یادش به خیر!..
بعضی روزا که زندگی بدجور دلم رو میچلونه!! که تو دلم چیزی نمی مونه جز دلتنگی.. بیشتر از هر وقت دیگه ای دلتنگ گربه ها می شم.. اینقدر که می تونم قد تمام ابرهای آسمان گریه کنم..
گربه های زیادی همراه لحظه های غم وشادی من بودن.. هر کدوم ویژگی خودش رو داشت.. همه دوست بودن موجوداتی که به محبت م جواب میدادن...
آخرین سری رفقای من که چند ماه پیش ازشون جدا شدم..اهالی آپارتمان قبلی ما... اولش ۳تا بچه گربه بودن که تو پارکینگ زندگی میکردن و من گاه و بیگاه براشون غذا میبردم.. که مثلا به هم وابسته نشیم!!!
۱-شاسخین! گربه نارنجی دوستی ش خاص بود۲-پرنسس-وسطی- خیلی ظریف و با شخصیت و ۳-داداشی که خب دیگه خان داداش بود...
به مرور تعدادشون بیشتر شد که هر کدوم داستان خودشون رو دارن..
ساعت ورود وخروج منو کارت میزدن... من هم هر صبح به خاطرشون یه ربع زودتر از خونه بیرون می اومدم.. وقتی صدای پای منو می شنیدین اینقدر بوق می زدن!! تا من برسم و غذا رو بزارم.. و خیال شون جمع میشد..... خیلی وقتا گرسنه نبودن انگاری به این مراسم صبحگاهی عادت کرده باشن!..
هرصبح ساعت۶ که شهر خوابیده.. بین من و گربه ها به دور از چشم نا محرم دنیای قشنگی بود.......بعدازظهرها یکی شون جلو خونه منتظر بود.. تا منو می دید بوق میزد بقیه از در و دیوار همسایه می ریختن بیرون...
دون دون! خیلی مهربون و خرخرو بود!
۱-داداشی ۲-رستم که یه بچه گربه بود اون سه تا گربه ازش نگهداری کردن.. خیلی زود از همه گنده تر شد.. بعد براشون خط و نشون می کشید!!
به هرحال ۶ماه پیش از اون کوچه با صفا کوچ کردبم... تا مدت ها براشون غذا میبردم سرجای همیشگی میزاشتم.. ولی به گفته همسایه ها گربه ها هم رفته بودن.. حتما از خودشون می پرسن چرا خاله نمی یاد ما نازش کنیم؟؟!
این رستم آقا با همه گربه ها و آدما دوست بود.. بعضی روزا می اومد خونه ما مهمونی!! خیلی سعی کردم که راضی ش کنم پیش ما بمونه و داداش طلا بشه........ ولی رستم گربه خیابون و آزاد بود وخونه رو بیشتر از چند ساعت دوست نداشت..... راضی نشد.