درس............. می خوانیم!
جمعه -۱۲آذر - امتحان وکالت داشتم.. حدود یه هفته - ۱۰روز قبلش دچار وجدان درد و در نهایت تصمیم گرفتم که درس بخونم.. این هم از وضعیت درس خوندن من :
بعد از اینکه سپند راضی می شد از خیر کتاب بگذره.. زیبا هوس جویدن مداد به سرش میزد..!

یه وقتا که دو تایی با هم حمله میکردن... اول منصفانه کتاب و مداد رو تقسیم می کردن..

بعداز مدتی سر تقسیم غنایم دعواشون میشد..!

دختر طلایی من اینقدر خانوم بود.. که تصویری از درس خوندنش ندارم.. هر وقتی می اومد یه نگاهی به سپند و زیبا می انداخت.. یه نگاه هم به من.. انگار میگفت که هر بلایی سرت بیاد حقته!!!....

در روز زیبا و سپند کلی دعوا و رقابت دارن.. که مامانی .. یا اسباب بازی مال کی باشه؟... ولی زیبا در کنار خواهر طلایی خودش خیلی راحت و آرومه.......
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۴ آذر ۱۳۸۹ ساعت ۷:۳ ب.ظ توسط نیک ابان
|