با ربط ... بی ربط ...
مامان کیتی که بیشتر گربه ها یه نسبتی باهاش دارن و تابستان بچه هاش رو سخاوتمندانه به شراکت گذاشت..
کیتی کوچیکه... گربه نجیب و مهربون این حیاط... و مخملی که بیشتر دختر خانوم مهربون همسایه بود ولی غروبا همیشه یه سری به حیاط ما میزد..........
دل م براشون خیلی تنگ میشه............

نارنجی و مشکی بازمانده بچه گربه های تابستون هستن... خوشبختانه با
سرمای سخت زمستون امسال بخوبی جنگیدن و خیلی هم شاداب هستن...

مشکی و زیتون
زیتون...
بچه گربه ضعیفی بود ولی دقیقا از لبه تاریک اون دنیا برگشت... تا باشه در
این دنیا...
وقت عصبانیت خیلی خنده دار میشه... از بس که
مهربونه قیافه ش .............

مرمر خانوم... مادر اضافی بچه گربه ها... ولی انصافا خوب براشون مادری کرد...

برفی..آروم و مهربون... امیدوارم امسال بتونه مادرخوبی برا نخود ولوبیاهاش باشه...

و اما قدقد خانوم باقی مانده از یه گروه 6تایی مرغ و خروس... به من هم هیچ ربطی نداشتن...
2سال
پیش که اومدیم اینجا و من مسئول غذارسانی گربه های حیاط شدم... همش به
غذای گربه ها حمله میکردن و من شاکی میشدم... بعد متوجه شدم کسی به فکر این
موجودات نازنین نیست... براشون گندم خریدم و .... این شروع دوستی ما
بود... هر روز یه داستان داشتم باهاشون... کلی میخندیدم...
روزای خوبی بود و من خیلی دوسشون داشتم...
ولی 6تا مرغ و خروس... وسط شهر... داد و فریادهای وقت و بی وقت شون... بهانه خوبی برا آدما بود...
یه بار حکم مرگ شون صادر شد.. با چه بدبختی و منت و خواهش حفظ شون کردم...
در
نهایت حکم اخراج شون صادر شد... طفلکی یا بخاطر اعتمادشون به من فرار
نکردن... همه رو گرفتن غیر قدقد خانوم و بردن شون به باغی خارج از
شهر.............. و من نتونستم ازشون حمایت کنم...
قدقدخانوم موند تا هر روز به من یادآوری کنه که چقدر بی معرفتم... طفلکی هنوز به من اعتماد داره...