یه انگیزه مهم ..!

اضافه شد : آدرس  جدید دوست عزیزمون وبلاگ محله امیریه رو برای اطلاع دوستان مشترک اینجا میزارم ..(( محله ما ))

من از روزی که برای رفتن به مدرسه از خونه بیرون اومدم... تقریبا بیکار نبودم..
مدرسه .. دانشگاه .. درسم تموم نشده .. کار .. کاری که دوسش نداشتم!..

این روزا هر کی منو می بینه .. میپرسه؟.. روزا تو خونه چیکار میکنی؟.. وقتی جواب میدم خونه داری!!! یه جوری نگاهم میکنن .. که انگار شوخی بی مزه ای بود!..
خب مگه چیه؟

روزایی که کار میکردم یه انگیزه مهم داشتم .. اینکه دیگه نرم سر کار ..
همیشه دنبال یه بهانه بودم .. تغییر شغل ..(نمی شد حقوق و مزایا رو ندید گرفت)..
تو محل کار تقریبا کسی رو تحویل نمی گرفتم.. خیلی دلم میخواست که اخراج م کنن که با خیال راحت به پدرم غر بزنم.. این م از کار پیشنهادی تو ..!!!
ولی بلد نبودم که بد باشم .. و از طرفی دختر بابام بودم که کسی دوست نداشت باعث ناراحتی ش بشه..!

کارم رو دوست نداشتم .. به هنر ربط داشت و نداشت .. هنر در خدمت صنعت جذاب نیست - هنر فرمایشی!
ولی اهل ریسک هم نبودم .. نمی تونستم بیکار باشم..
۱۲سال گذشت...
هیچ اتفاقی نیفتاد .. هیچ کس اخراج م نکرد .. خلاصه خودم زدم زیر همه چی ..

چند ماهه که باطلوع خورشید از خونه نمیزنم بیرون .. امسال زمستان دعا نکردم که برف بیاد اینقدر که همه جا تعطیل بشه..!
چند ماهه که دیگه انگیزه ای ندارم!..

روزایی که از کار برمیگشتم خونه .. به تلافی ساعاتی که برخلاف میل م خرج کردم .. می خواستم که در ذرات هر لحظه م زندگی کنم..
علاوه بر امورات روزمره و رسیدگی به فسقلی های سه گانه م.. یه وقتی هم داشتم برای فیلم .. کتاب و نتگردی ... . ... همیشه کم می خوابیدم که وقت بیشتری داشته باشم.!

در حین کار تصمیم گرفتم دوباره درس بخونم.. طی ۳سال حقوق خوندم و یه مدرک به آرشیوم اضافه کردم.. برای اینکه یه انگیزه ای بود.. امید به تغییر مسیر شغلی م..

یه لیسانس هنری و ۱۲سال حاشیه نشین هنر بودن... 
فکر فرار از حاشیه ها .. یه انگیزه بود که منو به جلو پرتاب میکرد و من در جریان زندگی غرق میشدم.. 

چند ماهه که طلوع خورشید رو ندیدم ..
چند ماهه که ..
چند ماهه که نمیدونم چی میخوام ..
کلی کار هست که همیشه دوست داشتم انجام بدم .. و وقت نبود ..
چند ماهه که دنبال انگیزه ای هستم برای زنده بودن .. برای اینکه برگردم به جریان زندگی ..

پی نوشت :
برخلاف همه اطرافیان م .. فسقلی های سه گانه م طلا .. زیبا و سپند از شرایط جدید و خونه موندن من خیلی هم راضی هستن .. برای اینکه حوصله م سر نره و یه وقت بیکار نشم .. هر روز کلی برنامه دارن برای من .. و کلی قوانین جدید وضع کردن..

دوستان

اول نوشت :
این مطلب رو چند وقت پیش نوشته بودم.. - اون روزا پر از خبرای بد بود..
این پست از اون موقع .. به طور پست موقت تو آرشیوم جا مونده بود..
الان م.. پست قبلی که بدون شرح و فقط عکس بود نابود شده.. شاید فرصت خوبی باشه برای گردگیری از این پست فراموش شده...

... . ... :

این روزا اخبار ناخوشایندی می خونم.. آزار حیوانات.. شکنجه گربه ها به اسم تحقیق و پیشرفت علم..

دوستان خوب گربه ها برای حمایت شون هر تلاشی می کنن و ...

متاسفانه دوستداران .. در اقلیت هستن..

دل م دق کرد از این روزای بد.. می خوام از اتفاقات خوبی که در اطرافم می بینم .. بنویسم .. شاید دلگرمی باشه برای دوستان .. که بدونن تنها نیستن..
که بدونیم در میان آدما.. افرادی هستن از جنس زندگی و بدون هیچ ادعایی حیوانات رو دوست دارن و از حقوق این موجودات نجیب حمایت می کنن..

روزایی که سپند مریض بود.. مجبور بودم روزی دو بار برای درمانش به دامپزشکی رفت و آمد کنم.. جلوی ساختمان کلینیک یه محوطه ای هست پر از گربه های قوی و خوش قد وبالا..

اولش فکر کردم چقدر خوب..! دامپزشکای اینجا از گربه ها حمایت می کنن!!!... بعد فهمیدم نه این حرفا نیست.. یه آقای میانسالی که ربط مسقیمی به دامپزشکی نداره.. روزی دو بار برای گربه ها غذا می یاره.. و خودم دیدم که چه غذای مفصلی هم براشون می یاره..

در انتهای کوچه ای که زندگی می کنیم یه خانومی (فرهنگی بازنشته) حدود ۲۰-۳۰ گربه رو پوشش میده.. فکر کنم گربه های حیاط ما هم هر روز یه سری به ته کوچه میزنن!!!!!!!  

همسایه خودمون.. که فکرش رو نمیکردم!!! وقتی یه گربه بهش پیشنهاد داد فرزند خونده اش بشه!!! با اینکه براش غر می زنه ولی حسابی بهش سرویس میده.. بار ها دیدم به خاطر دختر خونده اش!!! که غذای مونده هم نمی خوره... رفته ماهی کیلکا یا کالباس و ... خریده!

چند کوچه بالاتر هم باز یه خانومی هست که از گربه های اون منطقه حمایت می کنه..

پدر یکی از دوستامون که یه پزشک  هستن.. شوفاژخونه رو برای زندگی گربه ها آماده کرده که راحت باشن و جای خواب داشته باشن.. تقریبا یه پناهگاه کوچیک راه انداخته..

به غیر از اون در مناطق مختلف برخورد کردم با افرادی که مسئولیت حمایت از تعدادی گربه رو به عهده دارن..

یا خیلی برخورد کردم که افرادی سوپر گوشت و مرغ دارن یه جایی درست کردن که برای گربه ها غذا میزارن..

وقتی با صحنه هایی از این دست برخورد می کنم.. در مقابل دریایی از خبرای ناخوشایند.. دل م کمی آروم میشه.. به اندازه گربه هایی که میدونم شکمی سیر و جایی برای خوابیدن دارن..

میدونم که برای رسیدن به فرهنگ دوستی با حیوانات راهی طولانی در پیش رو داریم.. در فرهنگی که آدما اتفاقات خوب زندگی شون رو به خون یه موجود بی گناه آلوده می کنن...

شاید یاد اوری حضور انسان هایی نازنین .. که نه از دنیای مجازی و نه از اخبار خوب وبدش.. و نه از روز حمایت از حقوق حیوانات.. اطلاعی ندارن.. ولی معنای درست انسانیت و انسان بودن رو میدونن....... باعث دلگرمی باشه

پی نوشت : تا به حال به فکرم نرسیده بود که از این صحنه های زیبا عکس بگیرم.. ولی تو پروژه ۵ساله دوم کارهام ... یادم می مونه که یه کاری ش بکنم!!! ! !!!

خاله ریزه ............ کجایی؟

خاله ریزه ............ کجایی؟

امروز از صبح انگار یه چیزی گمشده...

هرجا میرم .. هرکاری میکنم .. یه چیزی کمه .. یه چیزی گمشده ..

۲۹سال پیش در این روز .. درآغاز فصل سرد .. اومدی .. که باشی .. و بودنت گرمایی برای خانواده..

و امسال چه سرده.. زمستان!.

امروز .. نیومدم پیش تو  .. ولی پیش م بودی .. هر لحظه ..

برای تولدم از زبان گیل بوق زدی .. انگار منتظر بودی که شب از نیمه بگذره و تو اول باشی..

 برام نوشتی که خاله تولدت مبارک!..

 از زبان گیل همیشه بوق میزدی.. حالا این بوق رو به من سپردی.. عجیب یادگاری برام گذاشتی!.. خاله ریزه..

          

خاله ریزه .. گیگیلی خیلی دوست داره ... خودش بهم گفت!

خاله ریزه ............
تولد ..
... . ...
نیستی ... . ... دیگه ..
...
نیستی
...
خیلی حرفا هست برای تو ...

خاله ریزه ........... کجایی؟

... از بس که جان نداشت

 مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم

 هوا داران کویش را چو جان خویشتن دارم...

در طلوع  صبح شهر خواب آلود...

به جرم عاشقی بر هوس های ناپاکان..! به جرم عاشقی بر نا رفیقان!..

او مرد ... از بس که جان نداشت..

متاسفم برای مادری که عطش انتقامش رو با خون یه قربانی سیراب کرد.......

                                       

خاله ریزه

خاله ریزه -شمیم- خاله گیل بود ..

خاله ریزه خواهر کوچیکه بهترین دوستم شهرزاد بود ..

خاله ریزه ... . ... این روزا بهترین دوستم بود ..

مدتی ازش بی خبر بودم ... تولد گیل بهانه ای شد که دوباره پیداش کنم ..

با یه ایمیل تولد گیل رو بهم تبریک گفت ... . ... گفتش ... بیا خاله بازی!

خیلی منصفانه ۳دانگ سهم خاله ای ش رو به من بخشید ... خیلی زود صمیمیتی قشنگ فاصله ها رو پر کرد .. اینقدر که کمتر دلتنگ شهرزاد بودم..

شبی که فرداش قرار بود برم مسافرت برام زنگ زد .. کلی خندیدیم..

گفتم شمیم!!! حالت خوبه؟؟؟.. تو ... زنگ زدی برا خداحافظی؟؟؟.. تو؟!..... .... ... نه!!!

بهم گفت معمولا اونی که میره مسافرت زنگ میزنه!.. میدونست که من مال این حرفا نیستم!!...

شمیم!.. . ... نگفتی که میری مسافرت؟!...

شمیم!.. . ... به طولانی ترین سفر زندگی ت رفتی .. بی خبر .. بی خداحافظی ..

گفتی که زود برگردم که کادوی تولدم رو بگیرم ... بی معرفت نگفتی که میری ... که برنمیگردی ..

... . ...

به یاد شمیم و همسر دوست داشتنی ش سینا ... که از سفر جاده ها برنگشتن ...

 سینا مدبرنیا همسر شمیم و دوست همسرم بود ولی من بیشتر از طریق شمیم شناختمش .. یه دوست خوب و خوش فکر وبرای من قابل احترام بود..
یه عاشق و فعال در ادبیات گیلکی .. فرصت نشد بیشتر بشناسمش .. (بلاگ های لوتکا1و لوتکا2)

شمیم هدایتی یه مترجم جوان بود..
به گفته حمید امجد - مدیر نشر نیلا شمیم ۱۲ تا کار ترجمه داشت و من فکر میکنم که تعدادش بیشتر بود.(متن مقاله حمید امجد)

آخرین ترجمه ش اثری از ناباکوف مجوز چاپ گرفته بود .. ۴تا ترجمه اثر آن تیلر زیر چاپ داشت .

ترجمه رمان پرندگان در پاییز اثر برادکسلر بعد از چاپ در دالان های تنگ ارشاد گیر کرده بود.

چند ماه پیش با کلی شوق بهم گفت که برو مجله فیلم بخر.. بعداز کلی اصرار و انکار!!! کاشف شدم که کتابش در مجموعه آثار نیلا تو مجله فیلم معرفی شده..!

 گفت .. اولین کتابش رو با امضا برای کادو تولد بهم میده..
گفتم زرنگی؟! حالا کو تا تولدم؟؟؟... . ... ... کتاب تو زودتر می یاد ..
تولدم اومد .. کتابش نیومد .. .......... آرزوی امضای اولین کتابش به دل م موند ..

