پاییز طلایی
۴سال پیش .. یه روزی مثل امروز در انتهای پاییز..
خانوم طلایی که اولش همکار من بود.. با من اومد خونه و .. شد هم خونه ... بهتر بگم صاحب خونه!!!




امروز ... اون یه وجبی پرانرژی که هر روز یه داستانی واسه من داشت .. یه خانوم باشخصیت شده..
اون روزی که طلا اومد.. با تمام تردید هام .. میدونستم که خونه مون به یه نفس سوم نیاز داره.. و وجودش برای من لطف بزرگی بود.. همیشه با نگاهش با رمز و راز چشمای تیله ایش .. طوری خیره میشه به من .. که میدونم که میدونه...
طلا خانوم ممنون که اومدی...
۲تا عکس هم از سپند و زیبا... که این روزا به تلافی آرامش خانوم طلا.. هر روز برام کلی داستان و شیرین کاری دارن...


+ نوشته شده در دوشنبه ۲۹ آذر ۱۳۸۹ ساعت ۳:۱۷ ق.ظ توسط نیک ابان
|