... از بس که جان نداشت
مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم
هوا داران کویش را چو جان خویشتن دارم...
در طلوع صبح شهر خواب آلود...
به جرم عاشقی بر هوس های ناپاکان..! به جرم عاشقی بر نا رفیقان!..
او مرد ... از بس که جان نداشت..
متاسفم برای مادری که عطش انتقامش رو با خون یه قربانی سیراب کرد.......
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۰ آذر ۱۳۸۹ ساعت ۷:۵ ب.ظ توسط نیک ابان
|