روزی که میخواست بره تهران .. به شهرزاد گفت : یا کتابام رو میگیرم .. یا جنازه م برمیگرده..

ظاهرا این روزا ....... مردن امر ساده ایست..!

شمیم! میدونستی که ۳دانگ خاله ای از سرم زیادی یه!!. حالا مسئولیت ۶دانگ رو برام گذاشتی..
بهت قول میدم... که از سهم تو حرفای قشنگ و خوب برای گیل بنویسم ... یعنی سعی میکنم!
سهم تو پیش من امانته..
از الان تا همیشه.......

اعتراف پاییزی!

دوست خوب و همولایتی م دکتر رضا ترابی منو به یه بازی وبلاگی دعوت کرد.. من م که یه استقلالی با معرفت..!!! الان م بعد از این برد شیرین داربی کلی جو گیر هستم !!... تصمیم گرفتم به دعوت جواب مثبت بدم... . ... یه وقت نگن آبی ها بی معرفتن...!
گر چه اعتراف در این بازی شهامت بیشتری می خواد.. حالا خوبه که دستگاه دروغ سنجی درکار نیست

اسمش رو میزارم اعتراف پاییزی!
می پرسه... :

۱- بدترین اتفاق زندگی م : خودم!

۲- خوب ترین اتفاق زندگی م : همین چند روز پیش تصمیم گرفتم که دیگه نرم سر کار!!!

۳- بدترین تصمیم : همیشه بین بد وبدتر ... بدترین تصمیم رو گرفتم!

۴- بزرگترین پشیمونی : سعی می کنم بهش فکر نکنم..!

۵- فردتاثیرگذار زندگی م : کسی که در کتابخونه اش رو به روی من باز گذاشت.

۶- چه آرزویی دارم :
    یه خونه با حیاط بزرگ و امکانات کافی برای نگهداری گربه ها داشته باشم.

۷- اعتقاد به معجزه : معجزه درون آدماست..

۸- چقدر خوش شانس م : نمیدونم.. اگه هم شانس داشتم درست ازش استفاده نکردم!

۹- خیانت : ای کاش یاد بگیریم اول از همه ... به خودمون خیانت نکنیم..

۱۰- عشق : بهش اعتقاد ندارم!!!

۱۱- دروغ : اگه گند نزنم یه وقتایی بد نیست

۱۲- از کی بدم می یاد : به همه آدما احترام میزارم.. فقط همین!

۱۳- تا حالا دل کس رو شکوندم : ممکنه.. من که از دل دیگران خبر ندارم!..

۱۴- دلیل انتخاب اسم وبلاگ : علاقه جنون آمیزم به گربه ها.. که میدونم شاعر هم هستن!!!

۱۵- کدوم یکی از بچه های وب رو بیشتر دوست دارم :
     همه دوستای مجازی م رو دوست دارم..

۱۶- تعریفی از زندگی خودم : تعریفی نداره!!! ! !!!

۱۷- خوش بختی : حس خوبی یه... . ... وقتی که شب موقع خواب از روزی که گذشت.. راضی باشی.

۱۸- این واژه ها یادآور چی هستن؟

هلو : دوست ندارم!
خدا : خیلی دور.. خیلی نزدیک
امام حسین : احترام
اشک : آرامش
فر از زندان : ندیدم..
خواهر شوهر : اینقدر که میگن بد نیست!.. می تونه خوب هم باشه!!.
رنگ چشم : قهوه ای تیره
رنگ مورد علاقه م : آبی
جواب تلفن و ارتباطات : اگه مجبور بشم جواب میدم!!!

کلام آخر : شرمنده اگه ناامیدتون کردم..!

کلام آخرتر :طلا و زیبا و سپند ...پر از نگاه ...  همنشین سکوت و شبانه هام...

... بی رنگ

ما هم قصه ای داشتیم .. قصه از روزهای نه خیلی دور..
در شبی که به صبح نزدیک بود.. فکرمیکردم ... باطلوع.. آفتاب می آید.. نور و صدا.. زیبایی می آید..

زیبایی به رنگهاست.. رنگ ها که توهم ما هستند.. بازی رویای ما.. رویای نور..
صبح آمد.. اما نور نبود.. رنگ ها توهمی دروغ بودند.. رنگ ها هزار.. و من بی رنگ بودم!
بی رنگی من در یک صبح و نور عجیب بود.. و من غریب شدم بین هزارها.. و رنگ ها.. آدم ها..!

آدما و رنگ هاشان بی شمار... . ... و من بی رنگ بودم!

ـ هر که دوستم داشت می پرسید : که تو گل مرداب!.. زاده پاییز.. چرا بی رنگی؟
- صبح که می آید.. نور که می پاشد.. همه جا رنگ است.. گل ها زیبا.. آسمان آبی.. هرفصل رنگی دارد و هر آدمی هزار رنگ.. تو چرا بی رنگی؟

بی رنگی من در این هزاران.. بر هر که دوستم داشت.. رنجش یک سوال بود.. بی پاسخ!.. 

خواستم رنگین باشم.. هر رنگ که دیدم دروغ بود.. توهمی که در آن زاده شدم.. در فصل مرگ رنگ..
رنگ ها همه آلوده.. به نیرنگ آدما..!

خواستم.. نشد
سال ها رنگ بر رنگ طرح می زدم... عاقبت نشد رنگی بسازم... . ... برای همرنگ شدن..
درگیر رنگ ها شدم.. رنگین.. نه... . ... نشدم!

گفتند آبی هستم..
آبی پاک.. سرشار از آسمان و رود.. رنگ بودن است.. 
آبی نه... . ... که من در بی رنگی خود غرق می شدم!

بی رنگی من بر هر که دوستم دارد... . ... رنجش یک پرسش است.. بی پاسخ!

      

 

شرحی از صاحبخانه هام که در کنارشون.. زندگی سراسر رنگه.. و رنگها توهم نه.. که از جنس زندگی هستن.!

      

      

      

     

سلام گیگیلی!

سلام گیگیلی

دل م برات تنگ شده ... می تونی بگی خاله یه چی میگی یا!!! راستش یه وقتا هست که برای دلتنگی دنبال بهانه می گردم ... خب چه بهانه ای قشنگ تر از تو!.. بعضی وقتا هم دل م واسه خودم تنگ میشه!!

گیل قشنگ م!
دل م برات تنگه!.. برای اینکه بغل ت کنم و تو به چشمای من نگاه کنی و حس کنم که هستم برای تو..

برات قصه بگم از اون قصه های چپ اندر چپ مخصوص به خودم!.. که تو بچگی هام زیاد شنیدم و برای همین هنوز یاد نگرفتم که برای نوشتن.. کاغذ رو سر وته نگیرم!..
قصه های خوب م بلدم..!
دوست دارم کلی حرف برات بگم.. از اون حرفا که به کسی نمیشه گفت..! ولی به تو میگم ... چون تو هم به زودی بزرگ میشی و یادت میره که من چی گفتم!!!.. و به چشمای من نگاه میکنی و من حس میکنم که هستم... فکر کنم حس خوبی باشه!

گیل قشنگم.. دنیای بچه ها پر از قصه ست.. پر از تصاویر رنگی که از دنیای خوب و آدمای خوب برات میگه.. که بزرگترا با این قصه ها می خوان خوبی و خوب بودن رو بهت یاد بدن... ولی بزرگ که میشی اول از همه خودشون بهت یاداوری میکنن قصه برای خوابهای کودکانه ست!

بزرگ که میشی تعریف خوب بودن هم بزرگ میشه..

به این فکر میکنم که اگه پیش م بودی چه قصه ای رو می تونستم برات تعریف کنم که بعدش شرمنده نشم.؟
احتمالا قصه ۲خیاط رو برات تعریف میکردم که لباسی برای پادشاه دوختن که فقط حلال زاده ها می تونستن لباس رو ببین!..
چون فکر می کنم همه بچه ها باید این قصه رو بدونن..تا در شرایطی که دنیا پر از خیاط های حیله گره! از برهنه بودن پادشاه و انگ حرمزاده بودن نترسن!!!

گیل قشنگ م چقدر حرف دارم که برات بگم .. ولی خیلی حرفا رو باید زیر گوش ت مثل لالایی زمزمه کرد و تو بخوابی .. و زودتر از زود بزرگ بشی و فراموش کنی هر چی که دیگران برات ساختن و تو خودت دنیایی محکم بسازی.. فراتر از کلیشه های انسانی!

راستی گیگیلی یادت باشه بزرگ شدی منو خاله صدا نکنی!!! دوست دارم که منو به اسم خودم صدا کنی بدون هیچ پسوند و پیشوندی!!! قبول دارم که اسمم برای بچه ها سخته .. می تونی از هر ترکیبی که برات آسون بود شروع کنی!!!..یه تقلب بهت میرسونم!.. بچه های کوچکتر خانواده میگفتن نانی!!!

مامان گیل نوشت : مامانی یه قول به خانوم طلا داده بودی! یادت رفت؟ بی ادبی اگه زحمتی نیست.. و خسته نمیشی با یه ایمیل ناقابل نتیجه رو بگو!!

یه قصه برای گیگیلی

بچه که بودم یه قصه ای بود خیلی دوسش داشتم .. این قصه با من به بزرگی سفر کرد وهیچ وقت از ذهن م نرفت!

گیل قشنگم می خوام که این قصه رو برات تعریف کنم حالا که نمی تونم بیام پهلوی تو یه بالش بزارم و پهن بشم!! و زیر گوش ت قصه رو زمزمه کنم .. خب از همین صفحه مجازی داد میزنم ... برات می نویسم شاید یه روزی ........ یه روزی ....... نمیدونم چی میشه !!!؟ ولی تو این قصه رو بشنوی !

  و اما قصه :

روزی روزگاری زیر سقف آسمون ..  توی این شهر بزرگ .. یه دختر و پسری زندگی میکردن .. که فقیر بودن و تو این دنیا هیچی نداشتن جز دلی واسه دوست داشتن که داده بودن به همدیگه!!! اونا همدیگر رو خیلی دوست داشتن..

به غیر از این.. پسر قصه ما یه ساعت جیبی داشت نسل به نسل از پدر به پسر میراث خانواده بود!.. طفلی دختره همین م نداشت ولی موهای بلند و قشنگی داشت..!که بهشون افتخار میکرد..

خلاصه زندگی یه !.. این دو تا جوون با توشه عشق و محبت شون روز رو به شب و شب رو به ستاره ها!!!... خلاصه راضی بودن و روزها می گذشت .. تا اینکه به جشن سال نو و کریسمس نزدیک و نزدیکتر شدن
خب مثل هر آدمی .. دختر و پسر قصه ما به فکر تهیه هدیه ای بودن که شب عید همدیگر رو خوشحال کنن!
دختر فکر کرد چیکار کنم؟؟ چیکار نکنم؟؟؟ یه هدیه خوب یه سورپرایز!!! خلاصه بعد کلی فکرکردن تصمیم گرفت که مو های خودش رو بفروشه ..! و با پولش بره برای ساعت پسر یه زنجیر بخره!
از اون ور قصه پسر هم تمام فکراش رو گذاشت و کلی آی کیو خرج کرد و به این نتیجه رسید که ساعتش رو بفروشه و برای موهای قشنگ دختر شانه (به قول امروزیا گیره سر!!!) بخره!

گیل قشنگم شب عید رسید ولی زنجیر پسر ساعت نداشت و موهای دختر برای استفاده از شانه خیلی کوتاه بود.........................! ولی اینو بدون چیزی از عشق و محبت شون کم نشد!

قصه من تمام شد!!! به این فکر میکنم اون موقع که بچه بودم چرا این قصه رو دوست داشتم؟؟؟.. شاید به خاطر طرح سیاه وسفید و مرموز کتاب بود که به تخیل م وسعت میداد!!؟ ولی الان میدونم چرا دوسش دارم!
خیلی وقتا از زندگی و از آدما چیزایی رو گرفتم .. که دیگه تاریخ مصرفش گذشته! و اون موقع این قصه و تصاویرش .. و زنجیر بی ساعتش جلو چشمم می یاد!
کلا تو زندگی و آدمای اطراف موارد زیادی رو می بینم .. که دوست دارم برای همه شون این قصه رو تعریف کنم.. که آی! آدما!!. قبل از این که کلی عاطفه و محبت خرج کنید!!  اول کمی فکر کنید .. ببنید طرف مقابل شما .. عزیز شما این گذشت رو میخواد؟... اصلا برای کی و چی داری گذشت میکنی؟؟.

