مسافرکوچولو
خاله الکی یه پسر... . ...
مسافرکوچولو یه روز تصمیم گرفت که بیاد به دنیای آدما.. اون روز از کسی اجازه نگرفت.. با کسی هم مشورت نکرد.. بالاخره بعد از ۹ماه و ۹روز و ۹ساعت.. خوش گذرونی تو شکم مادرخانومی ش امروز به دنیای آدما وارد شد..تا بیاد وببینه دنیا دست کیه...!!!!
اون روزی که مامان ش خبر وجودش رو به من گفت.. چند کلمه ای حرف حساب براش نوشتم... هی با تو هستم! ... که بعد نگه خاله چرا نگفتی...
اما امروز...
هی فسقلی با تو هستم..! خیلی منتظرت بودم.. بالاخره داخل آدما شدی..
سلام!
من خاله هستم.. یه خاله الکی.. ولی باور کن.. عمری واسه مامان ت خواهری کردم.. و مامان ت به خاطر اینکه ۲ماه از من بزرگتر بود همش واسه من بزرگتری میکرد..
میدونی خاله... خیلی خوشحال م.. از اینکه اومدی.. از اینکه خاله شدم.. و اینکه تو برام عزیزترینی.. راست ش نمیدونم چرا..آخه کلا بطور کلی بچه دوست ندارم..(گرچه بچه ها خیلی دوسم دارن!!!)...ولی تو...
به دنیای آدما خوش اومدی..!