معرفت رو از یه گربه یاد بگیر..!
خیلی ضغیف بود.. همش مریض میشد.... خاله م کلی واسه ش مادری کرد.... تا کم کم رو به راه شد و به زندگی برگشت... و از اونجایی که این گربه موقع بازی ۴دست و پا.. بالاو پایین می پرید.. اسم ش شد بزغاله!!!...
خلاصه.. بزغاله خانوم موندگار شد و تو همون خونه به زندگی ش ادامه داد... واسه خودش برو و بیایی داره.. هر وقتی می ره ولگردی... و سالی یک تا دوبار چند تا بچه می یاره دم در خونه .. تحویل خاله م و به قراری مامانش.... که اینا رو واسه من بزرگ کن.......... و ...


اما چند وقت پیش بزغاله در مورد غذا خیلی بد ادا شده بود... خاله خانوم ما به سبک مادرای نسل قدیم که اهل لوس کردن نیستن... بیشتر سر غذا واسه ش سختگیری کرد... که همینه که هست ... نمی خورم نداریم!!!!
دو - سه روزی گذشت... اینطور که خاله م تعریف میکنه... یه روز صدای بزغاله از پشت در اومد... خاله رفت در رو باز کرد... دید.. به!!! بزغاله با یه کبوتر به دهان ش.. واستاده.. تا خاله رو دید.. کبوتر رو جلو پاش گذاشت.. که یعنی بیا واسه تو آوردم!!! طفلکی فکر کرده بود خاله م غذا نداره... براش کبوتر شکار کرده و آورده بود..!!!
به این میگن معرفت..! واقعا کدوم بچه وقتی مامان ش دعواش میکنه.. به فکر دلجویی ازش می افته.. ؟؟؟
اونا که پشت سر گربه ها حرف در می یارن.. و گربه رو نماد بی معرفتی میدونن بیان این خاطره رو بخونن...

پی نوشت : این عکس ها جدید نیستن ... این بچه گربه ها الان برا خودشون شخصیتی هستن!!!!!!
ولی دوست داشتم این خانوم بامعرفت رو با عکس ش معرفی کنم که جهانی بشه.......
یه حرف م با مسافرکوچولو : دیگه خیلی به مقصد نزدیک شدی... کفش و عصای آهنین یادت نره.. فقط... گفته باشم!!... بعد نگی خاله نگفتی ها!!!.. از الان دل م برات تنگه..!