با بدبینی های معمول خودم کل ارزش های عاطفی قصه رو زیر سوال بردم!!! حتما میشه به این عاطفه و گذشت دو تا عاشق احترام گذاشت!
گیگیلی من تو به خوبی هاش فکر کن.. مثلا دختر و پسر قصه می تونن زنجیر و شانه رو یادگاری نگه دارن.. و بزارن سر تاقچه اتاقشون ...  بعدها اگه روز خوش تری داشتن به عنوان خاطره بهش بخندن!!! البته اگه...!

آخر نوشت : گیل قشنگ م هرکاری میکنم یه جمله خوب و عاطفی بنویسم .. نمیشه!!! خب بلد نیستم !!! امیدوارم مامانی تو و بقیه دوستان به دادم  برسن یه تعبیر عشقولانه واسه این قصه بنویسن!

گیگیلی و خانواده

 

  

این خانوم محترم ساگا (به معنی افسانه) دخترخاله طلا و خواهربزرگ گیل هستن ... ساگا بچه اول و تا مدت ها یکه تاز خانواده بود!

  

ساگا علاقه زیادی به این تازه وارد نداره !!! و همیشه قانون دوری و دوستی رو رعایت میکنه !!!

  

با ورود چاپلین پسر بزرگ خانواده میدان داری از ساگا به داداشی منتقل شد!

  

ولی چاپلین تصمیم نداره که میدان خودش رو به راحتی به گیل تسلیم کنه و کماکان در صحنه حضور داره!

  

بعد از ورود گیل به خانواده ... چاپلین و ساگا فهمیدن که خیلی همدیگر رو دوست دارن!!! هر چی باشه  یه رقیب مشترک دارن ...!

در اطراف خودم بار ها دیدم که حضور یه بچه باعث شده که آدما حیوانات این موجودات نجیب رو از خودشون دور کنن .. کلی هم بهانه و دلیل از زمین و زیر زمین میارن ... ولی واقعیت اینه که حضور حیوان در کنار یه بچه ریسکش بیشتر از هر لحظه زندگی نیست .. بیشتر از زندگی کنار ما آدما نیست..

نمونه مستندش همین تصاویر بالا !!! زندگی گیل در کنار یک گربه و یک سگ (به اصرار مادر خانومی ش خواهر وبرادر گیل) می تونه خیلی قشنگ و عاطفی باشه..

گیل نوشت : گیل قشنگم این م برای تو و ساگا و چاپلین!... زودتر بزرگ شو راه بیفت تو خونه و برای مادآزاری از تجربه های ساگا و چاپلین حتما استفاده کن!!! فعلا که راه نیفتادی خبر دارم فرصت نفس کشیدن به مامانی نمیدی!............. ای ول!!.. بزن قدش!!!

پایان ترم

با ۲امتحانی که امروز داشتم تا حدودی پرونده این ترم هم بسته شد و به اندازه چندهزار صفحه به اطلاعات حقوقی من و زیبا اضافه شد!!! یه ۲تا تحقیق مونده که هرطور شده تا هفته دیگه باید آماده بشن .. حالا چه طوری؟؟ دقیقا نمیدونم!!!

اگه دروس این ترم هم پاس بشه.. می تونم بنویسم که به زودی اینجا یک نه ببخشید ۲حقوقدان نصب میشود!!! (آخه زیبا بیشتر وقتا روی سرم نشسته بود و باهم درس میخوندیم!!!)

خیلی خسته م ... فقط دوست داشتم کمی بنویسم..

 این هم یه عکس از طلا و زیبا که مثل همیشه زیبا خانوم واسه خواهر آزاری نقشه چیده!!!.. تمام این روزا زیبا دستیار اول م بود...  بهترین حالت نظارت کیفی از بالای سرم بود .. که به کتاب و مدادم دسترسی نداشت!..

طلا هم که از وقتی زیبا اومده مثل بچه اولی ها احساس بزرگی بهش دست داده و خیلی آروم شده.. فقط باید مطمئن بشه که من بهش توجه دارم .. و یه وقت زیبا رو بیشتر دوست نداشته باشم!!!

