در ادامه بازی های وبلاگی که این روزا در دنیای مجازی جریان داره.. در وبلاگ دوست عزیز عمولی موضوع جالبی دیدم:

اگه به دنیای نوجوانی برگردیم چه کاری می کنیم؟ و چه کارهایی که کردیم رو انجام نمیدیم؟!.. راستش این منو یاد موضوع انشاء مدرسه انداخت.. که هر سال باید توضیح می دادیم در آینده می خواهیم چه کاره بشیم؟.. وهر سال نظرمون عوض میشد..

حالا همون آینده ست.. با این تجربه اگه دوباره به نوجوانی برگردم.. این بار برای آینده چه تصمیمی می گیرم؟؟؟

زیاد اهل بازی نیستم.. شاید برای اینکه بچه تنهایی بودم و خیلی همبازی نداشتم.. بهترین دوستام کتابام بودن.. و هنوزم هستن!.......

من هم از نسل دوران جنگ و بحران های اقتصادی تابع ش هستم.. نسل کارتن هایی که همه بچه ها دنبال مادرا بودن!... شاید برای همین علاقه م به فوتبال شکوفا شد!!!و با من به بزرگی سفر کرد!...... بعد از کتاب و فوتبال.. سینما رو شناختم.. رویای پرده نقره ای هیچ وقت از من دور نشد..

و البته گربه ها..  بهترین دوستانی بودن برام... که به اندازه تمام خاطرات خوب شون می شد که غمگین م کنن!..

ولی از دیروز همش تو فکرم.. درگیر اگرها... شاید ها... به دو راهی و چندراهی های زندگی م فکر میکنم.. که اگه... و ... نوشتن همه این اگرها و شایدها در حوصله این پست نیست.. من م اهل بازی نیستم.. وگرنه میشد بازی خوبی راه بندازم!!!!!

فقط اینو میدونم.. با اینکه زندگی خوب و آرومی دارم.. مدرسه.. دانشگاه.. و کار.. همه چیز ظاهرا درست پیش رفت...! فقط یه نکته تستی وجود داره :

رسیدم به تمام چیزایی که نمی خواستم!.. نرسیدم به ...

برای مسافرکوچولو : شخم زدن ذهن م منو یاد روزای خوبی انداخت.. که همراه مادرخانومی ت.. تمام ماه  منتظر رسیدن مجله فیلم بودیم.. تا به جبران حسرت ندیدن.. فیلم بخونیم!!!

ساعت ها.. روی نیکمت پارک چهارزانو مینشستیم.. به بحث.. ادبی.. فلسفی و سینمایی.. زمین و زیرزمین رو به چالش میکشوندیم!..

می خواستیم دوران دانشجویی با هم خونه بگیریم.. نصف ش رنگ زرد.. نصف ش رو هم رنگ آبی کنیم!!! .................... ولی .. ناگهان چه زود دیر میشود!