خب من با بدبینی های معمول خودم کل ارزش های عاطفی قصه رو زیر سوال بردم!!! حتما میشه به این عاطفه و گذشت دو تا عاشق احترام گذاشت!
گیگیلی من تو به خوبی هاش فکر کن.. مثلا دختر و پسر قصه می تونن زنجیر و شانه رو یادگاری نگه دارن.. و بزارن سر تاقچه اتاقشون ...  بعدها اگه روز خوش تری داشتن به عنوان خاطره بهش بخندن!!! البته اگه...!

آخر نوشت : گیل قشنگ م هرکاری میکنم یه جمله خوب و عاطفی بنویسم .. نمیشه!!! خب بلد نیستم !!! امیدوارم مامانی تو و بقیه دوستان به دادم  برسن یه تعبیر عشقولانه واسه این قصه بنویسن!

برای نوید

خیلی وقتا می یام که تو این صفحه غر بنویسم .. از اینکه حسش نیست .. کلافه م و ..                      و بیشتر اوقات دلیلی برای این روزای بی حوصله ندارم..

ولی امشب دل م غمگینه و من میدونم چرا ..!

بعدازظهری که گذشت .. خبر مرگ پسر جوان یکی ازدوستان رو شنیدم... ذوست نزدیک نبود ..             ولی اینقدر نزدیک بود که میدونستم که حیوانات رو خیلی دوست داره .. و تجربه نگهداری از سگ ها رو داشت و یه قلاده هم به طلا داده بود..

اینقدر نزدیک بودن که قیافه خندان پدرش و لبخند همیشگی مادرش تو ذهنمه ..

از ساعتی که این خبر رو شنیدم .. عجیب با حس نوشتن م مبارزه میکردم .. ولی نمیشه .. دل م دق کرد باید کمی بنویسم .. باید بنویسم تو این مجلس عزا نیازی نیست که یه پیاز تو جیب م بزارم تا جلوی صاحب عزا کمی چشمام قرمز بشه.. چون تو این فضا کمترین حس آدم بغضی یه که بیخ گلو گیر می کنه

تو این مجلس یه لیوان آب هم از گلو پایین نمی ره .. چه برسه به اینکه بخوای به پذیرایی ش دقت کنی.. به نظرم این مجلس اصلا پذیرایی نمی خواد.. گر چه همه خانوما از دوست و فامیل جمع شدن و مسئولیتی رو به عهده گرفتن..

نمیدونم ... بارها خبر مرگ شنیدم.. افرادی که دوست شون داشتم .. حتی مرگ قبل از اینکه بفهمم بزرگترین نقش زندگی م رو رقم زد .. ولی امشب حس عجیبی دارم!

فکر میکنم .. چه به روز اون لبخند همیشگی اومد ..؟؟؟ چه به روز خانواده ای اومد که همیشه به حوادث لبخند میزدن؟؟؟ این بار دیگه حادثه تمام خنده رو تاراج کرد..

پسر جوانش رو هفته پیش تو چنین روزی بدرقه کرد برای رفتن به دوره آموزشی خدمت سربازی.. حتما یه کاسه آب هم پشت سرش ریخته .. که به سلامت بره و برگرده.. و حالا بعد از یه هفته به جای خودش تلفن زنگ میزنه و خبرش می یاد... یعنی چی؟

اول به مادر گفتن که حال پسر خوب نیست و تو کما رفته .. وضو گرفت و نماز خوند .. دعا کرد ..و  دعا کرد .. برای سلامتی پسرش ... معجزه طلب میکرد.. آخه نمیدونست معجزه مربوط به امور ممکنه نه غیر ممکن!.. از سجاده نیازش که بلند شد بهش اصل خبر رو گفتن ...

... . ...

به دلایل حادثه فکر نمیکنم.. فقط اینکه ...یه دنیا جوونی!.. یه دنیا آرزو.. وآینده ای که در انتظارش بود!..  به همین سادگی ...!....... نیست !

 یعنی یه روزی باز اون لبخند مادرش.. و خنده شاد پدرش به زندگی این خانواده برمیگرده..؟

گیل نوشت : گیل قشنگ م به مامانی بگو یه وقت نترسه! فکر نکنم این دوست رو بشناسه !!! بعدا براش توضیح میدم ...

خوب .. بد .. زشت ..!

از طرف دوست خوبم (زهرای عزیز) به یه بازی دعوت شدم.. که به عادات خوب .. بد .. زشت و ... اعتراف کنم!

اصولا آدما مطمئن هستن که خوبن..! و بدی از دیگرانه!! و به قولی هیچ بقالی نمیگه ماست م ترشه!! من هم آدم هست خب!! (این یه اعتراف بود!!!) خلاصه تو فرایند این بازی با راهنمایی های بی دریغ همسرجان م کلی و اینا به خودشناسی رسیدم..!

باید بگم که من دو تا خصوصیت اخلاقی دارم ..  کم حرف م و دیگه اینکه کمی تا قسمتی خونسرد م .. خودمونی یا بهش میگن بی احساس!!!..که اینا میتونن مبنای عادات خوب و بدی باشن :

عادات خوب 

خب وقتی کم حرف می زنم.. شنونده خوبی برای اطرافیان م هستم.. بخصوص که همه میدون حرفاشون از پیش من به جایی منتقل نمیشه.. و دیگه اینکه در شرایط مختلف خونسردم و جوگیر نمیشم و می تونم تصمیم بهتری بگیرم... و اینکه من به همه اطرافیانم با هر عقیده و تفکری احترام میزارم.

همسرنوشت : همسرم منو شرمنده کرد و درمورد عادات خوبم نظر داد : علاقه م به کتاب و فیلم و عشق م به موجودات غیر انسانی به شرطی که زندگی م رو نابود نکنه!!! و عشق م به فوتبال به شرطی که آبی نباشمرو تایید کرد... (بعداز سالها زندگی مشترک خوب اعترافی ازش گرفتم!!!)

عادات بد

خب همین کم حرفی من یه وقتایی باعث میشه طرف مقابل دل ش بترکه!!! (البته الان خیلی بهتر شدم!!!) در مورد  بی احساسی هم بهتره که به دردل همسرم گوش کنید 

یه عادت بد دیگه بگم نگید سانسور میکنه.. همیشه کارای مربوط به خودم رو میزارم دقیقه ۹۰ .. بعضی وقتا هم به وقت اضافه و شانس و معجزه متوسل میشم!

یه عادت خنثی

من عادت دارم روزی چند وعده قهوه بخورم.. روزایی که دل م غمگینه یه قاشق شکر به قهوه م اضافه میکنم... و اینطوری ازش دلجویی میکنم!!! 

عادت خنده دار

خب من شکمو هستم!!!... و این موضوع به این دلیل سوژه خنده همه از دوست و فامیله که میزان خورد و خوراک من هیچ تناسبی با هیکل م نداره..! همه می خوان بدونن این همه غذا و هله و هوله که من توانایی خوردنشون رو دارم...  چی میشه؟؟؟

عادت مضحک

از همسرم پریسیدم من عادت مضحک دارم؟ و اونم به قول فردوسی پور به ضرس قاطع جواب داد: آره! تو گیجی!!! کلی بهم بر خورد : کی من؟؟؟ خودت گیجی!!!..                                                                 بعد یه لیست بلند بالا از مواردی که من بابتش کلی آی کیو خرج کردم .. جلوم گذاشت ..

مثلا همین ترم گذشته سر یکی از امتحانات که تستی بود یکی از برگه سوالا رو جا انداختم!!! در نتیجه به ۱۰تا سوال جواب ندادم..! دیگه بیشتر نمی گم............. قرار نیست که خاطره تعریف کنم

عادت زشت

در این مورد هم همسرجان بی دریغ به دادم رسید و بادل پرخونی گفت که عادت زشت تو اینه که این گوشی تلفن رو بر نمیداری که از دوستا و خانواده احوالپرسی کنی ... هیج!! به تماس های اونا هم جواب نمیدی!!! دیدم راست میگه !!! اگه احیانا دست برقضا تماسی بگیرم.. اولین جمله ای که میشنوم اینه : اتفاقی افتاده؟؟؟  اونا که تعارف ندارن می گن: بگو چه شکم دردی داری؟؟؟

کلی و اینا اعتراف کردم بسه دیگه!!! دوستای مختصر و مفیدی تو دنیای مجازی دارم که از دوستام تو دنیای حقیقی بیشتر هستن!!! که لطف دارن و به من سر میزنن.. و من از همه دوستانی که حوصله داشتن و این پست م رو خوندن.. و به اینجا رسیدن!!! دعوت میکنم که در این بازی خوب.. بد .. زشت شرکت و اقدام به اعتراف بکنن..!

و البته یه دعوت ویژه هم برای همسرجان( هرکی هرچی دوست دارهبه شرطی که قول بدی در تمام مراحل تنظیم و تایپ و ... رو کمک من حساب نکنی

آخر نوشت : قابل توجه دوستان به خصوص از نوع حقیقی - مامان گیل و مامان رها - عقاید شما در بخش نظرات محفوظه... پس راحت باشین هر چی دوست داشتین بگین...

پی نوشتی که ربطی به موضوع بالا نداره :

امروز آخرین پست وبلاگ دوست خوبمون ژاله عزیز رو می خوندم.. خیلی غمگین شدم.. کاری از یه فنجان قهوه شیرین هم بر نیومد.. چرا آدما اینقدر کم بین هستن؟ هرچقدر بیشتر ادای تمدن رو بیاریم بیشتر از اصولش دور میشیم..!

تو شهر کوچیک ما روابط بین انسان و سایر موجودات خیلی بهتره و من که همیشه پی گیر هستم بیشتر به موارد خوبی بر میخورم.. و کمتر خبر ناراحت کننده و حیوان ستیزی می شنوم

جالب اینه که مردم روستاها تو خونه هاشون از سگ و بخصوص گربه نگهداری میکنن که در مقابل موش ها از انبارشون محافظت بشه.. بعد چطور مردم متمدن وشهرنشین از این امر مهم غافل هستن که بدون وجود گربه ها چه مشکلاتی در انتظارشون هست!!!؟ حالا تشکر نمیکنید پس مزاحم این موجودات نجیب و حامیان اونا هم نباشید............ ای کاش که بشنوید..!

ژاله عزیز وظیفه خودم میدونم اگه کمکی تو اون کلان شهر از دستم برنمی یاد.. به شما خسته نباشید بگم... من وهمه گربه ها که میدونم شاعر هم هستن! از شما تشکر میکنیم..

جام طلایی

جام جهانی ۲۰۱۰ با قهرمانی اسپانیا به پایان رسید .. اسپانیا با ستاره های محبوبش .. با کاسیلاس دروازه بان فوق ستاره ش که سهم بزرگی در این قهرمانی برای اسپانیا داشت .

این روزا کمی کلافه م .. نوشتن م نمی یاد .. موضوعاتی تو سرم هست .. طلا .. زیبا .. و گیل نازنین و اتفاقاتی از جنس زندگی .. ولی حس نوشتن نیست .

تماشای فینال جام جهانی و قهرمانی اسپانیا حس خوبی داشت .. گرچه استرس بالای بازی برای تیم هایی که اولین تجربه حضور در فینال رو داشتن .. کمی  بازی رو ملس کرده بود (این اصطلاح خودمه !!!)  به هر حال جام طلایی و شادی آدما در این مستطیل سبز .. برای لحظاتی منو از همیشگی جدا کرد و به شادی ۷۰درصدی مردمی که به برد اسپانیا نظر داده بودن .. شاد شدم.!

پی نوشت ۱ : تیم های محبوب من ایتالیا و آرژانتین حذف شدن ... از الان به همه طرفداران ایتالیا قول میدم جام طلایی ۴سال بعد مال ایتالیاست!!!

ولی اعتراف میکنم فوتبال اسپانیا قشنگ ترین فوتبال این دوره بود.

گیل نوشت : خاله جون ! می بینم که فیس بوک باز شدی و کلی دوست و رفیق!! خاله و عمه و عمو دور خودت جمع کردی..

