هی با تو هستم!.. مسافرکوچولو!..

همین امروز مادرخانومی ت به اطلاع من رسوند که به زودی.. در چند ماه آینده قدم رنجه میکنی.. و به این دنیا افتخار میدی!..

میدونی یه جورایی من خاله میشم!.. آخه هر چی باشه.. عمری واسه مامان ت خواهری کردم!..

خلاصه که خبر ورودت غیره منتظره بود.. شوکه شدم!.. ولی بعد از خوردن یه فنجان قهوه شیرین!. فکر کردم خاله بودن خرج ش کمتره.......! بعدش دلم خواست باهات حرف بزنم.. راستش یک کلمه بگم.. جای مامانت رو گرفتی..! بهش نگو.......! حتما حسودی ش میشه..!!!

می خواستم برات قصه بگم.. دیدم خودمون همه قصه ایم.. امیدوارم که تو قصه قشنگی بشی.. از اون قصه ها که اخرش لبخند به لب ها میاره..

به هر حال چمدون ت رو بستی و...... ولی رفیق! یه چیزایی هست باید بهت بگم بعد نگی نگفتم...... مسافرکوچولو!! میدونی اینجا کجاست؟؟؟.. دنیای آدما!!.. چی بگم.. نمی خوام ناامیدت کنم...... ولی.. از جایی که هستی یه جفت کفش و یه عصای اهنین سفارش بده.. و همینطور حفاظ محکم واسه دل کوچیک ت..

شاید اگه برات کلاس توجیهی می گذاشتن نظرت عوض میشد..! حالا که داری میای!رفیق!..به دنیای آدماخوش اومدی..!

راستش هرچی میگذره.. احساسم به تو بیشتر میشه.. بین خودمون باشه!.. تو این چند سال امروز برای اولین بار دلم واسه مامان ت تنگ شد.. راستش واسه خودش که نه!!! ولی اگه اینجا بود هر روز بزرگ شدن ت رو تو شکم مبارکش میدیدم.. کلی هم مسخره اش میکردم!! خیلی حیف شد.. بعدش هم که حتما از پوشک عوض کردن جنابعالی بی بهره نمیشدم.! این یکی رو شانس اوردم!!!

خلاصه.. امروز فاصله ها برام طولانی بود.......!

دارم بهت میگم واسه مامان ت کم نزار تا می تونی بهش مشت ولگد بزن.. بعد که بیای بیرون از این خبرا نیست.. نگی نگفتم!.. در اولین فرصت فارسی یاد بگیر خودم بهت یادمیدم چه طور از پس مامان بر بیای.. به مامانت بگو به عکس های من نگاه کنه!! (که تو خوشگل بشی!!!)!!!

مسافرکوچولو!  این رو بدون یه خاله داری که از الان تا همیشه دوست داره...