پاییز را دیدم..
ریخته بود انگار
بر زمین سرد و خشکیده..
در میان برگانش..

خوابیده بود انگار...

پاییز من بودی!
اینگونه سر به زمین!.. سجده برخاکی!؟..
شور نهان ت کو؟
سودای پنهان ت؟
رنگ و هزار رنگت؟
آوای برگان ت؟..

پاییز من.. آری!..
در تو جنونی نیست..
آنچه که میبینم
سودای بی برگی ست..

برگ و هزار رنگت؟!..
در سوز این سرما..
شور نهانی نیست..

پاییز من اینگونه ست.. آری..
پاییز من.. تنهاست... . ...!


طلا نوشت :
سال 85 روز 29 آذر خانوم طلا با من اومد تا نفس سوم خونه ما باشه... اومد که محرم سکوت شبانه هام باشه...
اون موقع یه بچه گربه شیطون بود مثل الان فیبی و میکی... هر روز برام یه داستان تازه داشت مبادا حوصله م سر بره ... و امروز یه خانوم کوچولوی باشخصیته... که تنها من افتخار دارم نازش کنم و ... تقریبا با کسی دوست نمیشه..
ولی بچه م اینقدر آروم و اهل مداراست که من به خودم اجازه دادم 5تا عضو دیگه هم به خانواده اضافه کنم...

اطرافیان ما طلا رو دوست ندارن چون توقع آدما از گربه رو برآورد نمیکنه... ولی این دختر طلایی شاید مثل سپند خوشگل و لوس نباشه... ولی برای من دنیایی از عاطفه ست... هنوزم بهترین همدم منه... شاید یه جورایی مثل خودم باشه..




زیبا خانوم ورودی دوم پاییز :
یه روز پاییزی در آبان88 اومد خونه مون... برای من که همیشه با گربه ها زندگی کرده بودم... یه دنیای تازه بود... به نگاهم در مورد سایر حیوانات روح تازه ای بخشید...
این م جایگاه اختصاصی زیبا خانومه.... جلوی آینه ست و از اون مهم تر میشا نمیتونه بیاد پهلوش... (چون جا کم و یه نفره ست!!!)


اما سپند آقاخان.... بار اول که به این شکل دیدمش فکر کردم بچه م از حال رفته!!!... ظاهرا با بوی درون کفش دچار خلسه میشه.... از کفش نو و تازه هم خوشش نمی یاد..!!! اصلا.....!




میشا که یه روزی با یه پاکت تخمه اومد خونه ما.... از عشق زیبا نا امید شده و به هنر رو کرده... از صبح تمرین آواز داره و برای ما کنسرت اجرا میکنه... دستی هم تو کار رنگ و نقاشی داره!!!....



و دوقلوها فیبی و میکی.... فعلا آخرین ورودی های خونه ما هستن...
صبح زودتر از همه بیدار میشن و ... و بازی و ... و فضولی در کار خواهر و برادرای بزرگتر و ...
همین الان میکی دقیقا پشت گردن من خوابیده و داره به مونیتور نگاه میکنه... حالا تصویر کنید من با چه وضعی دارم تایپ میکنم..!!!...