 این م یه عکس از گیل مرد کوچیک ما ...!

خاله! امروز میخواستم با مادر خانومی ت تماس بگیرم .. یه چند تا شیرین کاری ت رو برام تعریف کنه .. ولی ما شمالی ها یه ضرب المثلی داریم ....... گربه و عطسه !!!!!!! از مامان بپرس برات میگه ...! خلاصه دیگه ناچارم عکس ت رو بدون شرح بزارم ..

نیم ترم دوم - ترم آخر

تازه می فهمم برداشتن ۲۴واحدتخصصی حقوق .. اون م تو فصل گرما و همزمان با بازی های جام جهانی یعنی چی؟؟؟

تازه از زیبا چیزی نگفتم احتمالا این ترم رو زیبا به جای من پاس میکنه.. برای اینکه یا روی سرم نشسته یا وسط کتابه و در حال جویدن مدادم!!! ولی طلا خیلی خانومه و اصلا اذیتم نمی کنه.. طفلی پیش خودش میگه همین زیبای فضول واسه مامانی کافیه!!!....

به هر حال چاره ای نبود می خواستم.. این ترم واحد های باقی مونده رو پاس کنم.. فقط یه نکته تستی هست بهش فکر نکرده بودم.. اگه بتونم همه رو پاس کنم... با این کتابای ۴۰۰-۵۰۰ صفحه ای...؟؟؟

اما جام جهانی : گرچه بازی اول ایتالیا چنگی به دل نمی زد ولی ایتالیا همیشه غیرقابل پیش بینی بوده و تا وقتی حذف نشه من بهش امیدوارم... و آرژانتین مارادونا هم که با این بردش از کره جنوبی حسابی شیرین کاشت... کلی و اینا خوش م اومد!!!

یه عکس هم از طلا و زیبا بزارم ... یه وقت نگن مامانی ... ما رو فراموش کردی!!!

                

اما طبق آخرین اخبار ارسالی از ولایت غربت ...جناب گیل بلد نبودن که شیر بخورن... ایشون موقع شیر خوردن زبونش رو بالا میداده.. شیر بهش نمی رسیده.. خلاصه بردن ش بیمارستان.. و کلی زحمت تا پسری بتونه شیر بخوره و .............. بعدش مادر خانومی ش بتونه یه روزی بهش بگه شیرم رو حلال ت نمیکنم    

                  

پسر خوب ... گیل!... خودمونیم خاله..! این اولین سوتی زندگی ت بود.. که من برات ثبتش کردم..!

سلام گیل

                

سلام گیل..

امروز دیدمت.. خوابیدن ت رو... گریه هات رو در لحظه ورود.. دیدم و دیدم..... گزارش تصویری از ورودت تا امروز.. دل م تنگ و  تنگ تر شد.. و صدای گریه ت..

خاله!... روز کلافه ای داشتم.. قصه ش مفصله.. یه وقتا یه غمی هست..  دل رو ابری میکنه.. ولی....... یه وقتا هست که حتی به آیینه نمیشه نگاه کرد..وقتی می بینی آیینه هم شرمنده ست..!

پس : دردم نهفته به ز طبیبان مدعی

تو خیلی کوچیکی و زوده که از دلتنگی ها ونا امیدی ها بگم! خودت به موقع ش می بینی ... می فهمی..  نه.. نه.. امیدوارم که هیچ روز کلافه ای نداشته باشی.. نه.. هیچ وقت!

وقتی که عکس ت رو دیدم.. وجود نازنین ت.. برام حس خوبی بود.. یه حس زندگی که بعضی وقتا فراموش می کنم.. کلی قند تو دل م آب شد.. !

گیل! پسر نازنین..! مثل اسمت که از خطه سرسبز گیلانه... همیشه پر از طراوت و سبز باشی..!

پی نوشت : به مامان ت بگو برات همیشه حافظ بخونه!.. اگه اونجا حافظ نداره.. بگه برات بفرستم!..

مسافرکوچولو

همین نیم ساعت پیش خبر بهم رسید که خاله شدم...

خاله الکی یه پسر... . ...