فقط یادت باشه آدما رو خیلی تحویل نگیر پر رو میشن !!! مادرآزاری هم یادت نره.. سفارشات لازم رو تو فیس بوک برات نوشتم ..  و بالاخره .. گفته باشم .. نبینم که خاله ریزه رو بیشتر دوست باشی یا..!!!

و آخر نوشت : به این روزایی که از کنار این جام گذشتن نگاه میکنم .. روزهایی پر از همیشگی .. و چاشنی هایی در حاشیه .. و ۲۴واحدی که جلوی تلویزیون همراه جام جهانی پاس کردم ..  و تصمیماتی که گرفتم و ..

و به ۴سال بعد فکر میکنم .. اون موقع هنوز حسی هست که به برد وباختی هیجان زده بشم .. و یک پایان طلایی آرومم کنه؟؟؟

مارمولک !

چند روز  پیش که هوای بیرون باد خنکی داشت پنجره ها رو باز کردم که از هوای تازه لذت ببریم!  یکی دو ساعتی گذشت .. متوجه شدم یه مارمولک کوچولو روی دیوار بالای پنجره نشسته داره به من نگاه میکنه!!.. ظاهرا از درز توری پنجره خودش رو دعوت کرده بود... تصمیم گرفتم دوستانه به بیرون هدایتش کنم ولی طفلکی ترسید و تا من بهش برسم گم شد..

به مبارکی حضور مهمون مون یه خونه تکونی اساسی کردیم .. همه چی رو ریختم وسط و دوباره چیدم ولی اثری از مارمولک عزیز ما نبود!!! گفتم شاید از حضور زیبا و طلا حس خطر داشته از یه راهی برگشته.. درز توری رو هم درست کردیم.. و چند روزی گذشت..

تا امروز که باز پنجره رو باز کردم .. نزدیک ظهر اومدم کمی استراحت کنم دیدم یه مارمولک روی توری پنجره به سمت بیرون داره توری نوردی میکنه ..  سریع رفتم دوربین م رو آوردم برای شکار  صحنه و از این حرفا..! رفتم بالای مبل.. یه متری مارمولک واستادم و طبق معمول به جای استفاده از مونیتور با چشمی داشتم به سوژه ام نگاه می کردم..

 دیدم  به......... !!!!!!! سوژه نازنین من دقیقا این ور توری  و داخل خونه تشریف دارن!!!

دیگه به رسم ادب و مهمون نوازی به روش نیاوردم که ناخونده ست!!! و به عکاسی م ادامه دادم.. 

   نامیزان بودن این عکس به علت هیجان کشف این مهمون عزیزه !!!

بعدش محترمانه پنجره رو باز و به سمت طبیعت و هوای آزاد راهنمایی ش کردیم!!! ولی دوست مون به شدت اصرار داشت که بره پشت پنجره که بالاخره هم خودش رو به محل مورد نظر رسوند..  یه سوسک کوچیک اونجا بود خیلی راحت سوسک بیچاره رو به دهان ش گرفت و از پنجره بیرون رفت .. و یه دم هم برا ما تکون داد!!!

  به قول همسرجان که مارمولکه میره به دوستاش میگه جای شما خالی رفتم خونه آدما .. ناهار مهمون م کردن !!!

پی نوشت :

روز اول که مارمولک رو دیدم .. نگران ش شدم .. از فکر اینکه طلا و زیبا اذیتش کنن .. همون روز اول دختر طلایی من تا چشم ش به مارمولک افتاد سریع رفت تو اتاق و زیر تخت خوابید تا شب .. یه وقت فکر نکنین بچه م ترسیده ... نه اصلا ..                                                                                         
زیبا هم اینقدر سرگرم تخم های جدیدش بود که متوجه مهمون ما نشد!!! 

 

پایان ترم

با ۲امتحانی که امروز داشتم تا حدودی پرونده این ترم هم بسته شد و به اندازه چندهزار صفحه به اطلاعات حقوقی من و زیبا اضافه شد!!! یه ۲تا تحقیق مونده که هرطور شده تا هفته دیگه باید آماده بشن .. حالا چه طوری؟؟ دقیقا نمیدونم!!!

اگه دروس این ترم هم پاس بشه.. می تونم بنویسم که به زودی اینجا یک نه ببخشید ۲حقوقدان نصب میشود!!! (آخه زیبا بیشتر وقتا روی سرم نشسته بود و باهم درس میخوندیم!!!)

خیلی خسته م ... فقط دوست داشتم کمی بنویسم..

 این هم یه عکس از طلا و زیبا که مثل همیشه زیبا خانوم واسه خواهر آزاری نقشه چیده!!!.. تمام این روزا زیبا دستیار اول م بود...  بهترین حالت نظارت کیفی از بالای سرم بود .. که به کتاب و مدادم دسترسی نداشت!..

طلا هم که از وقتی زیبا اومده مثل بچه اولی ها احساس بزرگی بهش دست داده و خیلی آروم شده.. فقط باید مطمئن بشه که من بهش توجه دارم .. و یه وقت زیبا رو بیشتر دوست نداشته باشم!!!

 این م یه عکس از گیل مرد کوچیک ما ...!

خاله! امروز میخواستم با مادر خانومی ت تماس بگیرم .. یه چند تا شیرین کاری ت رو برام تعریف کنه .. ولی ما شمالی ها یه ضرب المثلی داریم ....... گربه و عطسه !!!!!!! از مامان بپرس برات میگه ...! خلاصه دیگه ناچارم عکس ت رو بدون شرح بزارم ..

دل نوشته ای برای این شب!..

نمیشه یه شمالی باشی .. یه گیلانی باشی .. و در این ساعت شب سر خوش و راحت به تماشای فوتبال بشینی .. و به یادت نیاد اون شبی رو که زمین لرزید..!

بچه های اون شب بی طلوع امروز ۲۰ ساله شدن ..

سال۶۹ .. و جام جهانی .. که اتفاقا ساعت بازی از ۱۲ شب عبور میکرد.. و ۳۱ خرداد ..

و شبی که زمین لرزید

و شبی که با خاطرات تلخ ش برای ما گیلانی ها جاودانه شد ..

در چنین روزی احساس می کنم .. بر همهمه شهر یه دلتنگی سایه انداخته .. نمیدونم شاید من اینطور فکر میکنم ولی مگه میشه فراموش کرد .. مگر اینکه گیلانی نباشی!

به یاد رفتگان... با آرزوی تسلی خاطر بازماندگان...

این شعر دل نوشته ای بود برای زلزله بم.. ولی بم یا رودبار.. زلزله .. عمیق دردش .. دلتنگی ش یکی یه!

وای از پریشانی خاک!

     ناگهان

             چشم دریده .. به غضب آلوده

     ناگهان..

             آشفته

             می لرزد.

وای و صد وای!

      که به یک

                  لرزش خاک..

صد موی به هم آشفته..

صد کودک بی گهواره..

      و هزاران مادر

                      در سوگ نگاه

                                      و  لبخند.

... خانه ها ویران است.  

  دی۸۲- نیک ابان 

نیم ترم دوم - ترم آخر

تازه می فهمم برداشتن ۲۴واحدتخصصی حقوق .. اون م تو فصل گرما و همزمان با بازی های جام جهانی یعنی چی؟؟؟

تازه از زیبا چیزی نگفتم احتمالا این ترم رو زیبا به جای من پاس میکنه.. برای اینکه یا روی سرم نشسته یا وسط کتابه و در حال جویدن مدادم!!! ولی طلا خیلی خانومه و اصلا اذیتم نمی کنه.. طفلی پیش خودش میگه همین زیبای فضول واسه مامانی کافیه!!!....

به هر حال چاره ای نبود می خواستم.. این ترم واحد های باقی مونده رو پاس کنم.. فقط یه نکته تستی هست بهش فکر نکرده بودم.. اگه بتونم همه رو پاس کنم... با این کتابای ۴۰۰-۵۰۰ صفحه ای...؟؟؟

اما جام جهانی : گرچه بازی اول ایتالیا چنگی به دل نمی زد ولی ایتالیا همیشه غیرقابل پیش بینی بوده و تا وقتی حذف نشه من بهش امیدوارم... و آرژانتین مارادونا هم که با این بردش از کره جنوبی حسابی شیرین کاشت... کلی و اینا خوش م اومد!!!

یه عکس هم از طلا و زیبا بزارم ... یه وقت نگن مامانی ... ما رو فراموش کردی!!!

                

اما طبق آخرین اخبار ارسالی از ولایت غربت ...جناب گیل بلد نبودن که شیر بخورن... ایشون موقع شیر خوردن زبونش رو بالا میداده.. شیر بهش نمی رسیده.. خلاصه بردن ش بیمارستان.. و کلی زحمت تا پسری بتونه شیر بخوره و .............. بعدش مادر خانومی ش بتونه یه روزی بهش بگه شیرم رو حلال ت نمیکنم    

                  

پسر خوب ... گیل!... خودمونیم خاله..! این اولین سوتی زندگی ت بود.. که من برات ثبتش کردم..!

سلام گیل

                

سلام گیل..

امروز دیدمت.. خوابیدن ت رو... گریه هات رو در لحظه ورود.. دیدم و دیدم..... گزارش تصویری از ورودت تا امروز.. دل م تنگ و  تنگ تر شد.. و صدای گریه ت..

خاله!... روز کلافه ای داشتم.. قصه ش مفصله.. یه وقتا یه غمی هست..  دل رو ابری میکنه.. ولی....... یه وقتا هست که حتی به آیینه نمیشه نگاه کرد..وقتی می بینی آیینه هم شرمنده ست..!

پس : دردم نهفته به ز طبیبان مدعی

تو خیلی کوچیکی و زوده که از دلتنگی ها ونا امیدی ها بگم! خودت به موقع ش می بینی ... می فهمی..  نه.. نه.. امیدوارم که هیچ روز کلافه ای نداشته باشی.. نه.. هیچ وقت!

وقتی که عکس ت رو دیدم.. وجود نازنین ت.. برام حس خوبی بود.. یه حس زندگی که بعضی وقتا فراموش می کنم.. کلی قند تو دل م آب شد.. !

گیل! پسر نازنین..! مثل اسمت که از خطه سرسبز گیلانه... همیشه پر از طراوت و سبز باشی..!

پی نوشت : به مامان ت بگو برات همیشه حافظ بخونه!.. اگه اونجا حافظ نداره.. بگه برات بفرستم!..

مسافرکوچولو

همین نیم ساعت پیش خبر بهم رسید که خاله شدم...

خاله الکی یه پسر... . ...

 مسافرکوچولو یه روز تصمیم گرفت که بیاد به دنیای آدما.. اون روز از کسی  اجازه نگرفت.. با کسی هم مشورت نکرد.. بالاخره بعد از ۹ماه و ۹روز و ۹ساعت.. خوش گذرونی تو شکم مادرخانومی ش امروز به دنیای آدما وارد شد..تا بیاد وببینه دنیا دست کیه...!!!!

اون روزی که مامان ش خبر وجودش رو به من گفت.. چند کلمه ای حرف  حساب براش نوشتم... هی با تو هستم! ... که بعد نگه خاله چرا نگفتی...

اما امروز...

هی فسقلی با تو هستم..!  خیلی منتظرت بودم.. بالاخره داخل آدما شدی..

سلام!

من  خاله هستم.. یه خاله الکی.. ولی باور کن.. عمری واسه مامان ت خواهری کردم.. و  مامان ت به خاطر اینکه ۲ماه از من بزرگتر بود همش واسه من بزرگتری میکرد..

میدونی خاله... خیلی خوشحال م.. از اینکه اومدی.. از اینکه خاله شدم.. و اینکه تو برام عزیزترینی.. راست ش نمیدونم چرا..آخه کلا بطور کلی بچه دوست ندارم..(گرچه بچه ها خیلی دوسم دارن!!!)...ولی تو...

به دنیای آدما خوش اومدی..!

 

فرشته مهربون!

هفته پیش به خاطر مشکل مختصری که داشتم ... برای عمل جراحی چند روزی دربیمارستان بستری شدم ...

هر چی بود .. گذشت ... میدونم که به همسرجان م بیشتر از من سخت گذشت ...و طفلی دخترام -طلا و زیبا- که چند روزی تنها بودن!!!...

