چی بگم؟
یادش به خیر یه زمانی یه دفتری داشتم.. دفتر خاطرات نبود... یه چیزی مثل کمد آقای ووپی!!!(کاراکتر کارتون زمان بچه گی م که فقط کمدش خوب یادم مونده!!!)
هر فکری..ایده ای..تنظیم برنامه ای.. نقد بر فیلم یا قصه ای...و.....نقد این دنیا... خلاصه.. دفتر فکرم و سنگ صبورم بود... هنوزم یه وقتایی که مطالبش رو میخونم.. انگار که با خودم در گذشته حرف میزنم...
اما این روزا که دفتری نیست.... گاهی اوقات گم میشم....... دلم واسه خودم تنگ میشه!..
-اندیشه ام را
به برگی هدیه دادم..
در باد رها شد..
در بلندای پروازش
ناگه سقوط کرد.
-اندیشه هایم
هر روز
زیر پای عابری
سخت در اندیشه
پامال می شوند. نیک آبان
این م از دلخوشی این روزای من!.........

خلاصه هر روز یه شیرین کاری واسه من دارن... تو این گرونی بازار خنده یا حداقل لبخند روزانه م رو تامین می کنن!! ![]()