تو این چند ماه گذشته ... 3تا از گربه ها... به حیاط برنگشتن... نیومدن گربه ها به مکانی که بدنیا اومدن و بزرگ شدن و همیشه یه وعده غذای آماده داره.... نشانه خوبی نیست.. متاسفانه............

مامان کیتی که بیشتر گربه ها یه نسبتی باهاش دارن و تابستان بچه هاش رو سخاوتمندانه به شراکت گذاشت..
کیتی کوچیکه... گربه نجیب و مهربون این حیاط... و مخملی که بیشتر دختر  خانوم مهربون همسایه بود ولی غروبا همیشه یه سری به حیاط ما میزد..........
دل م براشون خیلی تنگ میشه............



نارنجی و مشکی بازمانده بچه گربه های تابستون هستن... خوشبختانه با سرمای سخت زمستون امسال بخوبی جنگیدن و خیلی هم شاداب هستن...



مشکی و زیتون
زیتون... بچه گربه ضعیفی بود ولی دقیقا از لبه تاریک اون دنیا برگشت... تا باشه در این دنیا...
وقت عصبانیت خیلی خنده دار میشه... از بس که مهربونه قیافه ش .............



مرمر خانوم... مادر اضافی بچه گربه ها... ولی انصافا خوب براشون مادری کرد...



برفی..آروم و مهربون... امیدوارم امسال بتونه مادرخوبی برا نخود ولوبیاهاش باشه...



و اما قدقد خانوم باقی مانده از یه گروه 6تایی مرغ و خروس... به من هم هیچ ربطی نداشتن...
2سال پیش که اومدیم اینجا و من مسئول غذارسانی گربه های حیاط شدم... همش به غذای گربه ها حمله میکردن و من شاکی میشدم... بعد متوجه شدم کسی به فکر این موجودات نازنین نیست... براشون گندم خریدم و .... این شروع دوستی ما بود... هر روز یه داستان داشتم باهاشون... کلی میخندیدم...

روزای خوبی بود و من خیلی دوسشون داشتم...

ولی 6تا مرغ و خروس... وسط شهر... داد و فریادهای وقت و بی وقت شون... بهانه خوبی برا آدما بود...
یه بار حکم مرگ شون صادر شد.. با چه بدبختی و منت و خواهش حفظ شون کردم...
در نهایت حکم اخراج شون صادر شد... طفلکی یا بخاطر اعتمادشون به من فرار نکردن... همه رو گرفتن غیر قدقد خانوم و بردن شون به باغی خارج از شهر.............. و من نتونستم ازشون حمایت کنم...

قدقدخانوم موند تا هر روز به من یادآوری کنه که چقدر بی معرفتم... طفلکی هنوز به من اعتماد داره...