از یه طرف نگرانی های تابع چنین روزهایی ... از طرف دیگه طفلک وقتش رو بین من.. و طلا وزیبا تقسیم کرده بود.. آخه دخترای من با هر کسی کنار نمی یان... و یه سری سرویس دهی مخصوص هست .. که در حوصله هر کسی هم نیست!!!...

به هر حال روزای سخت گذشت ... من اومدم خونه ... و ... مثل همیشه جمع خانوادگی مون برقرار شده ...

دیروز با همسر جان درباره روزای بیمارستان صحبت میکردیم ... که چه پرستارهای خوب و نمونه ای بودن ... چقدر مهربون  ... کلی تعریف و ... حتی یه لحظه فکر کردیم یه پیام تشکر هم براشون بنویسیم ...

من که اصولا کمتر جوگیر میشم.. کمی فکر کردم .. و یه چیزایی یادم اومد..درسته که بی حال بودم ولی یه مواردی هست  که در هر حالی آدم یادش می مونه...!

به طور مثال : برای یه جراحی ساده اصولا چند موردهست که بابتش یه تست خون می گیرن... ولی به خاطر عدم هماهنگی کادر پرستاری... ۳بار از من نمونه خون گرفتن... که خودشون هم شرمنده شدن...  و ما هم اعتراضی نکردیم..

یا اینکه ۲بار تست برای آنتی بیوتیک انجام دادن ... باز ما حرفی نزدیم!!!

با اینکه به یکی از دستام آنژوکت وصل کرده بودن ... نزدیک بود یکی دیگه هم برام وصل کنن...!!! که یه لحظه چشام گرد شد و پرسیدم اینی که میخواین وصل کنین با این آنژوکت فرق داره؟؟؟پرستار با لبخند ملیحی جواب داد: چه خوب شد گفتی ... بعضی از بیمارا صداشون در نمی یاد... اون وقت ما دوبار آنژوکت وصل می کنیم و ...

بعد از به هوش اومدن م هم یه مشکل مختصر و اینا.. پیش اومده بود.. که درسته ربطی به پرستارا نداشت... ولی به الطاف تیم بی هوشی مربوط میشد.. دیگه کل بیمارستان مهربون شده بودن.................باز هم ما اعتراضی نکردیم..!

... ... ... و یه نکته بامزه هم هست که همسرجان میخواست تو وبلاگ خودش درباره ش بنویسه که من چیزی نمی گم...

به هر حال وقتی کل خاطرات مون رو جمع بندی کردیم ... در کنار یه چایی و شکلات که دهن مون رو شیرین کردیم...  به این فکر کردیم که چه پرستارهای خوبی بودن ... چه فرشته های مهربانی...! برمنکرش لنعت..!

ولی یکی نیست برای ما یه پیام تشکر بفرسته ... که بعد از این ماجرا ها .. با لبخند و تشکر از پرستارا... این فرشته های مهربون خداحافظی کردیم.......

هیچ کس هم نگفت چه بیمار خوبی......!

کلام آخر : این م برای تشکر از طلا و زیبا که چند روزی که مامانی نبود ... کسی نبود اونطور که باید لوس شون کنه ... حوصله شون سر رفته بود ... وقتی هم منو دیدن کلی تحویل م گرفتن ...

                

خداحافظی!.. با ...

امروز یه بار دیگه با گربه ها خداحافظی کردم.. گربه های محل کارم..

فعلا فیض اجباری ... به دلیل استراحت پزشکی چند هفته ای مرخصی دارم .. ولی تصمیم دارم که بعدش هم به کار ادامه ندم... برای این تصمیم خودم هزار و یک دلیل دارم...

(البته نمی خوام خونه بمونم و علاف.. به فکر مسیر جدیدی برای آینده هستم!)

ولی همیشه فکر میکردم.. روز آخر خوشحال و سر حال می یام خونه ... نمیدونم  غمگین  نیستم ... خوشحال هم نیستم ... فکرشو که میکنم ... شکستن عادت این همه سال راحت نیست .. سالها بیدار شدن در ساعتی که شهر خوابه.. بیرون زدن از خونه قبل آفتاب و گذروندن روز در کنار غریبه هایی که هیچ وقت آشنا ی من نشدن!

اتاقی که این همه سال تنهایی منو دید.. امروز داشتم فکر میکردم شنبه این اتاق تنهاتر از همیشه ست!

و گربه ها ... که از الان دلتنگ شون هستم .. به این فکر کردم ازشون دعوت کنم بیان حیاط خونه ما .. ولی خصلت  گربه ها رو می شناسم از جا به جایی خوش شون نمی یاد .. و به سختی با محیط جدید انس میگیرن .. و این م میدونم که می تونن از پس زندگی بر بیان .. فقط دیگه خاله نیست که هر روز یه پرس غذای آماده و کلی ناز براشون ببره ..

شاید من بیشتر به دوستی و محبت شون در این محیط غریب نیاز داشتم!!!

   

    این گربه خانوم و مامان ش خیلی بامن رفیق شدن.. یه وقتایی گشنه نبودن.. کنار من دراز میشدن .. که بله....... نازشون کنم...!

این عکسا جدید نیستن.. امروز می خواستم عکس بگیرم ازشون.. ولی نتونستم.. چون اشک م سرازیر میشد..! اومدم خونه تازه فهمیدم که هیچ عکسی از مادر خانومی ش ندارم.. بیشتر غصه م شد ...

پی نوشت : دل م واسه یه چیز دیگه هم تنگ میشه!! واسه همکارهای پرسپولیسی خودم!!! که هر وقت قرمزا گند میزدن.. تا چند روز از صدمتری من رد نمیشدن.. و بر عکس ...!

امروز هم برای آخرین بار یه چند تا خط و نشون کشیدم!!! خوبی ش این بود که بازی های حذفی تمام نشده.. و گرنه باید بدون خداحافظی ازشون می اومدم!!!!!!!

کلام آخر : مسافرکوچولو به مامان ت بگو ........... دل م براش تنگ شده ..!

بی در کجا!

در ادامه بازی های وبلاگی که این روزا در دنیای مجازی جریان داره.. در وبلاگ دوست عزیز عمولی موضوع جالبی دیدم:

اگه به دنیای نوجوانی برگردیم چه کاری می کنیم؟ و چه کارهایی که کردیم رو انجام نمیدیم؟!.. راستش این منو یاد موضوع انشاء مدرسه انداخت.. که هر سال باید توضیح می دادیم در آینده می خواهیم چه کاره بشیم؟.. وهر سال نظرمون عوض میشد..

حالا همون آینده ست.. با این تجربه اگه دوباره به نوجوانی برگردم.. این بار برای آینده چه تصمیمی می گیرم؟؟؟

زیاد اهل بازی نیستم.. شاید برای اینکه بچه تنهایی بودم و خیلی همبازی نداشتم.. بهترین دوستام کتابام بودن.. و هنوزم هستن!.......

من هم از نسل دوران جنگ و بحران های اقتصادی تابع ش هستم.. نسل کارتن هایی که همه بچه ها دنبال مادرا بودن!... شاید برای همین علاقه م به فوتبال شکوفا شد!!!و با من به بزرگی سفر کرد!...... بعد از کتاب و فوتبال.. سینما رو شناختم.. رویای پرده نقره ای هیچ وقت از من دور نشد..

و البته گربه ها..  بهترین دوستانی بودن برام... که به اندازه تمام خاطرات خوب شون می شد که غمگین م کنن!..

ولی از دیروز همش تو فکرم.. درگیر اگرها... شاید ها... به دو راهی و چندراهی های زندگی م فکر میکنم.. که اگه... و ... نوشتن همه این اگرها و شایدها در حوصله این پست نیست.. من م اهل بازی نیستم.. وگرنه میشد بازی خوبی راه بندازم!!!!!

فقط اینو میدونم.. با اینکه زندگی خوب و آرومی دارم.. مدرسه.. دانشگاه.. و کار.. همه چیز ظاهرا درست پیش رفت...! فقط یه نکته تستی وجود داره :

رسیدم به تمام چیزایی که نمی خواستم!.. نرسیدم به ...

برای مسافرکوچولو : شخم زدن ذهن م منو یاد روزای خوبی انداخت.. که همراه مادرخانومی ت.. تمام ماه  منتظر رسیدن مجله فیلم بودیم.. تا به جبران حسرت ندیدن.. فیلم بخونیم!!!

ساعت ها.. روی نیکمت پارک چهارزانو مینشستیم.. به بحث.. ادبی.. فلسفی و سینمایی.. زمین و زیرزمین رو به چالش میکشوندیم!..

می خواستیم دوران دانشجویی با هم خونه بگیریم.. نصف ش رنگ زرد.. نصف ش رو هم رنگ آبی کنیم!!! .................... ولی .. ناگهان چه زود دیر میشود!

تقویم جیبی!

 

((معنای واقعی زندگی در کاشتن درختی است که انتظار نشستن زیر سایه اش را نداشته باشید.))

وقتی که تقویم جیبی م نیست.. حساب روزا.. از دستم میره.. به خصوص که دارم به امتحانات نزدیک میشم و کارای دیگه ای هم هست.. که باید براشون زمان بندی کنم..

امروز بعد از تاخیر یک ماه ونیمه.. رفتم تقویم جیبی هرساله م رو از دستفروش همیشگی خریدم..

جمله بالا جمله این هفته ست... جملاتی که سالهاست عادت کردم هر هفته بخونم.. حالا جمله این هفته...

مگه میشه درختی کاشت و توقع سایه نداشت؟؟؟ اگه امید به سایه نباشه مفهوم زندگی و تلاش در چیه؟؟؟

این روزا من از درخت زندگی م توقع سایه دارم... باید کمی زیر سایه درخت بشینم و دمی استراحت.. نفسی تازه کنم.. شاید کمی رفع خستگی.. نمی تونم توقع نداشته باشم!!!...


(درگوشی با مسافر کوچولو : از مامان ت بپرس تقویم جیبی هنر یادش هست؟؟؟)

پی نوشت: این روزا دختر زیبای من به شدت درگیر محافظت از ۴تا تخمی یه که گذاشته!!! برای همین سوژه عکاسی من کم شده...

امروز همین که از سبدش بیرون اومد.. من م از فرصت استفاده کردم و یه چند تا عکس ازش گرفتم!!!

برای اینکه حرفی پیش نیاد از خانوم طلا هم عکس جدید گرفتم... براش روی بالکن پرورش گندم راه انداختیم!!!.... کنار سبزه ها میشینه.. و چنان متفکرانه به دوردست نگاه میکنه.. دوست دارم بدونم به چی فکر میکنه؟؟؟

دریای زندانی!.

 

آخر هفته ای که گذشت.. با جمعی از دوستان به سمت ساحل مازندران رفتیم.. ویلای میزبان ما در شهرکی قرار داشت..  به علت سردی هوا تقریبا میهمانی غیر ما نبود!... و واقعا که ما هم از فضای آزاد و سکوت ساحل نهایت استفاده رو بردیم...!

                

                

نمی از باران و نسیم.. و سکوت سرد دریا... لذت بخش بود... تا دمادم صبح در کنار ساحل نشستم.. به انتظار یه طلوع دریایی.. ولی خب به علت هوای ابری طلوع رویت نشد!!!...

در ساحل سمت مازندران به علت جلوگیری از پیشروی دریا سنگ ریزی شده... بین ما و این ساحل سنگی مرزی از سیم و نرده ای آهنی بود... حالا برای امنیت ساکنین یا هر دلیل دیگه ای که نمیدونم.......

ولی در حالی که از پشت این نرده ها به دریا نگاه میکردم... احساس میکردم دریا زندانی یه!.. یه لحظه هم فکر نکردم که زندانی واقعی در مقابل دریا ما هستیم!!! خب دیگه به این میگن اعتماد به نفس از نوع انسانی!!!...

                

تازه برای ملاقات با زندانی میز و نیمکت هم گذاشته بودن...!

                

در حالی که دوستامون.. تمام وقت درگیر بچه هاشون بودن.. ما از آخر هفته مون لذت بردیم...

و کلام آخر: از دخترای قشنگ م طلا و زیبا که مدت ۳۶ ساعت در خونه تنها بودن... ممنون م.. که مواظب خودشون و همدیگه بودن... تا ما برگشتیم!

                      این هم برای تشکر از طلا و زیبا..!