 مسافرکوچولو یه روز تصمیم گرفت که بیاد به دنیای آدما.. اون روز از کسی  اجازه نگرفت.. با کسی هم مشورت نکرد.. بالاخره بعد از ۹ماه و ۹روز و ۹ساعت.. خوش گذرونی تو شکم مادرخانومی ش امروز به دنیای آدما وارد شد..تا بیاد وببینه دنیا دست کیه...!!!!

اون روزی که مامان ش خبر وجودش رو به من گفت.. چند کلمه ای حرف  حساب براش نوشتم... هی با تو هستم! ... که بعد نگه خاله چرا نگفتی...

اما امروز...

هی فسقلی با تو هستم..!  خیلی منتظرت بودم.. بالاخره داخل آدما شدی..

سلام!

من  خاله هستم.. یه خاله الکی.. ولی باور کن.. عمری واسه مامان ت خواهری کردم.. و  مامان ت به خاطر اینکه ۲ماه از من بزرگتر بود همش واسه من بزرگتری میکرد..

میدونی خاله... خیلی خوشحال م.. از اینکه اومدی.. از اینکه خاله شدم.. و اینکه تو برام عزیزترینی.. راست ش نمیدونم چرا..آخه کلا بطور کلی بچه دوست ندارم..(گرچه بچه ها خیلی دوسم دارن!!!)...ولی تو...

به دنیای آدما خوش اومدی..!

 

هی با تو هستم!..

 

هی با تو هستم!.. مسافرکوچولو!..

همین امروز مادرخانومی ت به اطلاع من رسوند که به زودی.. در چند ماه آینده قدم رنجه میکنی.. و به این دنیا افتخار میدی!..

میدونی یه جورایی من خاله میشم!.. آخه هر چی باشه.. عمری واسه مامان ت خواهری کردم!..

خلاصه که خبر ورودت غیره منتظره بود.. شوکه شدم!.. ولی بعد از خوردن یه فنجان قهوه شیرین!. فکر کردم خاله بودن خرج ش کمتره.......! بعدش دلم خواست باهات حرف بزنم.. راستش یک کلمه بگم.. جای مامانت رو گرفتی..! بهش نگو.......! حتما حسودی ش میشه..!!!

می خواستم برات قصه بگم.. دیدم خودمون همه قصه ایم.. امیدوارم که تو قصه قشنگی بشی.. از اون قصه ها که اخرش لبخند به لب ها میاره..

به هر حال چمدون ت رو بستی و...... ولی رفیق! یه چیزایی هست باید بهت بگم بعد نگی نگفتم...... مسافرکوچولو!! میدونی اینجا کجاست؟؟؟.. دنیای آدما!!.. چی بگم.. نمی خوام ناامیدت کنم...... ولی.. از جایی که هستی یه جفت کفش و یه عصای اهنین سفارش بده.. و همینطور حفاظ محکم واسه دل کوچیک ت..

شاید اگه برات کلاس توجیهی می گذاشتن نظرت عوض میشد..! حالا که داری میای!رفیق!..به دنیای آدماخوش اومدی..!

راستش هرچی میگذره.. احساسم به تو بیشتر میشه.. بین خودمون باشه!.. تو این چند سال امروز برای اولین بار دلم واسه مامان ت تنگ شد.. راستش واسه خودش که نه!!! ولی اگه اینجا بود هر روز بزرگ شدن ت رو تو شکم مبارکش میدیدم.. کلی هم مسخره اش میکردم!! خیلی حیف شد.. بعدش هم که حتما از پوشک عوض کردن جنابعالی بی بهره نمیشدم.! این یکی رو شانس اوردم!!!

خلاصه.. امروز فاصله ها برام طولانی بود.......!

دارم بهت میگم واسه مامان ت کم نزار تا می تونی بهش مشت ولگد بزن.. بعد که بیای بیرون از این خبرا نیست.. نگی نگفتم!.. در اولین فرصت فارسی یاد بگیر خودم بهت یادمیدم چه طور از پس مامان بر بیای.. به مامانت بگو به عکس های من نگاه کنه!! (که تو خوشگل بشی!!!)!!!

مسافرکوچولو!  این رو بدون یه خاله داری که از الان تا همیشه دوست داره...