داشتم آرشیو عکس سال های گذشته رو مرتب میکردم... به عکس های طلا که رسیدم همه عکس ها رو نگاه کردم....... دل م برای اون وقتی که طلا کوچولو بود تنگ شد...

                       

روز اول طلا رو جلو رستوران محل کارم دیدم.. روز دوم اومد اتاق م... و همکارم شد... اول از همه صندلی م رو اشغال کرد...بعدش کارها رو به دست گرفت... خیلی هم جدی بود...

۳سال و ۳ماه از روز ورود طلا به خونه مون میگذره... الان برای خودش کلی خانوم شده.. و نه تنها به قواعد زندگی در آپارتمان عادت کرده... که برای خودش کلی قوانین طلایی برقرار کرده... عمرا اگه جرات داشته باشم رعایت نکنم......

                     

                    

اون روز اینقدر خسته شد.. که  رو صندلی خوابید... صبح فرداش که اومدم... رو همون صندلی خوابیده بود!!!..... در نهایت روز سوم با من اومد.. و هم خونه ما شد... الان هم که صاحب خونه ست!!!....

از وقتی که زیبا به جمع ما اضافه شده... بر خلاف نظر همه طلا هیچ مشکلی درست نکرد.. روز اول ترسید...ازروز دوم تا چند روز بعدش افسرده شد... من تمام تلاش م رو کردم... که حس کنه چقدر دوست ش دارم و وجود زیبا نگران کننده نیست...            

و بالاخره... صلح برقرار شد...!

الان... هر روز یک ساعتی با هم بازی میکنن... بعضی اوقات کلی خط و نشون واسه هم میکشن... ولی کار به گیس کشی نمیرسه... این هم به خاطر خویشتن داری طلا هست ش... و الا زیبا با یه وجب قدش...... یه چیزی یه که نگو 

یه دو تا عکس از زیبا هم بزارم... یه وقت ناراحت نشه!!!... آخه زیبا در مقابل توجه من به طلا به شدت واکنش نشون میده و حسودی میکنه!!!!!!!....

   

پی نوشت: در حالت عادی طلا به هیچ وجه دوست نداره که روی میز غذا بخوره!.. و ظرف ش یه جای مخصوص داره.. کمی این ور و اون ور هم نباید بشه!! ولی اینجا به عشق زیبا داره تو یه پیش دستی و روی میز غذا میخوره!!!....