بهار بی حوصله

 

این روزا از بس که کار دارم... حوصله هیچ کاری رو ندارم...

جلوی کامپیوتر نشستم و زل زدم به مونیتور و به صفحه وبلاگ م که مثل همیشه بازه!!!.... چی بهتر از اینکه کمی تو دفترچه مجازی خودم بنویسم......

تعداد نظرات پست قبلی به ۱۱ رسیده... ومن بعد از عدد۷...عدد۱۱ رو خیلی دوست دارم... این یه انگیزه دیگه برای نوشتن...

امشب برنامه ۹۰ داره... صداش رو از گوشه دیگه خونه میشنوم...میدونم که امشب کلی خبرای جدید هست... بازم حس دیدن ۹۰ نیست...                                     

دیشب در وبلاگ یه دوست خوب- وبلاگ امیریه- خاطره ای رو خوندم... در حاشیه خاطره(ضمن گرامی داشت خاطره ای عزیز) متوجه شدم... که دوست خوب مون از طرفداران تیم تاج (استقلال) و آبی بوده...

من هم با افتخار اعلام میکنم که طرفدار استقلال و یه آبی هستم!!

ولی این روزا کمی حس ش نیست... بیشتر اخبار فوتبال رو از طریق برنامه۹۰ دنبال میکنم... الان هم از صدای بلند تلویزیون فهمیدم که پرسپولیس ۰-۲ به سایپا باخته... برای اولین بار به مزیت صدای بلند پی بردم!!!!...

... ... .

عجب شب کلافه ای... بیشتر از یه ساعت پیش بود که میخواستم بنویسم... دخترام یاد تمام خرده فرمایش ها افتادن... تلفن زنگ زد... و .... الان یادم اومد که یه چیزایی داشتم مینوشتم...

اینم برای دختر گل م طلا... و دستیار فضول م زیبا!.. که مجبورم بعد از هر یه خط نوشته م رو کپی بگیرم.. قبل از اینکه به کل نابود بشه!!!... دیروز زیبا خانوم زحمت کشیدن سیم موس کامپیوتر رو جویدن!!!... به افتخارشون یه موس وایر لس خریدم!!!../این م امضا ایشون بود!!!!!!!!

      

با وجود ۲تا ناظر کیفی... کار کردن در خونه هم لذت بخش میشه...

      

احتمالا اگه دوستان و آشنا ها این عکس ها رو ببینن... دیگه شام و ناهار به ما افتخار نمیدن!!!....

بهار33!

 

آدما همیشه سالگرد غم و یا شادی رو با مراسم یادبودی برگزار می کنن.. از وقتی که یادم می یاد.. خانواده ام در چنین روزی.. همه ساله مراسمی داشتن که به روش خیریه برگزار می شد...

بنا به این سنت آمیخته با روزهای کودکی م.. هر سال در این روز مطلبی می نویسم.......  امسال چی بنویسم؟؟؟.. خاطرات هر چی که هست حرف و حدیث خانواده ست... همیشه شنیدم.. هیچ وقت ندیدم....... و باز هم می نویسم:

خاطره ای نیست که دلتنگش باشم... دلتنگ خاطراتی

 هستم که اگر بودی.. با تو زیبا بود.........(به یاد مادرم.. و برادرم.)

یه شب.. برف.. بهار..

 

ساعت:۲ونیم شب.. بعد از یه روز خسته کننده.. اولین شب تعطیلات م رو با دیدن یه فیلم جشن گرفتم.. آخرین فیلم مایکل مان- با بازی جانی دپ و کریستین بل دو هنرپیشه محبوب م..

بعد از پایان تلخ فیلم.. در حالیکه سعی داشتم با یه خمیازه!!! کل فیلم رو هضم کنم به طرف پنجره رفتم... واووووووو!!... برف...

از پشت پنجره آسمان سرخ... و بارش برف رو میبینم..

 اولین برف سال در مرز بهار و زمستان.......در حالیکه یک روز مونده تا بهار.. .اون م چه برفی.. همه جا سفید شده..

خب راستش تا به امروز عادت داشتم.. بهار رو سبز ببینم!!.....

کمی هم شاکی ام!!! آخه برف عزیز نمیشد چند روز زودتر قدم رنجه میکردی... شاید تعطیلات ما زودتر شروع میشد

یادش به خیر زمستان ۸۶ یه هفته تعطیل بودیم!!!... آخه ما مردم شمال خیلی به برف عادت نداریم.. وقتی بارش برف جدی بشه.. به غیر مدارس و دانشگاه.. ادارات وکارخانه ها هم تعطیل میشن..

من علاقه ای به پی گیری وضعیت آب و هوا ندارم.. ولی هر روز صبح در حال چرت زدن گزارش هواشناسی رو از همکارم میشنوم.. خیلی دل م میخواد همین الان بهش زنگ بزنم.. بپرسم.. نظر مرکز هواشناسی در مورد این برف چیه؟؟؟!!!

تو این نیمه شب سرد و برفی دخترطلایی من جوگیر شد... رفت روی بالکن... وقتی برگشت قیافه ش دیدنی بود...

ساعت۳ شد.. یه شب.. یه برف.. و بهاری در راه...

برای هیچ کس...!

 

خیلی بده!.. که آدم با خودش و اطرافیان خودش تعارف داشته باشه.. و به جستجوی کلامی باشه که همه چی رو بگه... و هیچی نگه!...

شاید این یه نوستالژی شاعرانه باشه... به نظر من افرادی که شعر می نویسن... شاعران بزرگ در هر دهه و قرنی....... تمام منظومه زندگی رو در غالب کلمات      می پیچن... بی هیچ پرده دری.......

دردم نهفته به ز طبیبان مدعی       تا از خزانه غیبش دوا کنند

یه وقتایی که با فلسفه زندگی وزنده بودن! به هم میزنیم!(یه جور قاط زدن!!!) فقط شعر میخونم..

او یک نگاه داشت                 به صد چشم می نهاد

اویک ترانه داشت                 به صد گوش می سرود

من صد ترانه خواندم              نشنود هیچ کس

من صد نگاه داشتم و            دیده ای نبود.    نصرت رحما نی

صدای شاعر رو پشت این کلمات می شنوم و انگار... هم صحبتی و هم دردی هست........... ناگهان چه زود دیر می شود...

ولی....... شتاب لحظه ها میگه... زندگی جریان داره! و...........

تو ای!... آبی آسمان!

                    نگاه م کن..       در این بی خویشی مطلق..

                                          در این هنگامه مطلق..

                                          در این سرمای باورها..

                  میخواهم بسوزانم..                            

                  خویش را در خویش.

اگر راهی دگر باشد..

                   کوره راهی..          پر خم و پیچ است.

تو ای آبی آسمان!

                   اگر دیدی مرا..        دردم ببین..

                                             شاید بسوزاند ترا..

                                            آهی بر آید............   

                                            ناله ای شاید!..  

چی بگم؟

 

یادش به خیر یه زمانی یه دفتری داشتم.. دفتر خاطرات نبود... یه چیزی مثل کمد آقای ووپی!!!(کاراکتر کارتون زمان بچه گی م که فقط کمدش خوب یادم مونده!!!)

هر فکری..ایده ای..تنظیم برنامه ای.. نقد بر فیلم یا قصه ای...و.....نقد این دنیا... خلاصه.. دفتر فکرم و سنگ صبورم بود... هنوزم یه وقتایی که مطالبش رو میخونم.. انگار که با خودم در گذشته حرف میزنم...

اما این روزا  که دفتری نیست.... گاهی اوقات گم میشم....... دلم واسه خودم تنگ میشه!..

     -اندیشه ام را

                     به برگی هدیه دادم..

                     در باد رها شد..

  در بلندای پروازش  

               ناگه سقوط کرد.

-اندیشه هایم

                  هر روز 

                  زیر پای عابری

                            سخت در اندیشه

                            پامال می شوند. نیک آبان

 

این م از دلخوشی این روزای من!.........

                       

خلاصه هر روز یه شیرین کاری واسه من دارن... تو این گرونی بازار  خنده یا حداقل لبخند روزانه م رو تامین می کنن!!

یه خاطره.. یه موش با معرفت!

 

هفته پیش امتحاناتم تموم شد.... خوبی شبای امتحان اینه که فکرم کمتر به جاده خاکی میره!!!!!!!! به هر حال تو این یه هفته حسابی جبران شد فکرم به هزار راه رفت و برگشت.. آخرش گم شد!..

بگذریم.. روزای امتحان یه خط در میان سر کار می رفتم.. یه بار که صبح رفتم در اتاق م رو باز کردم دیدم یه مقوا گوشه اتاق گذاشتن با پوششی از چسب موش و یه گردو وسط ش.......... من هم طبق معمول جمع ش کردم وریختم دور... خلاصه این ماجرا چند بار دیگه تکرار شد.. که اخرش زنگ زدم به بخش خدمات که لطفا با موش های اتاق من کار نداشته باشید!..

میدونم که با توجه به محصولات کارخانه ما رفت و آمد موش در اینجا درست نیست.. و نمیدونم چه روش مسالمت امیزی وجود داره... ولی میدونم که استفاده از چسب موش  بدترین انتخابه(نمیگم غیرانسانی چون ادما برای هم نوع خودشون عملکردی بدتر دارن پس وای به حال سایر موجودات..........)

به هر حال اتاق من واحد طراحی هستش و رفت وآمد یه موش به بهداشت کلی اینجا اسیب نمیزنه!!!  

پارسال همین موقع سال... بازار موش درگیری  و چسب موش داغ بود... و مثل همیشه در اتاق من گفتگوی تمدن ها بر قرار بود...

در بیشتر اتاق ها با وجود تمام پیش بینی ها موش ها به بایگانی و کشوی خوراکی ها سرویس داده بودن.............. خلاصه یه روز متوجه یه میهمان کوچولو شدم که تا من رو دید به زیر اولین کمد پناه برد... من هم براش کمی بیسکوییت جلوی کمد گذاشتم بعد از چند دقیقه دیدم بیسکوییت غیب شد..... دیگه هر چی که میخواستم بخورم سهم رفیق م رو میدادم و..........

بعد چند روز.. یه صبحی که هوا خیلی سرد بود کنار شوفاژ نشسته بودم و چرت میزدم.. یه وقت چشم باز کردم دیدم موش کوچولو روی پای من نشسته.. راستش از شدت تعجب چشام چهار تا شده بود!..

رفیق کوچولوم وقتی متوجه بیداری من شد سریع پرید پایین و رفت... بعد از یه مدتی هم دیگه پیداش نشد.. فقط امیدوارم یه جای بهتر رفته باشه...

نکته جالب اینجاست که تنها اتاق من از اسیب موش ها درامان موند و کوچک ترین مشکلی برای من پیش نیومد... خرجش هم یه تکه کوچک بیسکوییت یا کلوچه بود!

و این سوال برای من مونده..... که موش کوچولو چی تو سرش بود که اومد روی پای  من نشست..؟؟؟

نگران نباش!

 

نرسیدی.. نگران نباش.. شاید روز دیگری رسیدی شاید

هم فردا... و اصلا شاید صلاح به نرسیدن باشد...!

 

این نوشته.. جمله کلیدی این هفته در تقویم جیبی محبوب م بود..  ولی واقعا میشه این طور دلخوش بود... که اگه نرسیدم پس صلاح در این بوده...

من در تمام عمرم رسیدم.. ولی به هر چی که نمی خواستم!!! چه مصلحتی در این همه عذاب هست.. ؟؟؟

امتحانات این ترم خیلی خسته م کرده.. از یه طرف در محل کارم فشار کار زیاد شده.. به سختی مرخصی میگیرم.. بعد از کلی خستگی تازه می یام خونه که درس بخونم..

اونم درس خوندن با اعمال شاقه!!! تحت نظارت طلا وزیبا... طفلکی طلا به یه سری خورده فرمایش.. رضایت میده... ولی زیبا....... به جای نظارت دخالت میکنه...!    خلاصه کلی داستان دارم... زیبا مدادم رو بر میداره... طلا روی کتاب م میخوابه!!!

تازه سر اینکه کی مداد بر داره... کی کتاب پاره کنه... کلی واسه هم خط و نشان میکشن... من هم این وسط به این فکر میکنم... خیر سرم میخوام حقوق دان بشم! حتی نمی تونم از پس این دو تا فسقلی بر بیام...!!!

