یه انگیزه مهم ..!
من از روزی که برای رفتن به مدرسه از خونه بیرون اومدم... تقریبا بیکار نبودم..
مدرسه .. دانشگاه .. درسم تموم نشده .. کار .. کاری که دوسش نداشتم!..
این روزا هر کی منو می بینه .. میپرسه؟.. روزا تو خونه چیکار میکنی؟.. وقتی جواب میدم خونه داری!!! یه جوری نگاهم میکنن .. که انگار شوخی بی مزه ای بود!..
خب مگه چیه؟
روزایی که کار میکردم یه انگیزه مهم داشتم .. اینکه دیگه نرم سر کار ..
همیشه دنبال یه بهانه بودم .. تغییر شغل ..(نمی شد حقوق و مزایا رو ندید گرفت)..
تو محل کار تقریبا کسی رو تحویل نمی گرفتم.. خیلی دلم میخواست که اخراج م کنن که با خیال راحت به پدرم غر بزنم.. این م از کار پیشنهادی تو ..!!!
ولی بلد نبودم که بد باشم .. و از طرفی دختر بابام بودم که کسی دوست نداشت باعث ناراحتی ش بشه..!
کارم رو دوست نداشتم .. به هنر ربط داشت و نداشت .. هنر در خدمت صنعت جذاب نیست - هنر فرمایشی!
ولی اهل ریسک هم نبودم .. نمی تونستم بیکار باشم..
۱۲سال گذشت...
هیچ اتفاقی نیفتاد .. هیچ کس اخراج م نکرد .. خلاصه خودم زدم زیر همه چی ..
چند ماهه که باطلوع خورشید از خونه نمیزنم بیرون .. امسال زمستان دعا نکردم که برف بیاد اینقدر که همه جا تعطیل بشه..!
چند ماهه که دیگه انگیزه ای ندارم!..
روزایی که از کار برمیگشتم خونه .. به تلافی ساعاتی که برخلاف میل م خرج کردم .. می خواستم که در ذرات هر لحظه م زندگی کنم..
علاوه بر امورات روزمره و رسیدگی به فسقلی های سه گانه م.. یه وقتی هم داشتم برای فیلم .. کتاب و نتگردی ... . ... همیشه کم می خوابیدم که وقت بیشتری داشته باشم.!
در حین کار تصمیم گرفتم دوباره درس بخونم.. طی ۳سال حقوق خوندم و یه مدرک به آرشیوم اضافه کردم.. برای اینکه یه انگیزه ای بود.. امید به تغییر مسیر شغلی م..
یه لیسانس هنری و ۱۲سال حاشیه نشین هنر بودن...
فکر فرار از حاشیه ها .. یه انگیزه بود که منو به جلو پرتاب میکرد و من در جریان زندگی غرق میشدم..
چند ماهه که طلوع خورشید رو ندیدم ..
چند ماهه که ..
چند ماهه که نمیدونم چی میخوام ..
کلی کار هست که همیشه دوست داشتم انجام بدم .. و وقت نبود ..
چند ماهه که دنبال انگیزه ای هستم برای زنده بودن .. برای اینکه برگردم به جریان زندگی ..
پی نوشت :
برخلاف همه اطرافیان م .. فسقلی های سه گانه م طلا .. زیبا و سپند از شرایط جدید و خونه موندن من خیلی هم راضی هستن .. برای اینکه حوصله م سر نره و یه وقت بیکار نشم .. هر روز کلی برنامه دارن برای من .. و کلی قوانین جدید وضع کردن..






و اما قصه :
نامیزان بودن این عکس به علت هیجان کشف این مهمون عزیزه !!!
به قول همسرجان که مارمولکه میره به دوستاش میگه جای شما خالی رفتم خونه آدما .. ناهار مهمون م کردن !!!
این هم یه عکس از طلا و زیبا که مثل همیشه زیبا خانوم واسه خواهر آزاری نقشه چیده!!!.. تمام این روزا زیبا دستیار اول م بود... بهترین حالت نظارت کیفی از بالای سرم بود .. که به کتاب و مدادم دسترسی نداشت!..
این م یه عکس از گیل مرد کوچیک ما ...!



این گربه خانوم و مامان ش خیلی بامن رفیق شدن.. یه وقتایی گشنه نبودن.. کنار من دراز میشدن .. که بله....... نازشون کنم...!





این هم برای تشکر از طلا و زیبا..!



