برای نوید
ولی امشب دل م غمگینه و من میدونم چرا ..!
بعدازظهری که گذشت .. خبر مرگ پسر جوان یکی ازدوستان رو شنیدم... ذوست نزدیک نبود .. ولی اینقدر نزدیک بود که میدونستم که حیوانات رو خیلی دوست داره .. و تجربه نگهداری از سگ ها رو داشت و یه قلاده هم به طلا داده بود..
اینقدر نزدیک بودن که قیافه خندان پدرش و لبخند همیشگی مادرش تو ذهنمه ..
از ساعتی که این خبر رو شنیدم .. عجیب با حس نوشتن م مبارزه میکردم .. ولی نمیشه .. دل م دق کرد باید کمی بنویسم .. باید بنویسم تو این مجلس عزا نیازی نیست که یه پیاز تو جیب م بزارم تا جلوی صاحب عزا کمی چشمام قرمز بشه.. چون تو این فضا کمترین حس آدم بغضی یه که بیخ گلو گیر می کنه
تو این مجلس یه لیوان آب هم از گلو پایین نمی ره .. چه برسه به اینکه بخوای به پذیرایی ش دقت کنی.. به نظرم این مجلس اصلا پذیرایی نمی خواد.. گر چه همه خانوما از دوست و فامیل جمع شدن و مسئولیتی رو به عهده گرفتن..
نمیدونم ... بارها خبر مرگ شنیدم.. افرادی که دوست شون داشتم .. حتی مرگ قبل از اینکه بفهمم بزرگترین نقش زندگی م رو رقم زد .. ولی امشب حس عجیبی دارم!
فکر میکنم .. چه به روز اون لبخند همیشگی اومد ..؟؟؟ چه به روز خانواده ای اومد که همیشه به حوادث لبخند میزدن؟؟؟ این بار دیگه حادثه تمام خنده رو تاراج کرد..
پسر جوانش رو هفته پیش تو چنین روزی بدرقه کرد برای رفتن به دوره آموزشی خدمت سربازی.. حتما یه کاسه آب هم پشت سرش ریخته .. که به سلامت بره و برگرده.. و حالا بعد از یه هفته به جای خودش تلفن زنگ میزنه و خبرش می یاد... یعنی چی؟
اول به مادر گفتن که حال پسر خوب نیست و تو کما رفته .. وضو گرفت و نماز خوند .. دعا کرد ..و دعا کرد .. برای سلامتی پسرش ... معجزه طلب میکرد.. آخه نمیدونست معجزه مربوط به امور ممکنه نه غیر ممکن!.. از سجاده نیازش که بلند شد بهش اصل خبر رو گفتن ...
... . ...
به دلایل حادثه فکر نمیکنم.. فقط اینکه ...یه دنیا جوونی!.. یه دنیا آرزو.. وآینده ای که در انتظارش بود!.. به همین سادگی ...!....... نیست !
یعنی یه روزی باز اون لبخند مادرش.. و خنده شاد پدرش به زندگی این خانواده برمیگرده..؟
گیل نوشت : گیل قشنگ م به مامانی بگو یه وقت نترسه! فکر نکنم این دوست رو بشناسه !!! بعدا براش توضیح میدم ...