سلامی یه عمو نیچه!

 

دیگران را ببخش.. نه اینکه آنها سزاوار بخشش تو

هستند.. بلکه به خاطر اینکه تو سزاوار آرامشی...     

                                                زرتشت

خداحافظ!

 

هفته پیش به یه جنین که به زودی به این دنیا وارد میشه ورود قریب الوقوعش رو تبریک گفتم...

این هفته از وداع با یک عزیز دل تنگم... عجب رسمی یه.. سلام............ خوش امدی................ و بعد باز یه روز خداحافظ........... و باز خوش امدی.....

یکی نیست بگه! اصلا چرا اومدی...؟؟؟ چرا رفتی؟؟؟...

هفته پیش خوشحال بودم از اینکه به زودی خاله میشم... از اون خاله الکی ها که بیشتر از هر خاله ای حق دارن که خاله باشن!!!!

امروز با یه خاله خداحافظی کردم... از همون خاله الکی ها... که وقتی نیاز داشتم برام خیلی خاله بود...

خواستم از خاطرات... از روزای خوب بچه گی بنویسم... بی خیال..

امشب دلم گرفته.......  

امروز خاله ناهید................... رفت... بعد از سال ها مبارزه با بیماری... بعد از سال هایی که همه فکر میکردیم... به بیماری غلبه کرده... ولی.............................. خداحافظ... خاله ناهید... امیدوارم خوابی پراز ستاره وناهید داشته باشی.....

هی با تو هستم!..

 

هی با تو هستم!.. مسافرکوچولو!..

همین امروز مادرخانومی ت به اطلاع من رسوند که به زودی.. در چند ماه آینده قدم رنجه میکنی.. و به این دنیا افتخار میدی!..

میدونی یه جورایی من خاله میشم!.. آخه هر چی باشه.. عمری واسه مامان ت خواهری کردم!..

خلاصه که خبر ورودت غیره منتظره بود.. شوکه شدم!.. ولی بعد از خوردن یه فنجان قهوه شیرین!. فکر کردم خاله بودن خرج ش کمتره.......! بعدش دلم خواست باهات حرف بزنم.. راستش یک کلمه بگم.. جای مامانت رو گرفتی..! بهش نگو.......! حتما حسودی ش میشه..!!!

می خواستم برات قصه بگم.. دیدم خودمون همه قصه ایم.. امیدوارم که تو قصه قشنگی بشی.. از اون قصه ها که اخرش لبخند به لب ها میاره..

به هر حال چمدون ت رو بستی و...... ولی رفیق! یه چیزایی هست باید بهت بگم بعد نگی نگفتم...... مسافرکوچولو!! میدونی اینجا کجاست؟؟؟.. دنیای آدما!!.. چی بگم.. نمی خوام ناامیدت کنم...... ولی.. از جایی که هستی یه جفت کفش و یه عصای اهنین سفارش بده.. و همینطور حفاظ محکم واسه دل کوچیک ت..

شاید اگه برات کلاس توجیهی می گذاشتن نظرت عوض میشد..! حالا که داری میای!رفیق!..به دنیای آدماخوش اومدی..!

راستش هرچی میگذره.. احساسم به تو بیشتر میشه.. بین خودمون باشه!.. تو این چند سال امروز برای اولین بار دلم واسه مامان ت تنگ شد.. راستش واسه خودش که نه!!! ولی اگه اینجا بود هر روز بزرگ شدن ت رو تو شکم مبارکش میدیدم.. کلی هم مسخره اش میکردم!! خیلی حیف شد.. بعدش هم که حتما از پوشک عوض کردن جنابعالی بی بهره نمیشدم.! این یکی رو شانس اوردم!!!

خلاصه.. امروز فاصله ها برام طولانی بود.......!

دارم بهت میگم واسه مامان ت کم نزار تا می تونی بهش مشت ولگد بزن.. بعد که بیای بیرون از این خبرا نیست.. نگی نگفتم!.. در اولین فرصت فارسی یاد بگیر خودم بهت یادمیدم چه طور از پس مامان بر بیای.. به مامانت بگو به عکس های من نگاه کنه!! (که تو خوشگل بشی!!!)!!!

مسافرکوچولو!  این رو بدون یه خاله داری که از الان تا همیشه دوست داره...

در گوشی با دلم!

 

 خودکرده را تدبیر نیست.

این روزا خیلی غمگین م.. نمیدونم چقدر از دلم واسه مشکلات خودم گرفت ست.. چقدرش واسه غم هایی که این روزا تو فضای جامعه موج میزنه؟؟؟..

هر چی سعی میکنم که یه عکس از خانوم طلا آپ کنم... نمیشه... دلم بیشتر غمگین میشه..

یه وقتایی این نوشته ها رو روی کاغذ مینوشتم.. فقط واسه اینکه بار دلم رو با کاغذ تقسیم کنم.. این روزا توفضای مجازی فریاد میزنم.. فریادم تو این فضا گم میشه..     بار دلم سبک نمیشه...  

 

صخره... آب..

 

اگر صخره و سنگ در مسیر رودخانه زندگی نباشد..

صدای آب هرگز زیبا نخواهد بود.

سال هاست که علاقه ای به خرید و نگهداری سالنامه ندارم... ولی بنا به سنت ده سال گذشته م یه تقویم هنر(جیبی) میخرم..

جمله بالا... جمله این هفته ست که در پایان آخرین هفته خرداد۸۸ نوشته شده..

روزهای بی حوصله

 

حرف تازه ای نیست... ملالی نیست جز دوری شما...

طلا خانوم این روزا خیلی بی حوصله ست... طلا خانوم و من خواستیم بگیم که هستیم.. در ملال این روزای بی حوصله...     

با عرض پوزش از طلا خانوم... نتونستم عکس ش رو آپ کنم...

 

آبی یه ته!!!

خیلی خوشحال م ... قهرمانی استقلال بهترین اتفاقی بودکه خستگی این روز ها رو برای همه طرفدارانش به در کرد...

در پایان یه روز کار و خستگی... الان کلی انرژی دارم... و امشب کلی درس میخونم!!! 

خسته نباشید میگم به تیم استقلال که بعداز این همه داستان و حاشیه سازی... با این قهرمانی همه حاشیه سازان رو ناکام کردن...

خسته نباشید میگم به آقای مجیدجلالی که به همه مربیان اخلاق درس مرام ومعرفت و اخلاق داد... برای تیم خوش غیرت فولاد به همراه مجید جلالی ارزوی قهرمانی در جام حذفی رو دارم...

با آرزوی موفقیت و قهرمانی تیم استقلال در لیگ های آینده و در آسیا...

قهرمانی به حق استقلال رو به تمام آبی های ایران تبریک میگم...

زمزمه ای با خدا - 1

 

ترم پیش که ۱۸واحد رو با موفقیت پاس کردم.. بدجور جوگیر شدم.. برای ترم بعد ۲۰واحد برداشتم.. حقیقتش از شما چه پنهان میخواستم ۲۴واحد بردارم.. ولی شانس اوردم.. انتخاب واحدم تایید نشد..!!!

بعداز این همه سال درس خوندن.. نباید چنین ریسکی میکردم.. همیشه نیم ترم دوم سخت تره..

اخر سال که حس درس خوندن نیست.. تعطیلات عید که فقط اسمش تعطیلاته.. از روزای عادی و کار هم خسته کننده تر هستش..

با کلی خستگی ماحصل از تعطیلات باید سر کار بری و در کنارش درس هم بخونی..  از شانس من امسال تعطیلات به موقع تمام شد ولی تر کش های عید نه..

خلاصه که درپایان روز ۲۹فروردین ۱۰تا کتاب حقوقی به ارزش ۲-۳هزار صفحه!! جلو روی من ریخته.. و اینجانب نمیدونم از کجا شروع کنم.. با توجه به اینکه وقتی از سر کار به خونه میرسم.. ساعت ۶غروبه...

دو هفته ست که تصمیم دارم برنامه درس خوندن م رو اجرا کنم.. فعلا که کل هفته پیش بعلاوه امروز-شنبه باطل شد.. خدا هفته های بعد رو به خیر کنه!!!...

حاجی فیروز

 

دیروز در مسیر بازگشت از سر کار به خانه حاجی فیروز دیدم.. با صورت سیاه شده و لباس قرمز.. یه حاجی فیروز واقعی.. پیرمردی بود که از ورود بهار و از سنت های نوروز باستانی برای مردم شهر میگفت.. حاجی فیروزه.. سالی یه روزه..

با خودم گفتم تو شهر ما دل پیرها هنوز جوون مونده.. اونا هستن که مژده بهار رو برای جوون ترها می یارن..

دیروز کمی از محیط کار و انچه که زندگیست دل چرکین بودم.. یه مقدار پیاده روی کردم به امید کمی آرامش.. و دیدن حاجی فیروز بهترین هدیه بود..

به فاصله چند قدمی از پشت سرش می اومدم و به آواز و نوای دایره زنگی ش گوش میکردم.. و  واکنش مردم رو میدیدم.. جالب تر از همه نگاه مردم بود که انگار همین الان ئی تی از اسمان به شهر ما واین خیابان نازل شده.. نگاهی متعجب و غریبه..!

در تعجبم از جماعتی که با سماجت هر سنتی رو به انواع روش های مدرن اجرا میکنن.. ولی با اصل سنت تا این حد غریبه هستن.. نمیدونم شاید ترجیح میدن رقص و آواز حاجی فیروز رو در تلویزیون تماشا کنن..!!

ولی آقای حاجی فیروز! دیروز تو به من لحظه ای شاد هدیه دادی.. و با سرود بهارانه خودت نکاتی رو یاداوری کردی که مفید بود.. برات سالی شاد و پر از بهار ارزو میکنم..

روزجهانی زن

 

امروز یکشنبه ست... ۸ مارس .. روزجهانی زن..!

در سال۱۸۵۷ در چنین روزی زنان امریکایی در نیویورک برای اعتراض به نابرابری وشرایط نامناسب کار به خیابان ها ریختند.. وشاید اون روز فقط موفق شدند که فریاد بکشن و اعترض خودشون رواعلام کنن.. و به سرعت پلیس فریادشون رو خفه کرد..

سالها طول کشید و با تلاش زنان بزرگی که در تاریخ جاودانه شدند.. دنیای مردسالار شروع به شناسایی حقوق و امتیازاتی برای زنان کرد..                                        و امروز که زنان دنیا به نسبت شرایط جوامع مختلف از حقوق کامل و یا نسبی! برخوردار هستند..روز ۸ مارس سراغاز این جنبش روز زن نامیده شد که این زحمات و تلاشها فراموش نشه.. 

زنان در هر کجای دنیا باید این روز رو بشناسن.. و به پاس این روز باید سعی کنن.. طوری زندگی کنن که لایق زن بودن باشن.. لایق این تلاش و فداکاری باشن.. باید که حقوق و امتیازات انسانی خودشون رو بشناسن.. و هیچ وقت این حقوق رو ارزان نفروشن..

زنان دنیا باید این روز بشناسن و به پاس این روز  حمایت شون رو از زنانی از همین دنیا که هنوز از حقوق کامل یک انسان برخوردار نیستن.. اعلام کنن..

به امید اینکه زنان در هر گوشه جهان ارزش های انسانی خودشون رو بشناسن.. 

روز ۸مارس روز جهانی زن گرامی باد........

سپندارمذگان

 

در اولین ساعات روز ۵اسفند هستیم.. روز سپندارمذ به معنی پنجمین روز..

ایرانیان باستان این روز رو روز بزرگداشت زن.. زمین..زندگی و عشق مینامیدند..

ای کاش جوونای ایرانی که به خاطر روز ولنتاین اینقدر هیجان زده میشن.. به جشنهای اصیل ایرانی هم احترام میذاشتن..

مخالف روز ولنتاین نیستم.. به نظر من جوانی یعنی شور زندگی.. و یه جوان سرشار از انرژی یه برای شاد بودن..

پس.. جوونای ایران! منتظر بسته های پیشنهادی جوامع دیگه نباشید.. تو تاریخ سرزمین ایران و ایرانی کمی جستجو کنید.. کلی مناسبت برای شادی پیدامیکنید..   این فرصت های شاد بودن رو از دست ندید..

