یه معجزه کوچک!..
امروز یه ماجرای بد با پایانی خوب داشتیم.. من بهش میگم معجزه کوچک!
پیش درآمد:
در همسایگی ما یه خانوم مهربون - که دبیر بازنشسته ست- زندگی میکنه.. این خانوم هرچند وقتی برای گربه ها غذا میزاره...
در بین گربه ها یکی شون - که یه گربه خپل ومهربونه به اسم مخملی... و متاسفانه من امکان آپلود عکس ش رو ندارم- این خانوم رو به مادری پذیرفته!!!
......... و روزی سه وعده بست دم در خونه شون می شینه.. تا غذا نگیره.. نمیره!!!...
روز اولی که مخملی رو دیدم ظاهرا گوش های منو زیر این همه پوشش اسلامی دید!!... دنبال م تا در خونه اومد... این شد ماجرای ما که هر وقت منو می دید یه وعده غذا هم از من دشت می کرد..
اما اصل ماجرا:
امروز هم مطابق معمول مخملی دنبالم اومد و از در ورودی تا در آپارتمان رسیدیم... من در رو بستم.. و سریع یه غذایی جمع و جور کردم.... همین که در رو باز کردم که برم بیرون... یه لحظه دختر طلایی من که تا اون وقت ناپیدا بود... با یه شیرجه زودتر از من پرید - طلا که میگم از عصبانیت پف کرده... ۳برابر شده بود![]()
![]()
خلاصه مخملی بدو.. طلا دنبالش.. من هم......! از در ساختمان بیرون رفتن... به سمت فضای سبزی که آخر کوچه هست...
یه کنج فضای سبز به دیواری محدود میشه.. که از بد ماجرا دیوار یه سوراخ گربه رو داشت و این دو تا پریدن اون تو... ومن موندم پشت دیوار...
تا امروز زیاد به این بخش از کوچه توجه نکرده بودم.. فقط معلوم بود که اون ور دیوار زمین خالی یه...
نمی تونم بگم چه حالی داشتم
پشت دیوار مونده بودم.. و باورم نمی شد که دیگه طلا رو ببینم.. ممکن بود دنبال مخملی هر جایی بره... و من پشت این دیوار جا مونده بودم.... حتی موبایل همراه م نبود... که به یکی زنگ بزنم... به دادم برسن.....!
کوتاه ش میکنم... همین طور که دیوار رو بررسی میکردم که یه راه انسان رو هم پیدا کنم.. متوجه یه در اهنی با قفل گنده ای روش شدم... کمی بعدش دیدم بخشی از دیوار ریخته...
دیگه بی هیچ فکر و منطقی سرم رو انداختم و رفتم داخل
دیدم بله! دخترطلا یه گوشه دیوار نشسته.. و هراسان به اطراف نگاه میکنه... کاملا فهمیده بود که چه غلطی کرده...![]()
و بر خلاف معمول به من اجازه داد که بغلش کنم.. و افتخار حمل و نقل ش رو داشته باشم...![]()
پی نوشت۱: کل ماجرا نیم ساعت طول کشید.. ولی برای من یه قرن بود.. نمی تونم بگم چه حالی داشتم... یه جورایی ناامید بودم که بتونم طلا رو پیدا کنم..
همش به خودم میگفتم خودش رفته اگه بخواد برمیگرده... تازه از سر کار اومده بودم و خسته... ولی همش فکر میکردم اگه برم خونه.. طلا دوباره برگرده به اینجا.. با این تردد ماشین ها...
۲: تمام این مدت دعا میکردم
....... باز هم یه بار دیگه خدا به داد من و دخترم رسید... واقعا اگه گوشه اون دیوار نریخته بود....... نمی خوام بهش فکر کنم... فقط خدایا... ممنون!.... ممنون!..
۳: یه نکته جالب که الان می تونم بهش فکر کنم.. اینه که تا به حال طلا رو اینطور عصبانی ندیده بودم
... این همه گربه و حتی وجود زیبا در خانه...... نمی تونم بفهمم چی؟؟؟؟ باعث این واکنش شد؟؟؟ خلاصه که بدجور جوگیر شده بود!!!...
پایان خوش: الان خانوم طلا تو سبدش خوابیده... من نگاش میکنم... و میگم خدایا شکرت..![]()
![]()