وقتی خواهرم پای تلفن اعلام کرد که می خوان هفته اول سال(93) رو با ما باشن ، یک روز تمام خود درگیری داشتم... نمیدونستم که دقیقا چه حسی دارم؟!
از آخرین دیدار ما 10سال گذشته بود ، در این مدت خواهرم ازدواج کرده و مامان یه دخترکوچولوی 4ساله بود.

واژه ها و مفاهیم آشفته بودن و من ؟!...

خلاصه ، شب دوم سال مهمان های ما از راه رسیدن... میان صداها و تعارفات معمول صدای جیک جیک جوجه ای به گوش م رسید و بعدش سارینا کوچولو - خواهرزاده م همراه جوجه اش وارد خونه شد..............
دیگه از این بدتر نمیشد!...... من به این خواهر بعد از 10 سال چی بگم؟؟؟ چرا این جوجه رو بازیچه  بچه ت کردی؟؟؟..... بعدش هم آوردی تو یه خونه با 5تا گربه..................................؟

خلاصه مهمونا رو مستقر کردیم و جای امن و مناسبی هم برای جوجه کوچولو آماده کردیم...
خواهرم و خانواده اش یک هفته با ما بودن و در این مدت من بیشتر با سارینای 4ساله آشنا شدم...

در این مدت فهمیدم که که جوجه کوچولو _دو دو - برای سارینا یه اسباب بازی نیست که یه دوست و همبازی یه..... و شدیدا نسبت بهش احساس مسئولیت داشت و ازش نگهداری میکرد.

در جمع دوستان وقتی بچه های دیگه جوجه رو بغل میکردن ، سارینا همش نگران بود مبادا -دو دو - اذیت بشه...
هر روز با سارینا خونه جوجو رو تمیز میکردیم و براش وقت میزاشتیم که بیاد و تو خونه دور بزنه و....

خلاصه ، بعداز یک هفته سارینا و جوجو همراه مامان و بابا برگشتن به تهران.... و من فهمیدم که یه خواهرزاده دارم با اینکه همدیگر رو ندیده بودیم..................... ولی ، عجیب خواهرزاده خود خودمه!

سارینا و دو دو

وقتی می گم خواهرزاده................ نمیشه که از گیل آقا ننویسم!

هر چند که گیل آقا در این یک ماه که ایران بود خیلی منو تحویل نگرفت و کلی با همسر جان م رفیق شده بود.!
هر چند که من خاله الکی گیل آقا باشم...
ولی ،
ولی گیل آقا برای من عزیزترین خواهرزاده دنیاست.

 

شهریور89