برای شاد بودن لازم نیست کلی پول به جیب شکلات فروش ها برزید!.. یه لبخند از ته دل یا حرکتی از روی صمیمیت و درک مقابل.. هزینه کنید.. خیرش رو ببینید...!

روز سپندارمذگان.. روز زن.. زمین.. و زندگی بر همه ایرانیان مبارک...

بالاترین کجایی؟!

 

دیشب وقت زیادی برای وبگردی گذاشتم... کلی جستجو.. از این سایت به اون سایت خبری.. تا شاید اخبار مورد نظرم رو پگیری کنم..

کلی سایت جدید کشف کردم و کلی خبر خوندم.. ولی جای بالاترین خالی بود.. که با کمترین هزینه در وقت به اخبار داغ روز دنیا در سایت های مختلف دسترسی داشتم..

بیشتر سایت ها رو از لینک های بالاترینی میشناختم... حالا مجبورم به تک تک شون سر بزنم..

مدتهاست که هر شب ساعتی رو خرج بالاترین میکردم ولی سعی نکردم که عضو بشم.. خب.. من اطلاعات مورد نظرم رو در این سایت جستجو میکردم..خیلی هم اهل گفتمان!! نیستم.. ترجیحا دوست دارم یه خواننده خوب باشم تا یه کاربر...! شایدم کمی  به تنبلی و وقت ندارم و این حرفا مربوط بشه...!!!

خلاصه.. مدتی یه که سایت بالاترین هک شده.. و من وطلا.. بالاترین خون مون پایین اومده.. دل مون واسه هر شب خبر خوندن از بالاترین وفضولی در بحث و جدل های کاربران با عقاید و دسته های مختلف.. تنگ شده..!

بالاترین کجایی؟!

من و خانوم طلا ارزو میکنیم هرچه زودتر مشکلات سایت برطرف بشه.. و سایت دوباره راه اندازی بشه ...

 

پایان ترم

 

یه۳-۴هرار صفحه دیگه به اطلاعات حقوقی م اضافه شد... از حقوق خانواده و فقه

گرفته.. تا حقوق کار وتجارت... و به اندازه ۷۳واحد حقوقدان شدم...!

خلاصه و اینا که.............. پرونده این ترم  هم بسته شد...

از اون جایی که کلا به طور کلی خیلی درس خونده بودم .. شبای امتحان مشکلی نبود فقط باید تا صبح بیدار می موندم.. یکی-دو بارهم وقت کم اوردم..!

خلاصه تر که الان خیلی خسته م ... ولی کلی کار هست که دوست دارم به شون برسم..  فقط نمیدونم از کجا شروع کنم!..

اصولا شبای امتحان فرصت مناسبی یه .. برای برنامه ریزی .. برای بایدها ونبایدها..

 کلی انگیزه هست برای فردا وفرداها.. برای بهتر بودن.. خلاصه هر فلسفه ای که

ادم رو از فضای مبحث درس دور کنه...!!!

فقط نمیدونم چرا همه قصه ها همراه با اخرین امتحان تمام میشن و دوباره زندگی به جریان عادی بر میگرده...!!!

این روزا طلا خانوم حوصله ش سر می رفت... بعضی وقتا با من درس می خوند... بعضی وقتا هم درس میداد...!!!

بهش قول دادم یه عکس جدیدش رو اپ کنم... ولی امشب خسته م ...

طلا خانوم... قول.. قول.. هر چه زودتر یه عکس خوشگل برات اپ میکنم..!

همنشین شب یلدای من

 

شب یلدا برای من یعنی اینکه پاییز تمام شد...

فصل محبوب من که همیشه دوست داشتم هر لحظه ش رو زندگی کنم...

گرچه چند سالی میشه... که پاییز می یاد و میگذره... و من جا می مونم با کوله بار افسوس.. نه غارغارکلاغی .. بر روی کاج همیشگی... نه ناله های برگ ها در میان هیاهوی مرگ و رنگ...  دریغ از لحظه ای هیجان پاییزی...

شاید پیر شدم خودم خبر ندارم!!!

اما شب یلدا ی دو سال پیش طلا خانوم با ورودش به خانه دو نفره ما... به زندگی پر از همیشگی من رنگ و آبی داد!!... دمش گرم!...

          

من اعتقاد به هیچ جشن و سنتی ندارم به نظرم مهم اون لحظه ست که ادم دلش شاده.. و از زندگی ش راضی...

یلدا هم که اخر پاییزه! .. ولی خوردن انار و هندونه!!!.. و فال حافظ اگه در جمعی خوشایند .. حتی دو نفره باشه ... خیلی حال میده...

همنشین شب یلدای امسال من طلا خانوم بود ... انار دون کردم ولی میل به خوردن نبود.. واسه خودمون فال حافظ باز کردم و برای طلا خانوم خوندم...                      طلا خانوم دم ت گرم... تنهایی طولانی ترین شب سال رو برام طلایی کردی!

 

 

وداع

 

امروز با پدربزرگ خداحافظی کردیم..  ذرات خاک جسم نازنینش رو درآغوش گرفتن و دیگه هیچ..

ما موندیم وخاکی که بعد از این همنشین ابدی جسم اوست.. و خاطرات...... و چشم های گریان... و غم های انباشته در دل.

پدربزرگ در واقع پدر بزرگ همسرم بود...  ولی مثل همه بابا بزرگا دلش برای همه  نوه های دنیا جا داشت..

من که خودم هیچ وقت پدربزرگام رو ندیده بودم قدر مهربونی هاش رو میدونستم..

و دیگه هیچ... جاش از همین الان تا همیشه خالیه...........

تولد

 

-۲ونیم شب پایان روز ۶آبان- ۱۳۸۷

سال ها پیش در چنین روزی اگه من به جای اومدن به این دنیا به اون دنیا رفته بودم! اطرافیانم به خصوص مادرم - که عاشقانه منتظر ورود اولین فرزندش بود- خیلی ناراحت میشدن.

حتی ممکن بود مادرم دچار افسرده گی بشه... ولی تجربه ثابت کرده گذر زمان مرهمی یه بر دردهای ذهن بشر..

غم های اطرافیان در مرور زمان رقیق ورقیق تر ...  وبا اومدن فرزندی دیگر.. تنها به خاطره ای غمین تبدیل میشدم..  اما نشد..

و اینطوری بود که در یک روز سرد پاییز در میان خش ناله های برگ ها من به این دنیا اومدم تا جمعی دل شاد بشه .. و من عمری تاوان اشتباه گذشته ها باشم..

و آنان که دوستم دارند به افتخار من هورا میکشند...  نیک ابان

 

پاییز جان!

 

پاییز..! فصل نگارین رنگ ها برای من جلوه شکوه زندگی ست...                        پیچش مرگ وزندگی در طبیعت... و لحظه تسلیم.. به امید رستاخیز در بهاری دیگر.. درمیان هیاهوی مرگ و رنگ.. مویه کلاغ بر روی کاج همیشگی...

پاییز فصل جنون و سودا ... فصل غوغای رنگ ها.. برای من سراسر شور زندگی ست درهر پاییز من عکاس می شم..  شاعر یا فیلسوفی سودازده میشم.. تنها در این فصل سال من میخوام که هر لحظه رو زندگی کنم...

اما دریغ مدتی میشه که از هر خزان برام فقط دلتنگی می مونه واینکه ناگهان چه زود دیر میشود...

پاییز دیگری رسیده... هرلحظه اش.. در وجودم جاری... و من اینقدر دور.. اینقدر که دلم تنگ میشه...

   پاییز جان!..

   دردم نگفتنی

   در این روزهای           غوغای مرگ وزندگی..

   در این روزهای           پر از رنگ وبرگ..             

                                جلوه زمین در این فصل سرد..

   مانند هر خزان تو       دیگر شاد نمی شوم..

    حتی             

                               دیگر غمین نمی شوم..

                               دیگر از این ناله های برگ ها  

                               سودازده نمی شوم..         

   حتی                   

                               از غم های عابری سردر گریبان

                               در میان خش ناله برگان..

                               غمین نمی شوم..

                                شوری نمانده است..

   اینک من..               همان عابرم

                               گمشده در زردها و برگ ها...

   ...

   در این فصل غوغای زنگی...

                                    دیگر شوری نمانده است.

                                     نیک ابان- ۲ ابان ۸۲

                          

ضدحال

 

دلم گرفته بود کلی نوشتم ... از قصه خودم وپاییز فصل سودا وجنون...

اینکه برای من پاییز فصل جنون وزندگی ست... و گله از پاییز امسال و در واقع گله از خودم ... که پاییز اینقدر نزدیک و در لحظه هام جاری... اما من کجام؟...

خلاصه خیلی حرفا و یه شعر پاییزی خودم رو هم گذاشته بودم... که دستم خورد و صفحه بسته شد...

خلاصه تر اینکه یه ضد حال اساسی.. همه حرفام رو دلم قلمبه موند...! ای کاش مثل قدیما حرفم رو به دفترم میگفتم... که تا من نخوام مطالبش گم نمیشن!!!

(مدتی میشه که دیگه دفتری برای نوشتن ندارم... )

شاید اگه حسی بود بعدا شعرم رو بنویسم ....(بدبختی اینجاست که من همیشه شعرام رو تکه کاغذ نامرتب می نویسم موقع نوشتن تو وبلاگم ویرایش میکنم...!!!)

نیک ابان- ۲۵روز از پاییز گذشت

به یاد...

 

امشب بعد از مدتی-به نظر خودم طولانی- اومدم سراغ کامپیوتر و وبگردی... چقدر خبرای داغ..! من هم غافل از حال دنیا..!

درگیر امتحانات و درس های نخونده.! بودم.. خلاصه طی ۳هفته به اندازه ۵-۴ هزار صفحه -۹تا کتاب- حقوقدان شدم..!

در ماهی که گذشت دوست داشتم به یاد روزای ۲۹ و ۳۱ بنویسم.. ولی فرصتی نبود..

۲۹ خرداد سالگرد وفات نصرت رحمانی بود... شاعر محبوب من.. که در پست قبلی

شعری ازش گذاشتم... نصرت صدای عصیان نسل خودش بود.. ولی اشعارش برای

همه نسل هاست... جایگاه نصرت در عرصه شعر امروز در کنار شاملو و سایر بزرگان

نباید نادیده بگیریم.. به امید اینکه نسل جدید و همه نسل ها جایگاه رفیع نصرت رو

در عرصه شعر امروز به خوبی درک کنن... یادش گرامی

 

و اما ۳۱ خرداد۶۹... شبی که یادش هیچوقت از ذهن ما گیلانی ها پاک نمیشه... هنوز از فکرش -زلزله رودبار- دلم میلرزه...

شبای جام جهانی و لرزش زمین.. شبایی که تو حیاط خونه میخوابیدیم.. ما هم از ترکش اخبار بد در امان نموندیم.. و حالا ۱۸سال گذشته...

اون سال قهرمانی آلمان در جام جهانی هیچ لطفی نداشت...

به یاد رفتگان... با آرزوی تسلی خاطر بازمانگان...

 

بار دیگر تو...       لرزیدی زمین!. 

بار دیگر آه تو...       ای زمین!..   آّه را در سینه ها گم کرده است.

بار دیگر...          لرزش تو.. 

                     در سوز این سرمای سخت 

                     ریخته بنیادها از پای بست . 

آه ای زمین!..     داغ کدامین درد

                     کدامین جور بی فرجام ...     تو را لرزانده است. 

لرزش تو..         آه ای زمین!.. 

                    سوز این سرما را ..     سوزان تر.. 

                    خونین جگر ها را..       خونین تر کرده است. 

آه ای زمین!

          بار دیگر 

              لرزش تو...

                  ریشه سوزاند

                        بنیاد.. ویران کرد.

(زمان زلزله ۶۹ شعرم نیومد!!!.... اما زلزله بم رو با تمام وجودم حس کردم.. و این شعر واکنش من به حادثه بم بود.......  البته در ماه دی  به یاد حادثه تلخ بم پستی گذاشتم.. )                                                                                                               

 

 

به یاد او

 

        به یاد او

       مادرم..

              هیچ گاه

              ۲۶ بهار ندید.

        او گلی پر از شکوفه بود

                        که در یک بهار ..

                                 ز دست زندگی رهید...  .

                                                 - نیک ابان

... و به یاد  برادرم که هیچ گاه در جهان ثبت نشد ...  .